تبلیغات
محزون

محزون
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
نظر سنجی
نظر شما درباره ی رمان راز تنهایی مریم؟





صفحات جانبی

عزیز و نگار

پیرمردی ست در این آبادی

كه عزیزش خوانند

همسرش هست نگار

این دو كَس.

اهلِ دلانند در این آبادی

عشق را در معنا

می‌توان خوب در این عاشق و معشوق بدید

زن عاشق به عزیز

مرد عاشق به نگار

این دو را لیلی و مجنون گویند.

روزگاری هر دو

از خروس خوانِ سحر

تا غروب خورشید

كارشان بود زراعت كردن

زحمت و رنج زمان را بردن

دست‌شان نرم و ظریف

مثلِ سابق كه نبود

دگر آن نرمی بسیار نبود

زحمت و كار زیاد

آن ظرافت را بُرد

دست‌شان پُر شده بود از حضور پینه

دل‌شان بود ولی  عاری از هر كینه

صبح یك روز نگار

بقچه‌ای نان برداشت

و بهمراه عزیز

راهی مزرعه شد.

بعد یك عمر ولی

مثلِ یك تازه عروس و داماد

چه قدر شاد و غزل خوان بودند.

در تمامی مسیر

دست در دست هم و

دلشان با هم بود

مردم آبادی

همه می‌دانستند

كه چه مهری دارند

این دو بر یكدیگر

بعدِ پیمودن راه

برسیدند به آن كلبه كه در مزرعه بود

نفسی چاق كه شد

هر یكی مشغول بر كاری شد

چشمه‌ای آب روان

بلبلان نیز غزل می‌خواندند.

همه چیز حالِ خوشِ مستی داشت

چند ساعت كه گذشت

مرد و زن لقمه‌ی نانی خوردند

باز آماده شدند

به سركار روند

آسمان ابری شد

چشم بر هم زدنی

بارشِ تند تگرگ

مرد و زن را به سوی كلبه كشاند

لحظاتی كه گذشت

باد آن ابر سیاهی را بُرد

آفتابی شد همه جا

كَمَكی آن سو تر

از افق تا به زمین

قوس و قزحی شد یك آن

چه قدر عالی بود

دیدنِ منظرِ رنگین كمان

آن دو مشغول تماشا بودند

بَه چه روزی‌ست

عجب حالِ خوشی‌ست

وقتِ ان بود كه دیگر كم‌كم

سویِ آبادی خود برگردند

باز آن ابر سیاهی آمد

لیلی و مجنون هم

سوی دِه برگشتند

بارشِ تندِ تگرگ

حاصلش سیلی  شد

بی‌َخبر از همه جا

آن دو در ره بودند

ناگهان سیل آمد

غرشِ سیل چه بد وحشتناك

رعب و ترسی به دلِ زن انداخت

همه جا گِل شده بود

ترس او از این بود

نكند همدمِ تنهایی او

برود از دستش

آن قدر در فكر شد

كه نفهمید چه طور زیر پایش لغزید

مرد تا رفت بگیرد دستش

زن بیچاره بیفتاد در سیل

مرد  دنبالش زنش

نعره می‌زد كه نگار   

نازنینم تو بمان

سیل بی رحم، ولی

بی توجه به عزیز

زن او را می‌برد

كاسه صبر عزیز

شده بودش  لبریز

او به دنبال زَنَش

رفت در داخل آب تا نجاتش بدهد

هر چه فریاد زدند

هیچ گوشی نشینید

مرد میگفت: نگاردست  من را تو بگیر

زن می‌گفت: عزیز، جانِ من را تو بگیر

مردم آبادی

منتظر

چشم به راه

كه بیایند آنها

شب شد اما خبری

نشد از آن دو نفر

روزهایی بگذشت

ولی انگار كه سیل

آن دو را بُرد كه بُرد

مردم آبادی

از سَرِ عادت و رسم

در مزارِ دِه‌شان

سنگ قبرهایی را

بهرِ آن لیلی و مجنون

بنهادند به یاد

روی یك سنگ نوشتند عزیز

روی سنگ دگری

بنوشتند نگار

یادشان تا به ابد

مثل عشق جاوید است

یادشان باشد خیر

ر وحشان باشد شاد.


[ سه شنبه 13 تیر 1391 ] [ 05:00 ق.ظ ] [ Hasan Sadati ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ


قلمم در بیان عاجز است و زبانم در کلام قاصر.
از جمع کلمات، درقالب شعر و داستان
شرحی از دل نوشته هایم را به رشته تحریر درآوردم.
کلام دوست واژه ای ست مقدس
و تو ای قدیس من.
لطفِ نگاهِ چشمانِ مهربانت را
از جمله های پر خبط و اشتباه من دریغ مدار.
اگر هر سطری از کلامم مقبولِ نظری اُفتَد
مرا خودشیفته نخواهد کرد و
اگر هر واژه ام منفور نگاهی شود
در من ایجاد بغضی نخواهد شد.
در مسند قضاوت شما
حکم به هرآنچه دهید در قبال رد و تاییدم
سر تسلیم فرود خواهم آورد
حکم تان دست مایه ای است
تا بتوانم بر لوحِ سفیدِ کاغذ
واژه ای را بنگارم
که محبوبِ هرنگاه و مجذوبِ هر دلی باشد.

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب