تبلیغات
محزون

محزون
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
نظر سنجی
نظر شما درباره ی رمان راز تنهایی مریم؟





صفحات جانبی

راز تنهایی مریم

 

این رمان  داستان زندگی دختری روستایی است.

عجین  شده  با   دل  نوشته های   بابای   هلینا و هانا.

اثری      متفاوت      به      قلم       سید حسن ساداتی.

به تدوین و گردآوری  مهدی و محمدسجاد موکل.

تقدیم     به   او که  اگر   حسن به یوسف ، عمر به نوح،

گنج    به     قارون    ،    صبر    به    ایوب  منسوب باشد

مهربانی   و    محبت    خصیصه ی بارزی است که تنها

در  سیطره ی  قلب  و    دل  او    حکومت می کند.

این  کتاب  هدیه ای است ناقابل به زهرای مهربان

به  پاس    جبران    ذره ای     از  تمامی   خوبی هایش.

 

 

نظرات و پیشنهادات و انتقادات شما، در رسیدن به نقطه ایده آل و پیشبرد اهداف عالیه ما را رهنمود و یاری گر خواهد بود.

آنچه را از محتویات داستان و نوع قلم برداشت می کنید بدون اغراق می توانید از طرق زیر به حقیر ابراز و ارسال نمایید.

 

Email: H_Sadati_Story@yahoo.com

Weblog: Mahzuon.mihanblog.com

 

قسمت  پنجاه و یکم راز تنهایی مریم

حاجی که از مرگ خودش خبر داشت و از حضور زن و دخترش تو اون مغازه بی خبر بود ، زبونش از ترس قفل شده بود.

وقتی حاجی دید که دخترش و مغازه دار منظور منو نفهمیدن و متوجه نشدن که من دارم از حاجی سوال می پرسم.

با خیال راحت دست دخترش رو گرفت و رفت پیش زنش و گفت: خانم مگه قرار نبود شما برید خونه ی داداشت ؟ مگه قرار نشد اون هفته بریم پیش حاج اسدالله و لوازم برقی های عطیه رو از اونجا برداریم؟ بیاید بریم خونه، زود باشید.

من آخر مغازه انگشتم رو به کولر تو هوا خشک شده بود. اصلا باورم نمی شد که حاجی بهم دروغ گفته باشه.

صاحب مغازه: خانم حواست کجاست؟

ریحانه: ببخشید و از مغازه اومدم بیرون.

سرعتم رو زیاد کردم تا بتونم چهره زن حاجی رو ببینم. وقتی به حاجی و زن و دخترش رسیدم برای اینکه به خوبی صورت اون زن تو یادم بمونه گفتم: ببخشید خانم! حاجی و دختر و خانمش برگشتن.

حاجی رنگ از صورتش پرید.

ریحانه: خانم.

بله عزیزم با من کاری داشتی؟

وقتی نگام به چشماش افتاد بند دلم پاره شد. اونقدر اون زن دوست داشتنی و ملیح بود که با اون تصویر ذهنی که از گفته های حاجی تو ذهنم ساخته بودم قابل قیاس نبود. چقدر از خودم متنفر شدم.

ریحانه: ببخشید اشتباه گرفتم شما رو. از اون خانم معذرت خواهی کردم و رفتم خونه.

تنها توی اتاق در رو روی خودم بستم و به حرف ها و رفتارای حاجی فکر کردم، به اینکه اون مرد برای بدست اوردن من چقدر راحت دروغ گفت. اون خودش و ذات و شخصیتش رو به من نشون داده  بود ولی من چشمام رو به دیدن حقایق بسته بودم.

اون وقتی تو اینجا یقه لباسش رو تا دکمه آخر بسته بود و توی شمال دکمه لباسش تا روی سینش باز بود و وقتی تو اینجا انگشتر عقیق و یاقوت و تسبیح تو دستش براش آبرو خریده بود و توی شمال همه رو کنار گذاشت، خودش رو خوب نشون داده بود فقط من می بایست دقیق تر و ظریف تر می بودم که نبودم.

اون حتی باورش هم نمی شد که یه روزی به همین راحتی همه چیز معلوم بشه. وقتی من لطف خدارو نسبت به خودم دیدم که نگذاشت تا بیشتر از این ها ملعبه دست اون مرد باشم برای همیشه حاجی رو ولش کردم تا مبادا زندگی اون زن و دختر خراب بشه.

آره مریم جون من از وقتی این همه نامردی رو از این جماعت مرد دیدم و اون همه فشارهای عصبی و روحی رو تحمل کردم، برای اینکه بیشتر از این داغون و خراب نشم و شب بتونم راحت تر  بخوابم حالا باید قرص آرام بخش بخورم.

بعد از این اتفاق دیگه حتی حاضر نیستم جایی که جنس نر باشد کار کنم. برای گذران زندگی از اون تاریخ به بعد هر هفته دو روز میرم نظافت  تو خونه ها و ساختمونهایی که خونواده های زیادی زندگی می کنن و امنیت داره.

چون تو تهرون شاید بی خطر ترین کار، کاسبی سر چهارراه مثل: گلفروشی و آدامس فروشی باشه و نظافت ساختمونا.

ریحانه: به زودی وقتی پول ارث پدریم از فروش باغ و زمین رو بگیرم تصمیم دارم یه کارگاه خیاطی بزنم و با زنای بی سرپرست یه تولیدی لباس زنونه دایر کنم.

وقتی ریحانه به من اعتماد کرد و همه چیز رو برام گفت به خودم واجب دیدم که از اونچه در توان دارم برای کمک کردن به ریحانه مضایغه نکنم.

صبح روز بعد با ریحانه اومدیم مخابرات و به بهونه احوالپرسی از پدر و مادرم به خانم دکتر تو بهداری زنگ زدم. خانم دکتر وقتی زنگ زدم احساس کرد در مورد پیشنهادش می خوام بهش جواب بدم ولی من به خانم دکتر گفتم که ریحانه از بهترین دوستان زندگیِ منِ که الان احتیاج به کمک داره، وقتی اونروز شما با رفتارتون به من یاد دادید که چطور رازدار مردم باشم و اگه کمکی از دستم برمی یاد کوتاهی نکنم، امروز دلم میخواد با کمک کردن به ریحانه در حق اون محبت کنم. خانم دکتر  بعد از یه عالم سفارش و تاکید گفت: باید مواظب باشی که خودت گرفتار نشی و حواست رو خیلی خیلی جمع کنی. به خانم دکتر قول دادم که دیگه هیچ وقت اشتباهی رو مرتکب نشم تا بخوابم برای جبران ش هم خودم و هم دیگران رو به زحمت بندازم و مجبور باشم عذرخواهی کنم. تو اون تماس تلفنی از خانم دکتر احوال خونوادم رو پرسیدم و ازش خواستم دوباره زحمت بکشه ضمن سلام رسوندن به اونها به خونوادم بگه که من حالم خوبِ و به زودی بر می گردم پیششون.

خانم دکتر موقع خداحافظی بهم گفت: رو پیشنهادم تو این فرصت هایی که داری بیشتر فکر کن و منطقی و معقول تصمیم بگیر.

جواب دادم که مطمئنا تصمیمی رو می گیرم که درست و عاقلانه باشه. چون دیگه تو تهرون وقتی ماجرای زندگی ریحانه رو شنیدم و هر روز چیزهای زیادی رو در طول روز دیدم چشم و گوشم بهتر و بیشتر باز شد.

از مخابرات که اومدیم بیرون از ریحانه خواستم تا بریم توی یه پارکی، جایی بنشینم تا یه خورده هوای کله دوتامون عوض بشه.

تو پارک روی صندلی نشسته بودیم که به ریحانه گفتم: حالا که معلوم نیست چند روزِ دیگه پول اون باغ و زمین ارث پدری ت بدستت برسه. تو این مدت می خوای چی کار کنی؟

ریحانه: پیش خودم فکر کردم که این مدت به همون کار قبلی م ادامه بدم تا لَنگ خرج و مخارج زندگی نمونم ، به محض اینکه اون پول رو بگیرم کارم رو شروع میکنم و یه تولیدی راه میندازم.

تو پارک به ریحانه قول دادم که منم کمکش می کنم و مثل یه خواهر مهربون کنارش میمونم و تنهاش نمی ذارم.

ریحانه اول خیلی راضی نبود و گفت: دوست نداره من بخاطر اون تو زحمت بیفتم و اذیت بشم.

من به این باور رسیده بودم که از هر دستی که بدی از همون دست میگیری. پیش اون همه لطف و محبتی که خانم دکتر در حق من کرده بود و گوش از گوش خبردار نشده بود در اصل کار من کار شاقی نبود.

تصمیم رو قاطعانه گرفتم و به ریحانه گفتم: تو فقط بگو من چی کار کنم؟

ریحانه که از اون همه دَربِدَری تو زمان بی کاری هاش تو تهرون درس زیادی گرفته بود و با آدمای زیادی سر و کله زده بود گفت: با اون تجربه ای که من دارم، و این شرایطی که تو داری، هم جوونی و هم خوشگل، هر کاری برات خوب نیست، اگه قرار باشه بری تو یه شرکت یا جایی به عنوان منشی کار کنی مطمئن باش که سر ماه نشده گرگ های زیادی تو لباس آدم هستن که دندون تیز کردن برای همچین روزایی، اگه قرار باشه یه جایی درست و حسابی پیش یه آدم خوب بفرستمت که اونم هزارتا دنگ و فنگ داره و هفت خوان رستم رو باید بگذرونی که اینم شدنی نیست.

فقط دوتا راه داریم که فکر می کنم این دوتا راه بهترین باشه. یکی نظافت و خدمات پرستاری، اون یکی ام دستفروشی تو سر چهارراه ها و خیابون هاست.

چون تو، تهرون رو خوب بلد نیستی البته ببخشیدا، فکر کنم دستفروشی خیلی قشنگ نباشه، بهتره سر چهار راه گل بفروشی اونم بالاشهر نه این پایین ها. هر روز که نظافت دارم با هم میریم تو سر چهارراه پیاده شو منم میرم دنبال کار نظافت.

عصر میام دنبالت با هم برمی گردیم البته چند روز  که بگذره خودت همه جا رو یاد می گیری.

فقط یه چیز دیگه باید بگم اونم اینه که سر چهار راه نمی تونی با این ریخت و لباس بری، باید ظاهرت رو عوض کنی و بغل این اسفندی ها و دستفروش ها و گداها باشی که یه خورده شکل و قیافه اونا و بوی اسپندش ون تو رو هم بگیره.

قبول کردم و قرار شد از فردا صبح با هم دیگه شروع کنیم.

 

ادامه داستان فردا همین جا

 


[ چهارشنبه 28 تیر 1391 ] [ 06:00 ق.ظ ] [ Hasan Sadati ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ


قلمم در بیان عاجز است و زبانم در کلام قاصر.
از جمع کلمات، درقالب شعر و داستان
شرحی از دل نوشته هایم را به رشته تحریر درآوردم.
کلام دوست واژه ای ست مقدس
و تو ای قدیس من.
لطفِ نگاهِ چشمانِ مهربانت را
از جمله های پر خبط و اشتباه من دریغ مدار.
اگر هر سطری از کلامم مقبولِ نظری اُفتَد
مرا خودشیفته نخواهد کرد و
اگر هر واژه ام منفور نگاهی شود
در من ایجاد بغضی نخواهد شد.
در مسند قضاوت شما
حکم به هرآنچه دهید در قبال رد و تاییدم
سر تسلیم فرود خواهم آورد
حکم تان دست مایه ای است
تا بتوانم بر لوحِ سفیدِ کاغذ
واژه ای را بنگارم
که محبوبِ هرنگاه و مجذوبِ هر دلی باشد.

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب