محزون
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
نظر سنجی
نظر شما درباره ی رمان راز تنهایی مریم؟





صفحات جانبی

راز تنهایی مریم

 

این رمان  داستان زندگی دختری روستایی است.

عجین  شده  با   دل  نوشته های   بابای   هلینا و هانا.

اثری      متفاوت      به      قلم       سید حسن ساداتی.

به تدوین و گردآوری  مهدی و محمدسجاد موکل.

تقدیم     به   او که  اگر   حسن به یوسف ، عمر به نوح،

گنج    به     قارون    ،    صبر    به    ایوب  منسوب باشد

مهربانی   و    محبت    خصیصه ی بارزی است که تنها

در  سیطره ی  قلب  و    دل  او    حکومت می کند.

این  کتاب  هدیه ای است ناقابل به زهرای مهربان

به  پاس    جبران    ذره ای     از  تمامی   خوبی هایش.

 

 

نظرات و پیشنهادات و انتقادات شما، در رسیدن به نقطه ایده آل و پیشبرد اهداف عالیه ما را رهنمود و یاری گر خواهد بود.

آنچه را از محتویات داستان و نوع قلم برداشت می کنید بدون اغراق می توانید از طرق زیر به حقیر ابراز و ارسال نمایید.

 

Email: H_Sadati_Story@yahoo.com

Weblog: Mahzuon.mihanblog.com

 

قسمت  پنجاه و دوم راز تنهایی مریم

از اون تماس با خانم دکتر تا امروز که برای پنجمین باره که میام تو ماشین شما و خاطرات زندگی م رو براتون میگم دقیقا چهل و هفت روزه که داره میگذره.

روزهای اول، کار خیلی سخت بود. عادت به هر چیز سختی و زحمت اون کار رومی بره و بعد از یه مدت همین عادتِ  که  ترک کردنش خیلی سخت میشه. اصلا عادت به هر چیزی بدِ. حتی عادت به عادت کردن.

تو اون بالا و خیابوناش آدما و اتفاق های جالب زیاد می بینی.

انقدر آدما هستن که تو نقش یه آدم پولدار و با کلاس میان بالای تهرون خونه و مغازه می گیرن، غافل از اینکه خیلی از عادت های بد و زشت شون رو نتونستن کنار بذارن.

در عوض آدمای مهربون و کار درستی ام هستن که هم فهم خوبی دارن، هم آدم زندگی تو این جاهان.

تو این چهار راه یا چندتا چهارراه بالاتر یا پایین تر اگه یه خورده تو رفتار مردم دقیق بشی هر روز مفتِ مفت چیزهای گرونبهایی برای یاد گرفتن و تجربه کردن هست.

به نظر من سند زندگی تو این جاها، بایستی شش دانگ بنام آدمایی بخوره که از جنس این جان و نه آدمایی که سرقفلی باشن و چند روزی بیان و بعدشم مجبور بشن که برگردن.

وقتی سیب و پرتقال تو مغازه های اینجا کیلویی دوهزار تومنه و تو محله جنوب شهر سه کیلو دوهزار تومنِ، وقتی که طرف بعد از خریدش خیلی بی تفاوت مونده پولش رو میگه انعام خودتون و تو محله ما یارو قُلَک بچش رو میشکنه که با پول خوردای اون قُلَک بیاد خرید کنه! واقعا بودن امثال ما تو این جا برای زندگی ادا درآوردنِ نیست؟

من تو این مدت حدودا دو ماه که تهرون بودم خیلی چیزها دیدم ، چیزهایی که همشون رو تو دفتر خاطراتم ثبت کردم و نوشتم تا فردا اگه یه روزی بچم خواست هر چیزی رو در مورد زندگی و در مورد خود من بدونه، راحت بره سراغ دفترخاطراتم و بدونه که زندگی چقدر بازی هاش عجیب و غریبه.

آدمایی تو تهرون از من شاخه گل سیصد تومنی رو دو هزار تومن خریدن و آدمایی بودن که آخر شب حتی بزور هم  که شده بود نتونستم یه شاخه گل بهشون بفروشم تا وقتی اونا شب که میرن خونه و زندگیشون لااقل با یه شاخه گل برن و دست خالی نباشن

آدمایی بودن که هر روز یه شاخه گل از من خریدن و جلوی     ماشین شون فرداش خشک شده ی اون گل رو دیدم.

اینا آدمایی بودن که حتی یه نفر رو تو زندگی شون نداشتن  که یه شاخه گل رو بهش تقدیم کنن و برعکس آدمایی که شاید چندنفر تو خونَشون بود ولی دریغ از خرید حتی یه شاخه گل.

تو تهرون عمر محبت آدما اندازه ی عمر یه گل بیشتر نیست.

تو این همه ازدحام و شلوغی ، هر کی بیشتر به فکر خودشِ تا       هم نوعش.

وقتی سر چهارراه چراغ سبز میشه مجبورم کنار خیابون با شاخه   گل های توی دستم صبر کنم تا چراغ قرمز بشه و بتونم بیام کنار ماشین ها تا بهشون گل بفروشم.

اتوبوس هایی رو می بینم که مسافرا برای سوار شدن به اونا حتی به خودشون هم رحم نمی کنن و همدیگه رو هول می دن تا بتونن خودشون سوار بشن، بیچاره پیرمرد ها و پیرزن هایی که زورشان به دیگران نمیرسه و جا میمونن و باید ساعت ها ممنظر بمونن تا شاید اتوبوسی خالی کنار پاشون ترمز کنه. شاید همین پیرمردها و پیرزن ها روزی وقتی جوون بودن همین رفتار رو با پیرمردها و پیرزن های اون روزگار کردن.

تهران با تمامی داشته ها و نداشته های ش ، تنها میشه گفت شهریه که مردمش زندن و زندگی کردن رو خوب نمی دونن.

شهری با ساختمون ها و برج های سر به فلک کشیده با خیابونهای   تو در تو ، با مردمایی که چقدر کم و به ندرت از حال هم خبر            می گیرند.

آدمهایی که گاه  از زورِ فکر، شونه هاشون شان بهم دیگر می خوره تا شاید یه کم بیشتر به هم نزدیک شان کنه اما تنها پاسخی که می شنون: آقا ببخشید حواسم نبود، خانم معذرت میخوام حواسم یه جایی دیگه بود.

ریحانه منو با آوردنش به تهرون ، به دنیای آرزوهایی برد که چقدر تو خالی بود و عبث.

ریحانه به خوبی مرا با خیال های ذهنی ام رو به رو کرد تا بفهمم آواز دهل شنیدن از دور خوش است.

من امروز خودم رو بیشتر از خانم دکتر ، مدیون ریحانه میدونم.

ریحانه با همه تجربه هاش و خاطره هاش به من یاد داد با خاطراتش که اگه روزی بخواهم تشکیل زندگی بدم نگاهم به افق های  دوردست نگاهی رویایی نباشه بلکه نگاهی درست و دقیق باشه.

تهرون با تموم خوبیهاش ارزانی اونایی که فکر میکنن تهرون، چون شهر بزرگیه پس تحقق آرزوهای بزرگم تو اون ممکنِ.

اما تو تهرونِ به این بزرگی فقط مشکلاتِ که بزرگِ.

فقط سختی هاست که رنگ و لعاب بخود گرفته و چون عجوزه ای بَزَک کرده در لباس یک نو عروسِ و بس.

تهرون بیشتر دار مکافاتِ. شهریِ که تو آن از عاطفه و محبت خبری نیست که نیست.

شهری که حتی خواهر و برادر تو اون هر چند ماه یکبار نیز بهم سر نمی زنند.

نه مثل آبادی که خواهر و برادر هر روز چند بار بهم نگاه پر      محبت شون رو ارزانی می کنند.

تهرون با چشم و هم چشمی هاش، آفت زندگی مردم شده.

وقتی حتی نگاه ها و باور های مردم تو این شهر واقعی نیست آدم درتمیز دادن خوب از بد، درست از غلط، دچار مشگل و تزلزل میشه.

اونروز وقتی شما با نیما اومدید سر چهارراه و همه گل هام رو خریدید و نیما گفت: منو برای کار کردن تو یه مهمونی میخواد همه چیز رو باور کردم.

با اون همه اتفاق های سرخ و سفید که دیده و شنیده بودم باورم نمیشد که هیچ چیزی غیر واقعی باشه.

تا وقتی از خونشون با هم دیگه اومدیم تا کنار اون خونه  که پیاده شدیم رفتیم تو فکر کردم شما هم با نیما هستین.

وقتی پیاده شدیم ازش پرسیدم اون آقا چرا نیومد؟

گفت: اون راننده آژانس بود.

نمی دونم چی شد که یه حسی بهم گفت تا از نیما بخوام به شما بگه صبر کنید و منو برگردونید. وقتی نیما به شما گفت ، خدا رو شکر شمام قبول کردید و منتظر موندید شاید خدا خواسته تا شما حرف های دل منو بنویسید و یه روزی اونرو یه کتاب کنید و برای ... .

 

آخرین داستان راز تنهایی مریم فردا همین جا

 


[ پنجشنبه 29 تیر 1391 ] [ 06:00 ق.ظ ] [ Hasan Sadati ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ


قلمم در بیان عاجز است و زبانم در کلام قاصر.
از جمع کلمات، درقالب شعر و داستان
شرحی از دل نوشته هایم را به رشته تحریر درآوردم.
کلام دوست واژه ای ست مقدس
و تو ای قدیس من.
لطفِ نگاهِ چشمانِ مهربانت را
از جمله های پر خبط و اشتباه من دریغ مدار.
اگر هر سطری از کلامم مقبولِ نظری اُفتَد
مرا خودشیفته نخواهد کرد و
اگر هر واژه ام منفور نگاهی شود
در من ایجاد بغضی نخواهد شد.
در مسند قضاوت شما
حکم به هرآنچه دهید در قبال رد و تاییدم
سر تسلیم فرود خواهم آورد
حکم تان دست مایه ای است
تا بتوانم بر لوحِ سفیدِ کاغذ
واژه ای را بنگارم
که محبوبِ هرنگاه و مجذوبِ هر دلی باشد.

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic