محزون
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
نظر سنجی
نظر شما درباره ی رمان راز تنهایی مریم؟





صفحات جانبی

راز تنهایی مریم

 

این رمان  داستان زندگی دختری روستایی است.

عجین  شده  با   دل  نوشته های   بابای   هلینا و هانا.

اثری      متفاوت      به      قلم       سید حسن ساداتی.

به تدوین و گردآوری  مهدی و محمدسجاد موکل.

تقدیم     به   او که  اگر   حسن به یوسف ، عمر به نوح،

گنج    به     قارون    ،    صبر    به    ایوب  منسوب باشد

مهربانی   و    محبت    خصیصه ی بارزی است که تنها

در  سیطره ی  قلب  و    دل  او    حکومت می کند.

این  کتاب  هدیه ای است ناقابل به زهرای مهربان

به  پاس    جبران    ذره ای     از  تمامی   خوبی هایش.

 

 

نظرات و پیشنهادات و انتقادات شما، در رسیدن به نقطه ایده آل و پیشبرد اهداف عالیه ما را رهنمود و یاری گر خواهد بود.

آنچه را از محتویات داستان و نوع قلم برداشت می کنید بدون اغراق می توانید از طرق زیر به حقیر ابراز و ارسال نمایید.

 

Email: H_Sadati_Story@yahoo.com

Weblog: Mahzuon.mihanblog.com

 

قسمت  هفدهم راز تنهایی مریم

زن عمو رو توی بغلم گرفتم و خوشحالی کردم و گریه کردیم. یه دختر بچه کوچولو ، یه نوزادی که مثل فرشته بود.

اما این پایان اون شبِ به یاد موندنی نبود، مادرم رو به زن عمو کرد و گفت: جفت بچه که اومده ولی انگار هنوز یه بچه دیگم هست درست مثل قدسی خانم . اونم چند سال پیش همینطوری بود. حق با مادرم بود.

خدا روی خوش سکه رو به ملیحه و احمد نشون داده بود. بعد از اون همه سال دوتا بچه به اوناداد.

بچه دوم یه پسر کاکل زری بود. جنس احمد و ملیحه کامل شده بود یه دختر و یه پسر.

از شدت خوشحالی نمی دونستیم چیکار کنیم. فورا اومدم سراغ تلفن و زنگ زدم به محل کار احمدآقا. بعد از معرفی خودم گفتم: ببخشید با احمدآقا کریمی کار داشتم.

تلفنچی: احمد آقا برای سرکشی خط رفته و تا یکی دو ساعت دیگه برمی گرده.

مریم: محبت می کنید بگید به احمدآقا وقتی اومدن به بهداری یه زنگ بزنن. تشکرکردم و گوشی رو قطع کردم.

ساعت حدودای دوِ بعد از نیمه شب بود. دوباره اومدم تو اتاق ملیحه.

مامانم دیگه رمق نداشت و حسابی خسته شده بود. با زن عمو کمک حالش شدیم و بچه ها رو توی ملحفه گرم پیچیدیم و کنار مادرشون آوردیم. بعدشم با زن عمو کمک کردیم تا سینه بگیرن و شیر بخورن. بچه ها مدام گریه می کردن و بهداری رو گذاشته بودن رو سرشون.

آروم آروم بعد از اینکه یه خورده شیر خوردن خوابشون برد. اما خوابی که بیشتر به یه چرت چند دقیقه ای می موند تا یه خواب.

محسن و عمو و محبوبه هم اومدن توی اتاق. همه شاد بودیم.

محبوبه: بچه ها رو بیدار کنیم تا ببینمشون.

مامانم: اونقدر وقت داری ببینیشون که خدا می دونه.

بذار حالا بخوابن و مادرشون استراحت کنه. اون خیلی به استراحت نیاز داره.

عقربه های ساعت همچنان گذر زمان رو نشون میدادن.

ساعت سه و نیم بود که تلفن بهداری زنگ خورد.

گوشی رو که برداشتم احمدآقا پشت خط بود.

بعد از سلام و احوال پرسی احمدآقا گفت: مریم خانم اتفاقی افتاده این وقت شبی زنگ زدی؟

مریم: پَه نَه پَه بی خوابی زده به سرم اومدم بهداری زنگ بزنم به این و اون ببینم حالشون اگه خوب نیست واسشون دارو تجویز کنم.

احمدآقا که روحشم از این ماجرا بی اطلاع بود خنده ای کرد و گفت: مریم خانم  خداروشکر ما که خوبیم.

ولی نگفتی واسه چی اومدی این وقت نیمه شبی تو بهداری؟ تو رو خدا اگه اتفاقی افتاده بگو.

خندیدم و گفتم: مثلا چه اتفاقی؟

احمدآقا: نمی دونم ولی ... بعدشم ادامه داد: از ملیحه عزیزم چه خبر

مریم: اونم خوبه خدا رو شکر سُرُ مُرَُ گنده .

احمدآقا گفت: سُرُ مُر هست ولی گندگی ش یه مدت دیگه فارغ بشه تموم می شه.

مریم: آره ، واقعا همینطوره.

احمدآقا می خواست یواش یواش خدافظی کنه ولی نمی دونست چطوری و چی بگه.

مریم: ببخشید احمدآقا می خواستم یه چیزی بگم.

احمد: بفرمایید.

مریم: احمدآقا امروز ملیحه

احمد: ملیحه چی؟ بگو جونم به لبم رسید ملیحه چی؟

مریم: ملیحه امروز دردِ زایمانش شروع شده بود.

احمدآقا: اون که دو ماه دیگه وقت داره.

مریم: اونا رو وقتی بیاین مادرم برات  توضیح میده.

مریم: بهتون زنگ زدم تا هم بهتون چشم روشنی گفته باشم و هم بابت این خبر خوش که میدم کادو بگیرم.

احمدآقا خندید و گفت: کادو چه قابل داره. ولی فکر نمی کنی شوخی کردنم موقع و زمان خاصی داره.

مریم: نه به جون مامانم راستش رو می گم. شوخی ندارم. ماجرا رو برای احمدآقا شرح دادم.

احمدآقا که تو اون وقت نیمه شب انتظار شنیدن هر خبری رو داشت الا تولد فرزندش، شکه شده بود.

احمد: حالا ملیحه کجاست؟ حالش چطوره؟ چی کار می کنه؟

مریم: خداروشکر حال هر دوتاشون خوبِه خوبه، ملیحم خوبه و سلامت.

پرسیدم حالا نمی خوای بدونی جنس بچه چیه؟ احمدآقا خیلی ریلکس گفت: همینکه سلامت باشه خداروشکر جنس یَ ت خیلی مهم نیست.

مریم: احمدآقا اگه دختر باشه اسمش رو چی می ذاری؟ اگه پسر باشه چی؟

احمدآقا جواب داد: فردا که بیام با ملیحه جون یه اسم انتخاب میکنیم.

مریم: پس زحمت بکشید دوتا اسم انتخاب کنید اونم یه اسم پسر، یه اسم دختر.

احمدآقا: چرا یه پسر یه دختر؟ یا یه پسر! یا یه دختر!

گفتم: آخه دو قلواَن . الو ... الو احمدآقا.

از پشت گوشی شنیدم که یکی داره میگه احمد چی شد؟ احمد ...

گوشی تو دستم بود و فقط می شنیدم که یکی داره میگه آب بیار بریز تو صورتش ... صدای اون مرد غریبه بود که گوشی رو جواب داد الو ...

مریم: بله

شما؟

مریم: من از بستگانشونم.

خانم چی گفتید. احمدآقا پس افتاد یه  چند دقیقه ای گذشت.

احمد گوشی رو گرفت و شروع کرد به قسم دادن. مریم خانم، جون بابات ، جون مادرت، جون هرکی که دوست داری تو رو خدا شوخی نمی کنی؟

مریم: نه احمدآقا هرچی گفتم حقیقته.

بغض احمدآقا ترکید و شروع کرد به گریه کردن و مرتب می گفت: خدایا شکرت خدایا شکرت.

از شنیدن صدای گریه احمدآقا گریه کردم، گریه شوق، گریه شادی.

بدون خدافظی گوشی قطع شد
ادامه ی داستان فردا همین جا

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ


قلمم در بیان عاجز است و زبانم در کلام قاصر.
از جمع کلمات، درقالب شعر و داستان
شرحی از دل نوشته هایم را به رشته تحریر درآوردم.
کلام دوست واژه ای ست مقدس
و تو ای قدیس من.
لطفِ نگاهِ چشمانِ مهربانت را
از جمله های پر خبط و اشتباه من دریغ مدار.
اگر هر سطری از کلامم مقبولِ نظری اُفتَد
مرا خودشیفته نخواهد کرد و
اگر هر واژه ام منفور نگاهی شود
در من ایجاد بغضی نخواهد شد.
در مسند قضاوت شما
حکم به هرآنچه دهید در قبال رد و تاییدم
سر تسلیم فرود خواهم آورد
حکم تان دست مایه ای است
تا بتوانم بر لوحِ سفیدِ کاغذ
واژه ای را بنگارم
که محبوبِ هرنگاه و مجذوبِ هر دلی باشد.

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو