محزون
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
نظر سنجی
نظر شما درباره ی رمان راز تنهایی مریم؟





صفحات جانبی

راز تنهایی مریم

 

این رمان  داستان زندگی دختری روستایی است.

عجین  شده  با   دل  نوشته های   بابای   هلینا و هانا.

اثری      متفاوت      به      قلم       سید حسن ساداتی.

به تدوین و گردآوری  مهدی و محمدسجاد موکل.

تقدیم     به   او که  اگر   حسن به یوسف ، عمر به نوح،

گنج    به     قارون    ،    صبر    به    ایوب  منسوب باشد

مهربانی   و    محبت    خصیصه ی بارزی است که تنها

در  سیطره ی  قلب  و    دل  او    حکومت می کند.

این  کتاب  هدیه ای است ناقابل به زهرای مهربان

به  پاس    جبران    ذره ای     از  تمامی   خوبی هایش.

 

 

نظرات و پیشنهادات و انتقادات شما، در رسیدن به نقطه ایده آل و پیشبرد اهداف عالیه ما را رهنمود و یاری گر خواهد بود.

آنچه را از محتویات داستان و نوع قلم برداشت می کنید بدون اغراق می توانید از طرق زیر به حقیر ابراز و ارسال نمایید.

 

Email: H_Sadati_Story@yahoo.com

Weblog: Mahzuon.mihanblog.com

 

قسمت  پنجاه و سوم (آخرین قسمت) راز تنهایی مریم

خلاصه رفتیم توی اون خونه ای که از قصر چیزی کم نداشت، مهمونی دخترها و پسرهایی رو دیدم که با اونچه نیما از اون مهمونی گفته بود زمین تا آسمون فرق داشت. دخترهایی که خیلی راحت با لباس های کوتاه و بدن نما جلوی پسرها می رقصیدن و اصلا تو حال خودشون نبودن. پسرهایی که هر کدومشون یه تیپ و شمایلی داشتن که مثل خارجکی ها شده بودن.

هر کی دست هر کسی رو میخواست میگرفت و با هم می رقصیدن. گنگ و گیج و مبهوت شده بودم.

وقتی با نیما به جمع اونا اضافه شدیم صدای جیغ و سوت و کف و هورا بلند شد. من هیچی نمی دونستم و منظور اونا رو از حرکات و رفتارشون نمی فهمیدم. یه دختره اومد دستم رو گرفت و منو برد وسط. هیچ حرکتی نمی کردم، بدنم یخ کرده بود.

یکی شون گفت: طرف صفر کیلومتره.

اون یکی گفت: من عاشق صفر کیلومترم،  دمت گرم نیما. چیکار کردی بابا ایول. نیما منو تنها گذاشت و رفت توی یه اتاق. انقدر ترسیده بودم که زبونم بند اومده بود. همش حرف های خانم دکتر توی گوشم می پیچید.

نمی دونستم باید چیکار کنم. اون وسط همینطوری داشتم اونا و حرکاتشون رو می دیدم. سرم گیج رفت و خوردم زمین.

یه خانم میانسال که فکر میکنم خدمتکار بود تنها کسی بود که توی اون خونه حالش خوب بود اومد و گفت: چی شده دخترم؟

دستم رو گرفت و منو برد تو یه اتاقی که یه تخت بزرگ داشت و گفت: روی تخت دراز بکش تا حالت جا بیاد.

روی تخت دراز کشیدم تختی که شاید در تمام طول عمرم فقط و فقط همون یکبار روی همچین تختی دراز کشیده بودم.

وقتی روی تخت خوابیدم نگاهم به سقف افتاد  که تصویر خودم توی آیینه های اون سقف چقدر واضح پیدا بود.

اون خانم با یه لیوان شربت برگشت و گفت: بخور شیرینه و قندت میاد سرجاش.

شربت رو که خوردم حالم بهتر شد اون خانم لیوان رو گرفت و از اتاق رفت بیرون.

درِ اتاق رو که بست چند دقیقه ای طول نکشید که نیما در رو باز کرد و اومد تو.

نیما با نیمای نیم ساعت پیش خیلی تفاوت داشت. چشاش کاسه خون شده بود و خودشم پیلو پیلو می خورد.

نیما: زود باش، یالّا.

مریم: زود باشم چی کار کنم؟

نیما: زودباش بِکَن.

مریم: چی رو بِکَنم؟

نیما: لباست رو.

مردم و زنده شدم. هرچی اصرار کردم و اشک ریختم هیچ فایده ای نکرد. دیگه هیچ راه فراری نداشتم.

اون لحظه فقط از خدا خواستم کمکم کنه. به خدا قول دادم که اگه کمکم کنه تا من سلامت از این خونه برم بیرون، هفته تموم نشده برمی گردم آبادی و به شرط خانم دکتر جواب مثبت می دم تا هم من و هم مرتضی و دخترش سروسامون بگیریم و هم پدر و مادرم رو دلشاد کنم. با تمام وجود از خدا کمک خواستم تا دستم رو بگیره و تنهام نذاره. واقعا اونجا معنی دل شکستن رو فهمیدم شاید باورش سخت باشه ولی یه لحظه احساس کردم لباس زیرم خیس شده خودم باورم نمی شد. تازه هنوز یک هفته بیشتر از دوره پاکیِ دوره ی ماهانه ام نگذشته بود اما وقتی خدا بخواد نجاتت بده و کمکت کنه هیچ چیز محال نیست.

با وجودی که می ترسیدم به نیما گفتم: آخه نمیشه.

انگاری خدا زده بود پس کله اون و هوشیارش کرده بود.

نیما: یعنی چی نمیشه؟

مریم: روم نمیشه بگم.

نیما: یالّا ، یالّا روم نمیشه ندارم زود باش بِکَن.

مریم: مگه نمی خوای لذت ببری؟  اگه به من نزدیکم بشی حالت از من بهم می خوره.

نیما: باشه من میخوام بهم بخوره.

فکر می کرد من دارم دروغ میگم.

با دستمال کاغذی که گوشه تخت بود خودم رو پاک کردم و دستمال رو بهش نشون دادم.

وقتی باورش شد در اتاق رو باز کرد و گفت: زود گم شو بیرون. کثافت حالم رو بهم زدی.

بعدشم تا کنار ماشین شما منو آورد و خودش رفت.

مریم: خدا اگه به خاطر پدر و مادرمم که بود ناامیدم نکرد. منم حالا اول بخاطر خدا و اون قولی که بهش دادم و بعد به خاطر دل پدر و مادرم و برای جواب مثبت به پیشنهاد خانم دکتر صبح شنبه بر می گردم آبادی تا یه زندگی خوب رو با کوله باری از آموخته هام، این بار خوب و درست تجربه کنم ... .

پایان

 


[ جمعه 30 تیر 1391 ] [ 06:00 ق.ظ ] [ Hasan Sadati ]

راز تنهایی مریم

 

این رمان  داستان زندگی دختری روستایی است.

عجین  شده  با   دل  نوشته های   بابای   هلینا و هانا.

اثری      متفاوت      به      قلم       سید حسن ساداتی.

به تدوین و گردآوری  مهدی و محمدسجاد موکل.

تقدیم     به   او که  اگر   حسن به یوسف ، عمر به نوح،

گنج    به     قارون    ،    صبر    به    ایوب  منسوب باشد

مهربانی   و    محبت    خصیصه ی بارزی است که تنها

در  سیطره ی  قلب  و    دل  او    حکومت می کند.

این  کتاب  هدیه ای است ناقابل به زهرای مهربان

به  پاس    جبران    ذره ای     از  تمامی   خوبی هایش.

 

 

نظرات و پیشنهادات و انتقادات شما، در رسیدن به نقطه ایده آل و پیشبرد اهداف عالیه ما را رهنمود و یاری گر خواهد بود.

آنچه را از محتویات داستان و نوع قلم برداشت می کنید بدون اغراق می توانید از طرق زیر به حقیر ابراز و ارسال نمایید.

 

Email: H_Sadati_Story@yahoo.com

Weblog: Mahzuon.mihanblog.com

 

قسمت  پنجاه و دوم راز تنهایی مریم

از اون تماس با خانم دکتر تا امروز که برای پنجمین باره که میام تو ماشین شما و خاطرات زندگی م رو براتون میگم دقیقا چهل و هفت روزه که داره میگذره.

روزهای اول، کار خیلی سخت بود. عادت به هر چیز سختی و زحمت اون کار رومی بره و بعد از یه مدت همین عادتِ  که  ترک کردنش خیلی سخت میشه. اصلا عادت به هر چیزی بدِ. حتی عادت به عادت کردن.

تو اون بالا و خیابوناش آدما و اتفاق های جالب زیاد می بینی.

انقدر آدما هستن که تو نقش یه آدم پولدار و با کلاس میان بالای تهرون خونه و مغازه می گیرن، غافل از اینکه خیلی از عادت های بد و زشت شون رو نتونستن کنار بذارن.

در عوض آدمای مهربون و کار درستی ام هستن که هم فهم خوبی دارن، هم آدم زندگی تو این جاهان.

تو این چهار راه یا چندتا چهارراه بالاتر یا پایین تر اگه یه خورده تو رفتار مردم دقیق بشی هر روز مفتِ مفت چیزهای گرونبهایی برای یاد گرفتن و تجربه کردن هست.

به نظر من سند زندگی تو این جاها، بایستی شش دانگ بنام آدمایی بخوره که از جنس این جان و نه آدمایی که سرقفلی باشن و چند روزی بیان و بعدشم مجبور بشن که برگردن.

وقتی سیب و پرتقال تو مغازه های اینجا کیلویی دوهزار تومنه و تو محله جنوب شهر سه کیلو دوهزار تومنِ، وقتی که طرف بعد از خریدش خیلی بی تفاوت مونده پولش رو میگه انعام خودتون و تو محله ما یارو قُلَک بچش رو میشکنه که با پول خوردای اون قُلَک بیاد خرید کنه! واقعا بودن امثال ما تو این جا برای زندگی ادا درآوردنِ نیست؟

من تو این مدت حدودا دو ماه که تهرون بودم خیلی چیزها دیدم ، چیزهایی که همشون رو تو دفتر خاطراتم ثبت کردم و نوشتم تا فردا اگه یه روزی بچم خواست هر چیزی رو در مورد زندگی و در مورد خود من بدونه، راحت بره سراغ دفترخاطراتم و بدونه که زندگی چقدر بازی هاش عجیب و غریبه.

آدمایی تو تهرون از من شاخه گل سیصد تومنی رو دو هزار تومن خریدن و آدمایی بودن که آخر شب حتی بزور هم  که شده بود نتونستم یه شاخه گل بهشون بفروشم تا وقتی اونا شب که میرن خونه و زندگیشون لااقل با یه شاخه گل برن و دست خالی نباشن

آدمایی بودن که هر روز یه شاخه گل از من خریدن و جلوی     ماشین شون فرداش خشک شده ی اون گل رو دیدم.

اینا آدمایی بودن که حتی یه نفر رو تو زندگی شون نداشتن  که یه شاخه گل رو بهش تقدیم کنن و برعکس آدمایی که شاید چندنفر تو خونَشون بود ولی دریغ از خرید حتی یه شاخه گل.

تو تهرون عمر محبت آدما اندازه ی عمر یه گل بیشتر نیست.

تو این همه ازدحام و شلوغی ، هر کی بیشتر به فکر خودشِ تا       هم نوعش.

وقتی سر چهارراه چراغ سبز میشه مجبورم کنار خیابون با شاخه   گل های توی دستم صبر کنم تا چراغ قرمز بشه و بتونم بیام کنار ماشین ها تا بهشون گل بفروشم.

اتوبوس هایی رو می بینم که مسافرا برای سوار شدن به اونا حتی به خودشون هم رحم نمی کنن و همدیگه رو هول می دن تا بتونن خودشون سوار بشن، بیچاره پیرمرد ها و پیرزن هایی که زورشان به دیگران نمیرسه و جا میمونن و باید ساعت ها ممنظر بمونن تا شاید اتوبوسی خالی کنار پاشون ترمز کنه. شاید همین پیرمردها و پیرزن ها روزی وقتی جوون بودن همین رفتار رو با پیرمردها و پیرزن های اون روزگار کردن.

تهران با تمامی داشته ها و نداشته های ش ، تنها میشه گفت شهریه که مردمش زندن و زندگی کردن رو خوب نمی دونن.

شهری با ساختمون ها و برج های سر به فلک کشیده با خیابونهای   تو در تو ، با مردمایی که چقدر کم و به ندرت از حال هم خبر            می گیرند.

آدمهایی که گاه  از زورِ فکر، شونه هاشون شان بهم دیگر می خوره تا شاید یه کم بیشتر به هم نزدیک شان کنه اما تنها پاسخی که می شنون: آقا ببخشید حواسم نبود، خانم معذرت میخوام حواسم یه جایی دیگه بود.

ریحانه منو با آوردنش به تهرون ، به دنیای آرزوهایی برد که چقدر تو خالی بود و عبث.

ریحانه به خوبی مرا با خیال های ذهنی ام رو به رو کرد تا بفهمم آواز دهل شنیدن از دور خوش است.

من امروز خودم رو بیشتر از خانم دکتر ، مدیون ریحانه میدونم.

ریحانه با همه تجربه هاش و خاطره هاش به من یاد داد با خاطراتش که اگه روزی بخواهم تشکیل زندگی بدم نگاهم به افق های  دوردست نگاهی رویایی نباشه بلکه نگاهی درست و دقیق باشه.

تهرون با تموم خوبیهاش ارزانی اونایی که فکر میکنن تهرون، چون شهر بزرگیه پس تحقق آرزوهای بزرگم تو اون ممکنِ.

اما تو تهرونِ به این بزرگی فقط مشکلاتِ که بزرگِ.

فقط سختی هاست که رنگ و لعاب بخود گرفته و چون عجوزه ای بَزَک کرده در لباس یک نو عروسِ و بس.

تهرون بیشتر دار مکافاتِ. شهریِ که تو آن از عاطفه و محبت خبری نیست که نیست.

شهری که حتی خواهر و برادر تو اون هر چند ماه یکبار نیز بهم سر نمی زنند.

نه مثل آبادی که خواهر و برادر هر روز چند بار بهم نگاه پر      محبت شون رو ارزانی می کنند.

تهرون با چشم و هم چشمی هاش، آفت زندگی مردم شده.

وقتی حتی نگاه ها و باور های مردم تو این شهر واقعی نیست آدم درتمیز دادن خوب از بد، درست از غلط، دچار مشگل و تزلزل میشه.

اونروز وقتی شما با نیما اومدید سر چهارراه و همه گل هام رو خریدید و نیما گفت: منو برای کار کردن تو یه مهمونی میخواد همه چیز رو باور کردم.

با اون همه اتفاق های سرخ و سفید که دیده و شنیده بودم باورم نمیشد که هیچ چیزی غیر واقعی باشه.

تا وقتی از خونشون با هم دیگه اومدیم تا کنار اون خونه  که پیاده شدیم رفتیم تو فکر کردم شما هم با نیما هستین.

وقتی پیاده شدیم ازش پرسیدم اون آقا چرا نیومد؟

گفت: اون راننده آژانس بود.

نمی دونم چی شد که یه حسی بهم گفت تا از نیما بخوام به شما بگه صبر کنید و منو برگردونید. وقتی نیما به شما گفت ، خدا رو شکر شمام قبول کردید و منتظر موندید شاید خدا خواسته تا شما حرف های دل منو بنویسید و یه روزی اونرو یه کتاب کنید و برای ... .

 

آخرین داستان راز تنهایی مریم فردا همین جا

 


[ پنجشنبه 29 تیر 1391 ] [ 06:00 ق.ظ ] [ Hasan Sadati ]

بد عهدی


رفتی    و     داغ    تو   مهری ست که بر دل زده ام

نقش      والای     تو         بر        دیده       مردم      زده ام

اشک بر دیده دگر نیست ز بس چشم گریست

مست   و مدهوشم و در جام تو من می زده ام

عکس        زیبای             تو              دیگر          نبود           بر             دیوار

بلکه      تصویر      تو      را       بر     رگ    و      بر     پی زده ام

بعد          مرگم               اگر           این           سینه         من         بشکافند

پر هویداست    که   من    نام   تو   بر  دل زده ام

یاد      داری     من    و      تو     عهد       به         وفایی      بستیم؟

بی     وفا       بعد      تو      من سر    به     بیابان      زده ام


[ چهارشنبه 28 تیر 1391 ] [ 06:02 ق.ظ ] [ Hasan Sadati ]

راز تنهایی مریم

 

این رمان  داستان زندگی دختری روستایی است.

عجین  شده  با   دل  نوشته های   بابای   هلینا و هانا.

اثری      متفاوت      به      قلم       سید حسن ساداتی.

به تدوین و گردآوری  مهدی و محمدسجاد موکل.

تقدیم     به   او که  اگر   حسن به یوسف ، عمر به نوح،

گنج    به     قارون    ،    صبر    به    ایوب  منسوب باشد

مهربانی   و    محبت    خصیصه ی بارزی است که تنها

در  سیطره ی  قلب  و    دل  او    حکومت می کند.

این  کتاب  هدیه ای است ناقابل به زهرای مهربان

به  پاس    جبران    ذره ای     از  تمامی   خوبی هایش.

 

 

نظرات و پیشنهادات و انتقادات شما، در رسیدن به نقطه ایده آل و پیشبرد اهداف عالیه ما را رهنمود و یاری گر خواهد بود.

آنچه را از محتویات داستان و نوع قلم برداشت می کنید بدون اغراق می توانید از طرق زیر به حقیر ابراز و ارسال نمایید.

 

Email: H_Sadati_Story@yahoo.com

Weblog: Mahzuon.mihanblog.com

 

قسمت  پنجاه و یکم راز تنهایی مریم

حاجی که از مرگ خودش خبر داشت و از حضور زن و دخترش تو اون مغازه بی خبر بود ، زبونش از ترس قفل شده بود.

وقتی حاجی دید که دخترش و مغازه دار منظور منو نفهمیدن و متوجه نشدن که من دارم از حاجی سوال می پرسم.

با خیال راحت دست دخترش رو گرفت و رفت پیش زنش و گفت: خانم مگه قرار نبود شما برید خونه ی داداشت ؟ مگه قرار نشد اون هفته بریم پیش حاج اسدالله و لوازم برقی های عطیه رو از اونجا برداریم؟ بیاید بریم خونه، زود باشید.

من آخر مغازه انگشتم رو به کولر تو هوا خشک شده بود. اصلا باورم نمی شد که حاجی بهم دروغ گفته باشه.

صاحب مغازه: خانم حواست کجاست؟

ریحانه: ببخشید و از مغازه اومدم بیرون.

سرعتم رو زیاد کردم تا بتونم چهره زن حاجی رو ببینم. وقتی به حاجی و زن و دخترش رسیدم برای اینکه به خوبی صورت اون زن تو یادم بمونه گفتم: ببخشید خانم! حاجی و دختر و خانمش برگشتن.

حاجی رنگ از صورتش پرید.

ریحانه: خانم.

بله عزیزم با من کاری داشتی؟

وقتی نگام به چشماش افتاد بند دلم پاره شد. اونقدر اون زن دوست داشتنی و ملیح بود که با اون تصویر ذهنی که از گفته های حاجی تو ذهنم ساخته بودم قابل قیاس نبود. چقدر از خودم متنفر شدم.

ریحانه: ببخشید اشتباه گرفتم شما رو. از اون خانم معذرت خواهی کردم و رفتم خونه.

تنها توی اتاق در رو روی خودم بستم و به حرف ها و رفتارای حاجی فکر کردم، به اینکه اون مرد برای بدست اوردن من چقدر راحت دروغ گفت. اون خودش و ذات و شخصیتش رو به من نشون داده  بود ولی من چشمام رو به دیدن حقایق بسته بودم.

اون وقتی تو اینجا یقه لباسش رو تا دکمه آخر بسته بود و توی شمال دکمه لباسش تا روی سینش باز بود و وقتی تو اینجا انگشتر عقیق و یاقوت و تسبیح تو دستش براش آبرو خریده بود و توی شمال همه رو کنار گذاشت، خودش رو خوب نشون داده بود فقط من می بایست دقیق تر و ظریف تر می بودم که نبودم.

اون حتی باورش هم نمی شد که یه روزی به همین راحتی همه چیز معلوم بشه. وقتی من لطف خدارو نسبت به خودم دیدم که نگذاشت تا بیشتر از این ها ملعبه دست اون مرد باشم برای همیشه حاجی رو ولش کردم تا مبادا زندگی اون زن و دختر خراب بشه.

آره مریم جون من از وقتی این همه نامردی رو از این جماعت مرد دیدم و اون همه فشارهای عصبی و روحی رو تحمل کردم، برای اینکه بیشتر از این داغون و خراب نشم و شب بتونم راحت تر  بخوابم حالا باید قرص آرام بخش بخورم.

بعد از این اتفاق دیگه حتی حاضر نیستم جایی که جنس نر باشد کار کنم. برای گذران زندگی از اون تاریخ به بعد هر هفته دو روز میرم نظافت  تو خونه ها و ساختمونهایی که خونواده های زیادی زندگی می کنن و امنیت داره.

چون تو تهرون شاید بی خطر ترین کار، کاسبی سر چهارراه مثل: گلفروشی و آدامس فروشی باشه و نظافت ساختمونا.

ریحانه: به زودی وقتی پول ارث پدریم از فروش باغ و زمین رو بگیرم تصمیم دارم یه کارگاه خیاطی بزنم و با زنای بی سرپرست یه تولیدی لباس زنونه دایر کنم.

وقتی ریحانه به من اعتماد کرد و همه چیز رو برام گفت به خودم واجب دیدم که از اونچه در توان دارم برای کمک کردن به ریحانه مضایغه نکنم.

صبح روز بعد با ریحانه اومدیم مخابرات و به بهونه احوالپرسی از پدر و مادرم به خانم دکتر تو بهداری زنگ زدم. خانم دکتر وقتی زنگ زدم احساس کرد در مورد پیشنهادش می خوام بهش جواب بدم ولی من به خانم دکتر گفتم که ریحانه از بهترین دوستان زندگیِ منِ که الان احتیاج به کمک داره، وقتی اونروز شما با رفتارتون به من یاد دادید که چطور رازدار مردم باشم و اگه کمکی از دستم برمی یاد کوتاهی نکنم، امروز دلم میخواد با کمک کردن به ریحانه در حق اون محبت کنم. خانم دکتر  بعد از یه عالم سفارش و تاکید گفت: باید مواظب باشی که خودت گرفتار نشی و حواست رو خیلی خیلی جمع کنی. به خانم دکتر قول دادم که دیگه هیچ وقت اشتباهی رو مرتکب نشم تا بخوابم برای جبران ش هم خودم و هم دیگران رو به زحمت بندازم و مجبور باشم عذرخواهی کنم. تو اون تماس تلفنی از خانم دکتر احوال خونوادم رو پرسیدم و ازش خواستم دوباره زحمت بکشه ضمن سلام رسوندن به اونها به خونوادم بگه که من حالم خوبِ و به زودی بر می گردم پیششون.

خانم دکتر موقع خداحافظی بهم گفت: رو پیشنهادم تو این فرصت هایی که داری بیشتر فکر کن و منطقی و معقول تصمیم بگیر.

جواب دادم که مطمئنا تصمیمی رو می گیرم که درست و عاقلانه باشه. چون دیگه تو تهرون وقتی ماجرای زندگی ریحانه رو شنیدم و هر روز چیزهای زیادی رو در طول روز دیدم چشم و گوشم بهتر و بیشتر باز شد.

از مخابرات که اومدیم بیرون از ریحانه خواستم تا بریم توی یه پارکی، جایی بنشینم تا یه خورده هوای کله دوتامون عوض بشه.

تو پارک روی صندلی نشسته بودیم که به ریحانه گفتم: حالا که معلوم نیست چند روزِ دیگه پول اون باغ و زمین ارث پدری ت بدستت برسه. تو این مدت می خوای چی کار کنی؟

ریحانه: پیش خودم فکر کردم که این مدت به همون کار قبلی م ادامه بدم تا لَنگ خرج و مخارج زندگی نمونم ، به محض اینکه اون پول رو بگیرم کارم رو شروع میکنم و یه تولیدی راه میندازم.

تو پارک به ریحانه قول دادم که منم کمکش می کنم و مثل یه خواهر مهربون کنارش میمونم و تنهاش نمی ذارم.

ریحانه اول خیلی راضی نبود و گفت: دوست نداره من بخاطر اون تو زحمت بیفتم و اذیت بشم.

من به این باور رسیده بودم که از هر دستی که بدی از همون دست میگیری. پیش اون همه لطف و محبتی که خانم دکتر در حق من کرده بود و گوش از گوش خبردار نشده بود در اصل کار من کار شاقی نبود.

تصمیم رو قاطعانه گرفتم و به ریحانه گفتم: تو فقط بگو من چی کار کنم؟

ریحانه که از اون همه دَربِدَری تو زمان بی کاری هاش تو تهرون درس زیادی گرفته بود و با آدمای زیادی سر و کله زده بود گفت: با اون تجربه ای که من دارم، و این شرایطی که تو داری، هم جوونی و هم خوشگل، هر کاری برات خوب نیست، اگه قرار باشه بری تو یه شرکت یا جایی به عنوان منشی کار کنی مطمئن باش که سر ماه نشده گرگ های زیادی تو لباس آدم هستن که دندون تیز کردن برای همچین روزایی، اگه قرار باشه یه جایی درست و حسابی پیش یه آدم خوب بفرستمت که اونم هزارتا دنگ و فنگ داره و هفت خوان رستم رو باید بگذرونی که اینم شدنی نیست.

فقط دوتا راه داریم که فکر می کنم این دوتا راه بهترین باشه. یکی نظافت و خدمات پرستاری، اون یکی ام دستفروشی تو سر چهارراه ها و خیابون هاست.

چون تو، تهرون رو خوب بلد نیستی البته ببخشیدا، فکر کنم دستفروشی خیلی قشنگ نباشه، بهتره سر چهار راه گل بفروشی اونم بالاشهر نه این پایین ها. هر روز که نظافت دارم با هم میریم تو سر چهارراه پیاده شو منم میرم دنبال کار نظافت.

عصر میام دنبالت با هم برمی گردیم البته چند روز  که بگذره خودت همه جا رو یاد می گیری.

فقط یه چیز دیگه باید بگم اونم اینه که سر چهار راه نمی تونی با این ریخت و لباس بری، باید ظاهرت رو عوض کنی و بغل این اسفندی ها و دستفروش ها و گداها باشی که یه خورده شکل و قیافه اونا و بوی اسپندش ون تو رو هم بگیره.

قبول کردم و قرار شد از فردا صبح با هم دیگه شروع کنیم.

 

ادامه داستان فردا همین جا

 


[ چهارشنبه 28 تیر 1391 ] [ 06:00 ق.ظ ] [ Hasan Sadati ]

توصیف یار ( بهجت  )

یك نفر هست كه احوال دلش

رنگِ احساسِ خدایی دارد

قبل از آنی كه بیاید به جهان

پدرش مُرد ولی

رب بفرمود بَرَش گردانید

این پدر را پسری خواهد بود

كاین پسر آینه جلوه ماست

از همان بدو تولد همه معلومش بود

عشق بر آلِ عبا و نسل ایشان دارد

دامنش را نتوانست گناهی بكند آلوده

هست معلوم خداوند به ایشان نظری فوقِ سماوی دارد

از همان كودكی‌اش وقت نماز

گوئیا نیست دگر ارضی و یك حالِ الهی دارد

دائم‌الذكر بُوَد تا نكند معصیتی

دل او صاف ز هر كند و بغض و حسدی

در قنوتش حمد و توحید و ثنا

لبِ وی پر بُوَد از زمزمه یاد خدا

او چو یك آب زلال است و ز هر نقصی پاك

نه چو امثالِ منی مملو به هر عیب و گناه

سجده‌هایش همگی طولانی

سر به سجاده ایمان دارد

خانه‌اش خشت و گِلی

زیر پایش نه چو مردانِ دگر فرش و حریر

بلكه شاید

بتوان دید گلیمی و حصیر

همه وقت موقع تكبیره الاحرام نماز

تا به پایان صلو ة

صبح و شب می‌گرید

دائماً ذكر به لب دارد او

گوئیا جنسِ خدایی دارد

او همانی‌ست كه خوبان به جهان

عبدصالح

لقبش را ‌دادند.

مردمان حاجت خود را به حضورش ببرند

ملتمس بر اینكه

او دعایی بكند

گر دعایی بكند. مستجاب‌الدعوس

آن دعا را چه قدر زود خدا

خواهدش گفت: بلی

روز و شب گفته به یزدان: لبیك

نوبت وی شده است

آنچه را می‌خواهد

حضرتش نیز بگوید. آری

كثرت طاعتِ حق

همه در ظاهر او

چه نمایی دارد

چهره‌اش آیت حق الله است

كه بسی نورِ خدایی دارد

بی سبب نیست كه بهجت شده است

نایب حضرت حجت شده است


[ سه شنبه 27 تیر 1391 ] [ 06:02 ق.ظ ] [ Hasan Sadati ]

تمنای دل از یار

                                                         گاه           دلم        هوای       آن          طرّه             گیسو     میكند                                         به   طرفه‌    العینی    شود ،آنچه طلب دل میكند

                                                         گاه          هوایِ             كویِ            تو      مرا        اسیر          میكند                                           زِ كوی تو گر بروم غمت به دل خون میكند

                                                          كمندِ     ابروی     تو    و      قامت         سرو       گونه‌ات                                      چشم    خمارت    ای      گلم چه ناز و غمزه میكند

                                                         خالِ كنارِ آن  لبت    چه     سوز     بر     دل   میكند                                          دلم         بسوزی     ار      هزار     ،        باز تحمل میكند

                                                        رنگِ لبان غنچه‌ات به رنگ سرخ آتشی                                            پیش     خودت        نگفته‌ای   چرا       گله     نمیكند؟

                                                       خرمن        گیسوانِ        تو     به      هیبت      یال        اسد                                           وای كه این ابهت   با     دل من      چه     میكند

                                                      منظر       ماه        را       ببین       چونكه        در     آب    اوفتد                                         آب ز این عقد    و  نكاح به كه چه خنده میكند

                                                     آبی     رنگ     بحر      را      جمله        زِ      آسمان          بدان                                       ظلمت شب جمال آب چقدر سیاه میكند

                                                    این        همه      را كه        گفتمش     ز    ماه   و یال و آسمان                                     بخشش آن سه بوده است كز تو تمنا میكند.


[ دوشنبه 26 تیر 1391 ] [ 06:02 ق.ظ ] [ Hasan Sadati ]

خاطرات سار

چه                    قدر          خاطره        از       سار            به          یادم        مانده

                                                                                                                     آنچه      را          مانده           به            یادم      ،      تو          بگو       یادت           هست؟

تیله      و      گردو      و        زو     بازی       آن             د  وران بود

                                                                                                                      ماشین     خط     می‌اومد      را            ،               تو        بگو          یادت        هست؟

فصل     عید     بازی     پِل چفتو          و         پُر             یا       پوچش

                                                                                                                     هفت      سنگ       مانده        به        یادم   ،    تو   بگو       یادت هست؟

شوخی   كلتوپ   و آقا نور و حاج باقری با حسین سیما

                                                                                                                      اون      چاخان‌های     حسن   شُكری    ،    بگو       یادت هست؟

بازی        فوتبال          بین       روستاها         حالی         داشت

                                                                                                                      دعوایِ      رنجبریا       با       غریبا     را،      تو       بگو       یادت      هست؟

وسطای      رود خونه        جمع      میشدن       چند    تا          جوون

                                                                                                                        كِردارایِ          رضا        سربند       ،        تو         بگو          یادت  هست؟

خیلیا تا نیمه شب، مشغول صد بحث سیاسی میشدن

                                                                                                                       بعضیا   شبا   می‌رفتن رو به دشت ها ،تو بگو یادت هست؟

پاتوقِ         اون           زنا      و    دخترای      اونروزی           كه

                                                                                                                      پشت    مسجد  یا توی غرفه بودن را، تو بگو یادت هست؟

چهلم    عید        دیگه      میشد   فصلِ    گل   و    گلاب بودش

                                                                                                                     بساط دیگ گلاب و تخت آقام، تو بگو یادت هست؟

خیلی       از      پیر        و        جوونا      دیگه      رفتن      توی خاك

                                                                                                                      یاد و خاطراتشون مونده   به یادم   ،   تو    بگو      یادت هست؟

چند       سالی        است         محمد سر  ببردست       به        خاك

                                                                                                                    یا       غمِ       مرگِ        سعید   ریس،     تو     بگو        یادت        هست؟

مرورِ    خاطره‌های    تلخ   و شیرین با همه خوب و بدش

                                                                                                                اونا   دونه    دونشون    مونده    به یادم، تو بگو یادت هست؟


[ یکشنبه 25 تیر 1391 ] [ 06:02 ق.ظ ] [ Hasan Sadati ]

خانه بر دوش

آسمان ابری شد

ابر رحمت آمد

نمِ باران بارید

همه خوشحال زِ این بارش باران بودند

چند ساعت بگذشت

كوچه‌ها پر شده بود از باران

همه جا آب ز هر كوچه و برزن چه روان

همه می‌ترسیدند

نكند بارشِ باران همه‌اش سیل شود

كه اگر سیل بیاید همه را خواهد بُرد

ترسِ مردم این بود

نكند خانة آنها بشود در آوار

یا كه دارایی و اموال و زر و سكه‌شان

همگی را ببرد این باران

همه گفتند:

خدایا دگر این رحمت خود را به سرِ ما نفرست

این دگر نعمت نیست. بلكه نغمت شده است

هیچ كس شكر نكرد. یك نفر اگه به این راز نبود

گر خداوند نخواهد كه بماند به سلامت چیزی

می‌تواند راحت

یا اگر خواست كه شیشه بغل سنگ سلامت ماند

او چقدر راحت و آسوده تواند این كار

بین این جمعیتِ آشفته

خوش به احوالِ دل آن مردی

كه همه دار و ندارش

پشته‌ای بود كه بر دوشش داشت

راحت هر سو كه دلش خواست

همانجا می‌رفت

او دگر دغدغه خانه و مسكن كه نداشت

كوله‌اش قدری نان

كمكی قند و نمك داشت

بهمراه پتویی كوچك

بالشِ زیرِ سرش

كوله‌ای بود كه همراهش داشت

او چه بس قانع بود

به همین مال و منالِ اندك

زندگی بهرِ چو مردی

روزهایی داشت

پر ز آسایش و خوابی راحت

آن همان مردی بود

خانه‌اش بر دوشش

او دگر مثلِ جماعت

غم سیلاب نداشت.


[ شنبه 24 تیر 1391 ] [ 06:02 ق.ظ ] [ Hasan Sadati ]

خانم نظافت چی

یه روز یه خانم نجیب كه خیلی با شرف بوده

رفت بالا شهر تا كار كنه خرجی به خونه بیاره

صاحبِ خونه شرط گذاشت باید براش چك بیاره

تا نشه در نبود اون، خانومه  «چیزی» برداره

یك چك كارمندی باید ضامنِ كار اون باشه

صاب خونه گفت مدرك باشه خیال من راحت میشه

سوار مترو شد و رفت یه جایی تو قیطریه

یه خونه ویلایی كه، هیبت یك قصرو داره

یه خونه خیلی بزرگ كه چند تایی اتاق داره

علاوه بر باغ و حیاط، جكوزی و سونا داره

داخل خونه پر بودش از جنس و شی‌ءِ عتیقه

فرشهای دستباف زیاد كه رنگ مهمون ندیده

تو ذهن این صاحب خونه

 فكرایِ بد وُول می‌زنه

نمی‌دونه كه این خانوم آدمِ با خدائیه

از روی ناچاری و درد اومده تا كار بكنه

یه خورده پولی جمع كنه به درد و زخماش بزنه

یه روزی صاحب خونه رفت تو شركتش تا كار كنه

این خانومه تو خونه بود، دید یكی هی داد می‌زنه

با خنده و مهربونی رفت تا ببینه چی شده؟

دید خانومه داره می‌گه:

 دستشویی ها و سرویسا اصلاً‌ نظافت نشده

خانومِ ماجرایِ ما بدون اینكه اخم كنه

اومد تا باز سرویسا رو از نو نظافت بكنه

اون زنِ صاحب خونه گفت: كه این خانوم دستكشاشو در بیاره

با دو تا دست كاسه رو اون آب بزنه، تمیز كنه

پیش خودش نگفت یه وقت اگه كه اون آه بكشه

این خانومِ پر اِفاده شاید كه بیچاره بشه

خانومِ ماجرای ما دیگه تحمل نداره

دلش می‌خواد كه سرشو چند بار تو دیوار بزنه

یدفعه اون یادش میاد به بچه‌هاش قولی داده

برای اون قولش باید از جونش مایه بزاره

آه چه دل سنگی داره هر كی محبّت نداره

انگاری چونكه پول داره به هر چی اختیار داره

میخوام بگم كه پول داد‌اش درسته چیز خوبیه

ولی برای بعضیا فهم و شعور نمیاره.


[ جمعه 23 تیر 1391 ] [ 06:02 ق.ظ ] [ Hasan Sadati ]

كوچه باغ

كوچه باغ آمده بود سار كمی جالب بود

حامد از مرغ و شتر گفت بسی جالب بود

عسگری هم سخن از ماده و نر كرد كمكی جالب بود

یا رضاسی كه ز زنبور و ز گردو میگفت

جمله در نوعِ خودش خوب و كمی جالب بود

آن گزارش گر با حال ز قالی پرسید

جوابی كه صحبه داده كمی جالب بود

شهربانو زِ غذا و صحبه از قالی

همه با گویشِ ساری چقدر جالب بود

آن سوالی كه بپرسید كه سار یعنی چه؟

پاسخ محسن موسی ، من درآوردی، ولی جالب بود

آنچه را گفت كه آن مزرعه دار

گفتش لازم و عالی و چقدر جالب بود

آن گزارش كه ز فرهاد گرفت

بیش از این‌ها كه تو فكرش بكنی جالب بود.


[ پنجشنبه 22 تیر 1391 ] [ 06:02 ق.ظ ] [ Hasan Sadati ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ


قلمم در بیان عاجز است و زبانم در کلام قاصر.
از جمع کلمات، درقالب شعر و داستان
شرحی از دل نوشته هایم را به رشته تحریر درآوردم.
کلام دوست واژه ای ست مقدس
و تو ای قدیس من.
لطفِ نگاهِ چشمانِ مهربانت را
از جمله های پر خبط و اشتباه من دریغ مدار.
اگر هر سطری از کلامم مقبولِ نظری اُفتَد
مرا خودشیفته نخواهد کرد و
اگر هر واژه ام منفور نگاهی شود
در من ایجاد بغضی نخواهد شد.
در مسند قضاوت شما
حکم به هرآنچه دهید در قبال رد و تاییدم
سر تسلیم فرود خواهم آورد
حکم تان دست مایه ای است
تا بتوانم بر لوحِ سفیدِ کاغذ
واژه ای را بنگارم
که محبوبِ هرنگاه و مجذوبِ هر دلی باشد.

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو