تبلیغات
محزون

محزون
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
نظر سنجی
نظر شما درباره ی رمان راز تنهایی مریم؟





صفحات جانبی

راز تنهایی مریم

 

این رمان  داستان زندگی دختری روستایی است.

عجین  شده  با   دل  نوشته های   بابای   هلینا و هانا.

اثری      متفاوت      به      قلم       سید حسن ساداتی.

به تدوین و گردآوری  مهدی و محمدسجاد موکل.

تقدیم     به   او که  اگر   حسن به یوسف ، عمر به نوح،

گنج    به     قارون    ،    صبر    به    ایوب  منسوب باشد

مهربانی   و    محبت    خصیصه ی بارزی است که تنها

در  سیطره ی  قلب  و    دل  او    حکومت می کند.

این  کتاب  هدیه ای است ناقابل به زهرای مهربان

به  پاس    جبران    ذره ای     از  تمامی   خوبی هایش.

 

 

نظرات و پیشنهادات و انتقادات شما، در رسیدن به نقطه ایده آل و پیشبرد اهداف عالیه ما را رهنمود و یاری گر خواهد بود.

آنچه را از محتویات داستان و نوع قلم برداشت می کنید بدون اغراق می توانید از طرق زیر به حقیر ابراز و ارسال نمایید.

 

Email: H_Sadati_Story@yahoo.com

Weblog: Mahzuon.mihanblog.com

 

قسمت  سی وسوم راز تنهایی مریم

خانم شریفی از توی كشوی میزش چند تا پرونده رو جابجا كرد و پرونده گزارش وضعیت محسن رو داد به نگین. نگین یه نگاهی به اون پرونده انداخت و بعد پرونده رو داد به خانم شریفی و گفت: مریم جون بیا بریم. تو مسیر كریدور بیمارستان كه با هم قدم می‌زدیم گفت: خدا رو شكر دكتر جراحش آقای قدیری از بهترین پزشك‌های نه تنها این بیمارستان بلكه از بهترین‌های ایرانِ. یه كم بد اخلاقِ ولی تو كارش استادِ و به پنجه طلا معروفِ. فقط تنها در حدِّیه همكار باهاش سلام و علیك دارم. حالا بذار بریم تو اطاق من تا یه زنگ به مامان، بابا بزنم ببینم چیكار می‌تونیم براتون بكنیم.

رفتیم توی اتاق نگین. گوشی تلفن رو برداشت و فوراً شماره خونشون رو گرفت و موضوع رو از سیر تا پیاز برای مامانش تعریف كرد.

وقتی تلفن رو قطع كرد گفت: ببینم تو تنهایی؟

گفتم نه. زن عمو، مامان محسن رو می‌گم وقتی محسن رو تو این وضع دید حالش بد شد. از دیروز تا حالا توی اورژانسِ و مامان و عمو هم پیششن.

نگین گفت خب چرا زودتر نگفتی. پاشو بریم اونجا.

با هم اومدیم توی بخش اورژانس.

مامان و زن عمو و عمو و بابام وقتی نگین رو دیدن كلی ذوق زده شدن.

نگین خانم بعد از سلام و احوالپرسی و روبوسی با زن عمو و مامان روش رو كرد به زن عمو و گفت: مریم جون همه ماجرا رو برام مو به مو تعریف كرده، الانم رفتم پرونده آقا محسن رو دیدم خدا رو شكر خیلی جای نگرانی نیست زن عمو از شنیدن حرفای نگین كلی قوت قلب گرفت.

كنار تخت زن عمو، دور هم جمع بودیم كه بلندگوهای سقف بیمارستان اعلام كرد خانم نگین محمدی به پذیرش.

خانم نگین محمدی به پذیرش. ببخشید من الان میام خدمتتون.

نگین رفت و چند دقیقه بعد خانم و آقای محمدی به همراه نگین برگشتن.

بعد از روبوسی و سلام و احوالپرسی خانم محمدی گفت: خدا مرگم بده چی شده؟

زن عمو شروع كرد گریه كردن، نگین به زن عمو گفت: خانم اسماعیلی ناراحتی اصلاً برای شما خوب نیست.

و بعد به خانم محمدی گفت: مادرِ من! موضوع آقا محسن رو كه براتون توضیح دادم از پشت تلفن و شما در جریان هستید. عشرت خانم دچار یه شك عصبی شده بود كه الان خدا رو شكر خوبه خوبه.

آقای محمدی به عمو: مرد حسابی اگه آدم اینوقتا به درد هم نخوره پس كی باید به درد همدیگه بخوره. شما چند روزه تو این بیمارستان هستین نباید یه زنگ به ما بزنین؟

آدرس و شماره تلفن رو هم كه داشتید. عمو: نمی‌خواستیم واسه شما مزاحمت درست كنیم.

آقای محمدی: چه مزاحمتی. دارین اینجوری می‌گین كه ما دیگه نیایم خونتون؟

عمو: نه بابا در خونه ما همیشه به روی شما بازه.

آقای محمدی رو به نگین: دخترم الان ما باید چی كار كنم؟ می‌تونیم خانم اسماعیلی رو ببریمش خونه؟

نگین: دكتر شیفت همین جاست. یه نگاهی به برگه ای که کنار تخت بود انداخت و گفت: البته تو گزارش وضعیتش چیز خاصی نیست. بعدش نگین رفت پیش دكتر و باهاش صحبت كرد وقتی اومد، گفت: آقای دكتر میگه موردی نداره میتونین ببرینش. زن عمو اول یه كم سماجت كرد ولی وقتی اصرار زیاد آقا و خانم محمدی رو دید كوتاه اومد.

نگین به زن عمو قول داد كه هم سفارش محسن رو می‌كنه و هم خودش تا آخر ساعت كاریش حتماً‌ به محسن سر می‌زنه.

به جز نگین كه می‌بایست تو بیمارستان می‌موند همه گی مون رفتیم منزل آقای محمدی. خونه شون تو مركز شهر بود.

یه خونه حیاط دار دو طبقه، طبقه اول تلویزیون و میز و مبل بود که خودشون اونجا بودن و طبقه دوم فرش شده بود و مخصوص پذیرایی ازمهموناشون بود. عمو و بابام كه خیلی اذیت شده بودن و نتونسته بودن این چند روز خوب استراحت كنن به سفارش‌ آقای محمدی رفتن بالا برای استراحت و من و مامان و زن عمو همین پائین، طبقه اول پیش خونواده آقای محمدی موندیم. دو سه ساعت بعد از رفتن ما به خونه ی آقای محمدی مرجان دختر كوچیكه آقای محمدی هم رسید. خانم محمدی گفت كه پسرشون رفته اونور آب پیشِ دایی‌ش یه كم هوای سرش عوض بشه. ساعت هشت شب بود كه نگین از بیمارستان اومد و گفت موقع اومدنش به محسن سر زده و خدا رو شكر حالش خوبه.

ساعت نه و نیم شب بود كه سفره شام چیده شد. من رفتم بالا عمو و بابام رو صدا كردم تا بیان شام بخوریم. بعد از خوردن شام آقای محمدی مشخصات دكتر جراح محسن رو از نگین گرفت و به چند نفر از دوستاش زنگ زد تا هر طور كه شده یه وقت خصوصی بگیره و با آقای دكتر صحبت كنه.

با هزار زحمت و اینو بیین اونو ببین آقای محمدی آدرس خونه دكتر رو گرفت و با عمو و بابا ساعت یازده شب رفتن در خونه آقای دكتر.

ساعت یک و نیم بعد از نیمه شب بود كه برگشتن.

آقای محمدی: من با دكترش صحبت كردم. از حق نگذریم آدم با خدا و با وجدانیِ. حتی بهش پیشنهاد پولم دادم ناراحت شد و گفت آقای محمدی خوبه كه دخترتون همكار ماست و خودتون به اصول و ضوابط پزشكی آگاهید ما در برابر جون آدما و قسمی كه خوردیم مسئولیم. من تموم اقدامات لازم رو برای این بیمار انجام دادم شدت ضربه زیاد بوده ولی خدارو شكر عمل با موفقیت انجام شده بیمار تو این حالت حداقل هفتاد و دو ساعت و حداكثر تا ده روز فرصت داره كه به شرایط عادی برگرده، نه اینكه بلند شه و راه بره. شما چند روزی صبر كنید ان شاء ا... كه خوب می‌شه. ما بیمارایی رو داشتیم كه شاید چند ماه تو كما بودن. فقط صبر كنید و دعا كنید. من سه‌شنبه شب بیمارستان هستم باز هم وضعیت‌شون رو بررسی می‌كنم و شما رو در جریان قرار می‌دم. فردای اونروز بعد از ملاقات محسن، من و مامان و بابام برگشتیم آبادی.

صبح روز چهارم محسن هوش اومده بود و چشماش رو باز كرده بود، عمو زنگ زد بهداری و خوشحال‌وار خبر به هوش اومدن محسن رو بهم داد و همه‌مون رو از دلواپسی درآورد. وضعیت محسن به لطف خدا و محبت‌های خانواده‌ی آقای محمدی و زحمات زیاد پرسنل اون بیمارستان هر روز بهتر می‌شد. امروز محسن مرخص میشه، فردا مرخص می‌شه، یك و ماه نیم طول كشید.

درست چهل و پنج روز كامل زن عمو رنگ آبادی و خونه و زندگیش رو ندید. عموم یه پاش خونه بود و یه پای دیگش بیمارستان. هر جمعه من و مامان و محبوبه و بابا و ملیحه می‌رفتیم ملاقات. مردم آبادی صغیر تا كبیرشون اومدن ملاقات محسن. خونواده آقای محمدی در طول این مدت به گفته زن عمو هیچی كم نذاشتن و مثل اینكه پسر خودشون بوده همه جوره كمك حال عمو بودن. بالاخره محسن از بیمارستان مرخص شد و برگشت آبادی. اما اون محسن كجا و این محسن كجا؟ محسن هر روز كلی آمپول و دارو داشت كه بایستی مصرف می‌كرد تا عفونت‌های بدنش خشك بشه.

عمو بعد از اینكه محسن مرخص شد به احمد آقا گفت: به خاطر اینكه خدا محسن رو به خونوادش برگردونده از شكایت صرف‌نظر كنه و اون راننده خاور رو ببخشه.

دوباره یواش یواش همه چیز از سر گرفته شد. محسن هر شبانه روز غیر از کپسول و قرص، دو تا آمپول قوی چرك خشك كن دوازده ساعتی داشت كه هشت صبح و هشت شب می‌بایست تزریق می‌كرد.

ادامه داستان فردا همین جا

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ


قلمم در بیان عاجز است و زبانم در کلام قاصر.
از جمع کلمات، درقالب شعر و داستان
شرحی از دل نوشته هایم را به رشته تحریر درآوردم.
کلام دوست واژه ای ست مقدس
و تو ای قدیس من.
لطفِ نگاهِ چشمانِ مهربانت را
از جمله های پر خبط و اشتباه من دریغ مدار.
اگر هر سطری از کلامم مقبولِ نظری اُفتَد
مرا خودشیفته نخواهد کرد و
اگر هر واژه ام منفور نگاهی شود
در من ایجاد بغضی نخواهد شد.
در مسند قضاوت شما
حکم به هرآنچه دهید در قبال رد و تاییدم
سر تسلیم فرود خواهم آورد
حکم تان دست مایه ای است
تا بتوانم بر لوحِ سفیدِ کاغذ
واژه ای را بنگارم
که محبوبِ هرنگاه و مجذوبِ هر دلی باشد.

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب