تبلیغات
محزون

محزون
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
نظر سنجی
نظر شما درباره ی رمان راز تنهایی مریم؟





صفحات جانبی

راز تنهایی مریم

 

این رمان  داستان زندگی دختری روستایی است.

عجین  شده  با   دل  نوشته های   بابای   هلینا و هانا.

اثری      متفاوت      به      قلم       سید حسن ساداتی.

به تدوین و گردآوری  مهدی و محمدسجاد موکل.

تقدیم     به   او که  اگر   حسن به یوسف ، عمر به نوح،

گنج    به     قارون    ،    صبر    به    ایوب  منسوب باشد

مهربانی   و    محبت    خصیصه ی بارزی است که تنها

در  سیطره ی  قلب  و    دل  او    حکومت می کند.

این  کتاب  هدیه ای است ناقابل به زهرای مهربان

به  پاس    جبران    ذره ای     از  تمامی   خوبی هایش.

 

 

نظرات و پیشنهادات و انتقادات شما، در رسیدن به نقطه ایده آل و پیشبرد اهداف عالیه ما را رهنمود و یاری گر خواهد بود.

آنچه را از محتویات داستان و نوع قلم برداشت می کنید بدون اغراق می توانید از طرق زیر به حقیر ابراز و ارسال نمایید.

 

Email: H_Sadati_Story@yahoo.com

Weblog: Mahzuon.mihanblog.com

 

قسمت  بیستم و دوم راز تنهایی مریم

و بعد ادامه داد كه قراره آقای دكتر بهمراه من شبانه‌روزی و تمام وقت در اختیار مردم آبادی باشیم با یه فرق اساسی اونم اینكه دیگه پزشك یار به آبادی بالا نمی‌ره و مردم آبادی بالا هم به روستای شما میان.

چقدر خوشحال بودیم. من و مرضی كمك كردیم تا ساك و اسباب خانم و آقای دكتر رو آوردیم داخل و بعد از نشون دادن محوطه و محدوده بهداری كلیدا رو دادیم  و خداحافظی كردیم.

موقع بیرون اومدن من به خانم دكتر گفتم اگه یه وقت كاری داشتین توی آبادی خونمون همین اول روبروی مسجد حضرت مهدی از هر كی بپرسین صاف شمارو میاره اونجا.

خانم مفیدی خیلی آدم مهربونی بود. از صورتش همه چیز رو می‌شد بفهمی.

اون با شوهرش یه كیسِ كاملاً‌ مناسب بودن. خانم مفیدی تشكر كرد و گفت: برین به خدا سپردمتون.

مسیر بهداری تا خونه خیلی زیاد نبود. من و مرضی خوشحال‌تر از همیشه بودیم. از همدیگه خدافظی كردیم و من اومدم خونه. همه ماجرارو هنوز لباس‌هامو در نیاورده برای مادرم تعریف كردم.

مادرم: خب چیه حالا چرا انقدر ذوق كردی دختر؟

فردا صبح، زودتر از همیشه اومدم بهداری. در زدم، خانم دكتر قبراق و سرحال اومد در رو باز كرد. آقای دكترم دستاشو پشت كمرش زده بود و تو محوطه می‌چرخید. منو كه دید زودتر از من سلام كرد و گفت: بَه چه هوایی. اونروز صبح من از خونه شیر و سرشیر تازه آورده بودم با نون خونگی. خانم مفیدی و آقای فتوحی تا مدت‌ها بعد، از اون صبحونه مفصل تعریف می‌كردن.

با اومدن خانم دكتر زنای آبادی خیلی راحت‌تر می‌تونستن دردشون رو مطرح كنن و خیلی از اونایی كه خجالت از دكتر مرد مانعشون بود تا به بهداری بیان با شنیدن خبر حضور یه خانم دكتر توی بهداری با این قضیه راحت‌تر كنار اومده بودن.

مراجعه‌كننده‌های ما هر روز بیشتر و بیشتر می‌شدن.

به همت و تلاش خانم دكتر و برنامه‌هایی كه از همون بدو ورودشون ریخته بودن خیلی از مسائل زنای آبادی حل شد. خیلی از مشكلات بزرگی كه به دلیل عدم آگاهی زنای روستایی غالباً پیش می‌یومد از آبادی ما به طور كامل رخت بر بست. آقای دكتر و خانم دكتر بطور همزمان و جداگانه بیماراشون رو ویزیت می‌كردن.

مردم آبادی بالا هم یواش یواش پاشون به بهداری ما باز شد.

دیگه دغدغه اینكه آیا دكتر هست نیست كسی رو عذاب نمی‌داد.

هنوز روزهای زیادی از ورود خانم و آقای دكتر به بهداری نگذشته بود فكر می‌كنم سه یا چهار روز می‌شد كه من با خانم دكتر تو محوطه بهداری خلوت كرده بودیم و با هم صحبت می‌كردیم . از خونوادم براش ‌گفتم و از برادرم می‌گفتم كه مریضه و از اینكه اون از روی دستم خرده زمین و من از اونروز تا حالا یه جورایی خودم رو مقصر می‌دونم.

از اینكه از چی خوشم می‌‌یاد و از چی بدم می‌یاد.

از خصوصیات اخلاقی خودم براش گفتم و خیلی چیزایی دیگه كه الان یادم نیست.

خانم دكتر بعد از شنیدن حرفام بهم گفت دوست شوهرش آقای دكتر نجفی زاده از دكترای مجرب حال حاضر ایرانِ. بهم قول داد كه در اولین فرصت با ایشون در مورد بیماری برادرم صحبت می‌كنه و از هیچ كمكی مضایغه نخواهد كرد.

حرف‌های خانم دكتر امید رو تو دلم چقدر زنده می‌كرد. دوست داشتم همه وقتم رو با خانم دكتر بگذرونم.

از خانم دكتر پرسیدم: كه دختر یا پسراشون كجان و؟ چیكار می‌كنن؟ آیا اونام دكترن؟

خانم دكتر با خنده تلخی به من گفت: عزیزم ما اصلاً بچه نداریم .... فكر كردم شوخی می‌كنه. حتی باورش برام سخت بود.

همیشه فكر می‌كردم كه دكترا مریض نمی‌شن و برای اونا نشد و نیست و كلاً نباید معنی نداره. و این دقیقاً همان چیزی بود كه به اشتباه در باورم شكل گرفته بود.

یعنی اینكه تنها قدرت خدا قدرت لایزال است و تنها برای خداست كه نه، بی معنی ست.

خیلی از بابت سؤالی كه از خانم دكتر كرده بودم ناراحت شدم و ازش معذرت خواهی كردم.

خانم دكتر سرم رو توی بغلش گرفت و با دستی كه روی سرم می‌كشید بهم گفت مریم جون توام مثل دختر خودمی، عزیزم.

خانم دكتر دستم رو گرفت و با هم دیگه از محوطه اومدیم توی بهداری. منو برد توی اتاق خودش و چند تا كتاب بهم داد و گفت بیا اینم یكی از اون چیزایی كه گفتی خیلی دوست داری. فقط جون من این كتابا رو تمیز نگه‌شون دار. اینارو من از زمان مجردی تا حالا نگه داشتم. ببین چقدر تمیزن.

ازش تشكر كردم و بهش قول دادم تو اولین فرصت كه خوندمشون برشون می‌گردونم.

برای روز جمعه سرگرمی لازم پیشاپیش از راه رسید. من عاشق كتاب بودم مخصوصاً رمان.

اونقدر حضور خانم و آقای دكتر و ازدحام بیمارای تو بهداری وقتم رو پر كرده بود كه دیگه حساب روزا از دستم در رفته بود. اولین جمعه بعد از اومدن خانم و آقای دكتر هم از راه رسید.

روز قبل با خانم و آقای دکتر هماهنگ كرده بودم كه موقع بردن گوسفندا به چرا میرم دنبالشون و تا هر وقت كه دلشون بخواد میتونن تو صحرا بمونن و هر وقت خسته شدن برگردن.

طبق قرارمون صبح رفتم بهداری، خانم و آقای دكتر با ظاهری كاملاً‌ متفاوت از اون چیزی كه هر روز تو بهداری دیده بودم آماده منتظر من نشسته بودن.

با هم دیگه راه افتادیم به طرف صحرا.

ساعت نه و نیم صبح بود كه رسیدیم.

آقای دكتر تو كوله‌اش همه چیز داشت یه قمقمه روحی كه خیلی زود آب توی اون جوش اومد و قند و چای و چند تا بسته بیسكویت كه یه بستش رو به من داد و یكیش رو باز كرد و گذاشت وسط تا با چای بخوریم.

ساعت حدودای یازده بود كه محسن هم رسید.

با معرفی محسن به خانم و آقای دكتر خیلی زود محسن خودش رو تو دلشون جا كرد و براشون گردوی تازه و انگور چید و آورد. جمعه بسیار خوبی بود و دور هم خیلی خوش گذشت.یکی از کتابای خانم دکترروکه آورده بودم حتی فرصت نشد که یه ورق بزنم.انقدرگفتنی و شنیدنی داشتیم که وقت کم آوردیم.

ادامه داستان فردا همین جا

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ


قلمم در بیان عاجز است و زبانم در کلام قاصر.
از جمع کلمات، درقالب شعر و داستان
شرحی از دل نوشته هایم را به رشته تحریر درآوردم.
کلام دوست واژه ای ست مقدس
و تو ای قدیس من.
لطفِ نگاهِ چشمانِ مهربانت را
از جمله های پر خبط و اشتباه من دریغ مدار.
اگر هر سطری از کلامم مقبولِ نظری اُفتَد
مرا خودشیفته نخواهد کرد و
اگر هر واژه ام منفور نگاهی شود
در من ایجاد بغضی نخواهد شد.
در مسند قضاوت شما
حکم به هرآنچه دهید در قبال رد و تاییدم
سر تسلیم فرود خواهم آورد
حکم تان دست مایه ای است
تا بتوانم بر لوحِ سفیدِ کاغذ
واژه ای را بنگارم
که محبوبِ هرنگاه و مجذوبِ هر دلی باشد.

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب