تبلیغات
محزون

محزون
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
نظر سنجی
نظر شما درباره ی رمان راز تنهایی مریم؟





صفحات جانبی

راز تنهایی مریم

 

این رمان  داستان زندگی دختری روستایی است.

عجین  شده  با   دل  نوشته های   بابای   هلینا و هانا.

اثری      متفاوت      به      قلم       سید حسن ساداتی.

به تدوین و گردآوری  مهدی و محمدسجاد موکل.

تقدیم     به   او که  اگر   حسن به یوسف ، عمر به نوح،

گنج    به     قارون    ،    صبر    به    ایوب  منسوب باشد

مهربانی   و    محبت    خصیصه ی بارزی است که تنها

در  سیطره ی  قلب  و    دل  او    حکومت می کند.

این  کتاب  هدیه ای است ناقابل به زهرای مهربان

به  پاس    جبران    ذره ای     از  تمامی   خوبی هایش.

 

 

نظرات و پیشنهادات و انتقادات شما، در رسیدن به نقطه ایده آل و پیشبرد اهداف عالیه ما را رهنمود و یاری گر خواهد بود.

آنچه را از محتویات داستان و نوع قلم برداشت می کنید بدون اغراق می توانید از طرق زیر به حقیر ابراز و ارسال نمایید.

 

Email: H_Sadati_Story@yahoo.com

Weblog: Mahzuon.mihanblog.com

 

قسمت  پنجاه و سوم (آخرین قسمت) راز تنهایی مریم

خلاصه رفتیم توی اون خونه ای که از قصر چیزی کم نداشت، مهمونی دخترها و پسرهایی رو دیدم که با اونچه نیما از اون مهمونی گفته بود زمین تا آسمون فرق داشت. دخترهایی که خیلی راحت با لباس های کوتاه و بدن نما جلوی پسرها می رقصیدن و اصلا تو حال خودشون نبودن. پسرهایی که هر کدومشون یه تیپ و شمایلی داشتن که مثل خارجکی ها شده بودن.

هر کی دست هر کسی رو میخواست میگرفت و با هم می رقصیدن. گنگ و گیج و مبهوت شده بودم.

وقتی با نیما به جمع اونا اضافه شدیم صدای جیغ و سوت و کف و هورا بلند شد. من هیچی نمی دونستم و منظور اونا رو از حرکات و رفتارشون نمی فهمیدم. یه دختره اومد دستم رو گرفت و منو برد وسط. هیچ حرکتی نمی کردم، بدنم یخ کرده بود.

یکی شون گفت: طرف صفر کیلومتره.

اون یکی گفت: من عاشق صفر کیلومترم،  دمت گرم نیما. چیکار کردی بابا ایول. نیما منو تنها گذاشت و رفت توی یه اتاق. انقدر ترسیده بودم که زبونم بند اومده بود. همش حرف های خانم دکتر توی گوشم می پیچید.

نمی دونستم باید چیکار کنم. اون وسط همینطوری داشتم اونا و حرکاتشون رو می دیدم. سرم گیج رفت و خوردم زمین.

یه خانم میانسال که فکر میکنم خدمتکار بود تنها کسی بود که توی اون خونه حالش خوب بود اومد و گفت: چی شده دخترم؟

دستم رو گرفت و منو برد تو یه اتاقی که یه تخت بزرگ داشت و گفت: روی تخت دراز بکش تا حالت جا بیاد.

روی تخت دراز کشیدم تختی که شاید در تمام طول عمرم فقط و فقط همون یکبار روی همچین تختی دراز کشیده بودم.

وقتی روی تخت خوابیدم نگاهم به سقف افتاد  که تصویر خودم توی آیینه های اون سقف چقدر واضح پیدا بود.

اون خانم با یه لیوان شربت برگشت و گفت: بخور شیرینه و قندت میاد سرجاش.

شربت رو که خوردم حالم بهتر شد اون خانم لیوان رو گرفت و از اتاق رفت بیرون.

درِ اتاق رو که بست چند دقیقه ای طول نکشید که نیما در رو باز کرد و اومد تو.

نیما با نیمای نیم ساعت پیش خیلی تفاوت داشت. چشاش کاسه خون شده بود و خودشم پیلو پیلو می خورد.

نیما: زود باش، یالّا.

مریم: زود باشم چی کار کنم؟

نیما: زودباش بِکَن.

مریم: چی رو بِکَنم؟

نیما: لباست رو.

مردم و زنده شدم. هرچی اصرار کردم و اشک ریختم هیچ فایده ای نکرد. دیگه هیچ راه فراری نداشتم.

اون لحظه فقط از خدا خواستم کمکم کنه. به خدا قول دادم که اگه کمکم کنه تا من سلامت از این خونه برم بیرون، هفته تموم نشده برمی گردم آبادی و به شرط خانم دکتر جواب مثبت می دم تا هم من و هم مرتضی و دخترش سروسامون بگیریم و هم پدر و مادرم رو دلشاد کنم. با تمام وجود از خدا کمک خواستم تا دستم رو بگیره و تنهام نذاره. واقعا اونجا معنی دل شکستن رو فهمیدم شاید باورش سخت باشه ولی یه لحظه احساس کردم لباس زیرم خیس شده خودم باورم نمی شد. تازه هنوز یک هفته بیشتر از دوره پاکیِ دوره ی ماهانه ام نگذشته بود اما وقتی خدا بخواد نجاتت بده و کمکت کنه هیچ چیز محال نیست.

با وجودی که می ترسیدم به نیما گفتم: آخه نمیشه.

انگاری خدا زده بود پس کله اون و هوشیارش کرده بود.

نیما: یعنی چی نمیشه؟

مریم: روم نمیشه بگم.

نیما: یالّا ، یالّا روم نمیشه ندارم زود باش بِکَن.

مریم: مگه نمی خوای لذت ببری؟  اگه به من نزدیکم بشی حالت از من بهم می خوره.

نیما: باشه من میخوام بهم بخوره.

فکر می کرد من دارم دروغ میگم.

با دستمال کاغذی که گوشه تخت بود خودم رو پاک کردم و دستمال رو بهش نشون دادم.

وقتی باورش شد در اتاق رو باز کرد و گفت: زود گم شو بیرون. کثافت حالم رو بهم زدی.

بعدشم تا کنار ماشین شما منو آورد و خودش رفت.

مریم: خدا اگه به خاطر پدر و مادرمم که بود ناامیدم نکرد. منم حالا اول بخاطر خدا و اون قولی که بهش دادم و بعد به خاطر دل پدر و مادرم و برای جواب مثبت به پیشنهاد خانم دکتر صبح شنبه بر می گردم آبادی تا یه زندگی خوب رو با کوله باری از آموخته هام، این بار خوب و درست تجربه کنم ... .

پایان

 


[ جمعه 30 تیر 1391 ] [ 05:00 ق.ظ ] [ Hasan Sadati ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ


قلمم در بیان عاجز است و زبانم در کلام قاصر.
از جمع کلمات، درقالب شعر و داستان
شرحی از دل نوشته هایم را به رشته تحریر درآوردم.
کلام دوست واژه ای ست مقدس
و تو ای قدیس من.
لطفِ نگاهِ چشمانِ مهربانت را
از جمله های پر خبط و اشتباه من دریغ مدار.
اگر هر سطری از کلامم مقبولِ نظری اُفتَد
مرا خودشیفته نخواهد کرد و
اگر هر واژه ام منفور نگاهی شود
در من ایجاد بغضی نخواهد شد.
در مسند قضاوت شما
حکم به هرآنچه دهید در قبال رد و تاییدم
سر تسلیم فرود خواهم آورد
حکم تان دست مایه ای است
تا بتوانم بر لوحِ سفیدِ کاغذ
واژه ای را بنگارم
که محبوبِ هرنگاه و مجذوبِ هر دلی باشد.

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب