محزون
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
نظر سنجی
نظر شما درباره ی رمان راز تنهایی مریم؟





صفحات جانبی

گذر عمر

آنقدر غصّه به دل دارم من

كه اگر مردم یك شهر همه گوش شوند

بعد هر غُصه كه از من شنوند

از غم غصه من می‌میرند، ...

روزها می‌گذرند

ولی انگار

ز پایان خبری نیست كه نیست.

عمر، سخت یا آسانش

راهِ ناهموارش

راهِ بی‌‌پایانش

همه‌اش می‌گذرد

زندگی هر روزش

مثل یك بادِ بهاری گذراست

خوبی زندگی آنست

كه هر طور باشد

عاقبت می‌گذرد

من و دل تنهاییم.


[ چهارشنبه 31 خرداد 1391 ] [ 06:02 ق.ظ ] [ Hasan Sadati ]

خاطرات گذشته

كاش

كمی قبل تراز این زمان

رو به عقب یاد زِ قدیما كنیم

یاد روزهای خوب با هم بودن

یاد سفرها و خوشی‌‌ها كنیم

چشم نبندیم به هر آنچه بود

یه لحظه یاد اون رفیق‌ها كنیم

یاد سفر رفتنِ ماهِ عسل

یاد روزهای خوب تو شیراز كنیم

یاد عروسیِ ناهید وممد

چقدر باید چیزهای خوب یاد كنیم

یاد سفر رفتن به محلات

یاد تولدت واسه ی مهدیار

یاد روزهای جون تو قالب بودن

یاد آقا، یاد زن آقا كنیم

با این همه بهونه قشنگ و خوب و زیبا

حیف كه باید از بدی فریاد كنیم

وقتی شنیدم كه شما با امیر

پشت سر من چه چیزا كه گفتین

تنی و ناتنی دیگه واسم مُرد

تا کی باید بی‌مهری احساس كنیم

پشت سر ما غریبا چی می‌گن

تا وقتی با بدی باهم تا کنیم


[ سه شنبه 30 خرداد 1391 ] [ 06:02 ق.ظ ] [ Hasan Sadati ]

ظهور و فرج

كاش شاهد باشیم

لحظه خوب و قشنگ پرواز

آن دمِ رفتنِ تا اوج و خدا را دیدن

كاش

آنروز كه رنگ رؤیاش

همه همرنگ امید است

بزودی برسد

كاش آن غایب منجی آید

با ندایی كه پر از جنس خداست

كاش

آن سیصد و سیزده نفرش

زودتر از آنكه كمی دیر شود

به قیامش برسند

حضرت‌ش پای مبارك بنهد بر سرما

همه در گفتن لبیك به او

آنقدر راسخ و محكم باشیم

كه مبادا یك بار

همچو اهل كوفه

قرنها لعنت و نفرین بشویم

كاش روزی برسد

همه مردم بتوانند كه در اوج قدم بگذارند.

آنچه رؤیای همه است

جمله آیین بشود

كاش هر آنچه، دلی می‌خواهد

دردم، آن خواسته آیین بشود.


[ دوشنبه 29 خرداد 1391 ] [ 06:02 ق.ظ ] [ Hasan Sadati ]

از یاد رفته

دیدی ای دنیا چه كردی با دلم

تا به كی سهمم فقط رسوایی است؟

خوب می‌دانم كه بعد از مرگ هم

سهم من تنها شدن، تنهایی است

دوستان چون بگذرند از قبر من

یاد من هرگز نیاید یادشان

دیده شان بیند كه دیگر نیستم

كی كنند یادی ز من تا كیستم؟

باد وقتی از مزارم بگذرد

سنگ قبرم را بسوزد آفتاب

گور من گمنام در بین مردگان

بعدها یاد مرا باران و باد

زنده خواهند كرد بین مردمان

 فارغ از دنیا و این نامردمی

جسم من مدفون شود در زیر خاك

عاقبت دیدی فراموشت شدم

نی خبر از دوستان اینك زمان

من اسیر غربت خاك مزار

بارش باران مگر كردی بشوید از مزار


[ یکشنبه 28 خرداد 1391 ] [ 06:02 ق.ظ ] [ Hasan Sadati ]

تاوان

چه غریبانه سوخت دلم

در روزگاری كه جماعت دشمن بزك كرده در نقاب دوست

كه بسیار در عهدی سنگم را به سینه می‌كوفتند

در وقت سنگ به پا آمدنم

در میان كوهی از درد

مرا از یاد رفته و بر باد رفته دانستند

و تنها در میان امواجی از غم و اندوه رهایم كردند

تاوان كدامین محبتم تا به این حد بی‌وفایست؟؟


[ شنبه 27 خرداد 1391 ] [ 06:02 ق.ظ ] [ Hasan Sadati ]

برگ

شرحِ حال من و یاران

چون درخت و برگ است

سبزیِ رنگ من

آرایه‌ی سیمای درخت

ولی افسوس

كه این سبزیِ من

چند روزی ، به درخت می‌ماند

بعدِ چند روز ولیكن، باید

ترك او گویم و

هر چند نمی‌خواهم من

بایدم راهِ دگر را بروم

لحظه‌ی تلخِ جداییِ من از روی درخت

لحظه‌ای هست كه تنها 

به من آن سنگین  است

نه به احوالِ درخت

آن درخت

سالِ دگر

پر شود از صد برگ

ولی ای  وای به حالِ دلِ من

یارمن عُذرِ مرا خواست دگر

بی كسی شد سهمم

تو بگو! من چه كنم؟

لحظه ی آمدن از اوج

بر این نقطه‌ی خاك

هیچ وقت

از دل و یادم نرود

جایم از رویِ درخت

شده اكنون به زمین

زیر پای همه‌ی عابرها

چه كسی می‌داند؟

شایدم من بشوم

سهمِ روزیِ یكی بره سفید

یا كه یك بزغاله

دلِ من می‌خواهد

قسمتِ آهوی مشكین بشوم

آه ...

دیدی چه شدم؟

با خزان سبزیِ من رفت و رخم گشت چه زرد

قسمت برگ ولی

بود چیز دگری

مردِ درویشی بود

كه به همسایگی برگ و درخت

زندگی می‌گذراند

سردیِ فصلِ خزان باعث شد

مرد درویش

همه برگ‌ها را

سویِ كلبه ببرد

برگ با هیزم و چوب

طعمه آتش شد

برگ سوخت ولی

كلبه مرد، زمانی اندك، گرم و آسوده و راحت گردید

قسمت برگ

همین شد كه بسوزد آخر

حالِ من شرحِ دقیقی‌ست چو برگ.


[ جمعه 26 خرداد 1391 ] [ 06:02 ق.ظ ] [ Hasan Sadati ]

تصویر آخر

غیر از آیینه

كه هر روز مرا چند باری

به خودم خوب نشانم می‌داد

آخرین بار ولی نقشم را

 روی یك قطعه كاغذ دیدم

نقش من در تصویر

لب خندانی داشت

خنده‌ام بود ولی مصنوعی

مرد عكاس ز من خواست تبسم بزنم  بر رویش

او گرفت تصویرم

پشت این خنده غمی ست.

عصر ما بیشتر آدمها

خندن‌هاشان زوری ست

دل خوشی نیست كه نیست

الكی میخندیم

چه كسی می‌داند صبح  فردا نفسش هست به دنیا باقی؟

شاید آن عكس شود، آخرین عكس رخش

شاید این عكس شود، عكس در حجله من.


[ جمعه 26 خرداد 1391 ] [ 06:01 ق.ظ ] [ Hasan Sadati ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ


قلمم در بیان عاجز است و زبانم در کلام قاصر.
از جمع کلمات، درقالب شعر و داستان
شرحی از دل نوشته هایم را به رشته تحریر درآوردم.
کلام دوست واژه ای ست مقدس
و تو ای قدیس من.
لطفِ نگاهِ چشمانِ مهربانت را
از جمله های پر خبط و اشتباه من دریغ مدار.
اگر هر سطری از کلامم مقبولِ نظری اُفتَد
مرا خودشیفته نخواهد کرد و
اگر هر واژه ام منفور نگاهی شود
در من ایجاد بغضی نخواهد شد.
در مسند قضاوت شما
حکم به هرآنچه دهید در قبال رد و تاییدم
سر تسلیم فرود خواهم آورد
حکم تان دست مایه ای است
تا بتوانم بر لوحِ سفیدِ کاغذ
واژه ای را بنگارم
که محبوبِ هرنگاه و مجذوبِ هر دلی باشد.

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو