تبلیغات
محزون

محزون
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
نظر سنجی
نظر شما درباره ی رمان راز تنهایی مریم؟





صفحات جانبی

راز تنهایی مریم

 

این رمان  داستان زندگی دختری روستایی است.

عجین  شده  با   دل  نوشته های   بابای   هلینا و هانا.

اثری      متفاوت      به      قلم       سید حسن ساداتی.

به تدوین و گردآوری  مهدی و محمدسجاد موکل.

تقدیم     به   او که  اگر   حسن به یوسف ، عمر به نوح،

گنج    به     قارون    ،    صبر    به    ایوب  منسوب باشد

مهربانی   و    محبت    خصیصه ی بارزی است که تنها

در  سیطره ی  قلب  و    دل  او    حکومت می کند.

این  کتاب  هدیه ای است ناقابل به زهرای مهربان

به  پاس    جبران    ذره ای     از  تمامی   خوبی هایش.

 

 

نظرات و پیشنهادات و انتقادات شما، در رسیدن به نقطه ایده آل و پیشبرد اهداف عالیه ما را رهنمود و یاری گر خواهد بود.

آنچه را از محتویات داستان و نوع قلم برداشت می کنید بدون اغراق می توانید از طرق زیر به حقیر ابراز و ارسال نمایید.

 

Email: H_Sadati_Story@yahoo.com

Weblog: Mahzuon.mihanblog.com

 

قسمت  بیستم و سوم راز تنهایی مریم

هوا داشت كم كم تاریك می شد كه برگشتیم خونه. نزدیكای خونه كه بودیم خیلی اصرار كردم كه اونا بیان خونمون خانم و آقای دكتر رو به یه شب‌نشینی دعوت كردم و اونام به خاطر اصرار زیاد من با روی باز استقبال كردن و اون شب تا حول و حوش ساعت یازده شب خونمون بودن. بیشترین دلیل قبول این دعوت به خاطر برادرم بود كه خانم و و آقای دكتر می‌خواستن اون رو ببینن تا بهتر بتونن برای درمان بیماریش تصمیم بگیرن و مشاوره‌ای‌ام به ما بدن.

خانم مفیدی خیلی از مادرم خوشش اومده بود. وقتی به خانم دكتر گفتم كه مادرم از زنای قابله‌ی آبادیه كه تو كارشم خیلی مهارت داره خانم مفیدی گفت مادر شما هم زن قابله‌ای و هم خانم قابلی. ایشون از هر انگشتشون یه هنر می‌باره. یه زن خونه‌دار و كدبانو و یه مادر مهربون و كلاً سی تمومِ.

مادرم خیلی بلد نبود كه جواب قُلمبه سلمبه بده و حرف بزنه ولی قلب و دلش یكی بود.

اگه می‌گفت دوست دارم واقعاً دوست داشت نه مثل بعضیا كه تو روی آدم واسه آدم می‌میرن و پشت سر آدم صد تا حرف می‌زنن. رو هم رفته نه اینكه چون مادر من بود، بیشتر زنای آبادی دوستش داشتن و ازش تعریف می‌كردن.

صبح زود وقتی از خونه اومدم بیرون تا برم بهداری از كنار كارگاه محسن رد می‌شدم كه در خونه عمو باز شد و محسن می‌‌اومد بیرون تا بره در كارگاهش رو باز كنه. به محض اینكه با هم روبرو شدیم محسن گفت: خانم چیه انقدر خودشون رو می‌گیرن؟ حالا خوبِ كه دكتر نشدی وگرنه دیگه اصلاً ما رو نمی‌شناختی‌ام.

مریم: سلام آقا محسن. صبحتون بخیر چیه كله سحری انقدر توپت پره.

محسن: توپم پر نیست. می خواستم بدونید اینجا یه كسی هست كه قلب و دلش به خاطر شما یه لحظه‌م آروم و قرار نداره و یه ریز داره تندتند می‌زنه. یه خوردم به فكر ما باشی بد نیستا.

خندیدم و جواب دادم خوبه كه قلبت می‌‌زنه اگه خدا نكرده قلبت نزنه كه سر و كارت می اُفته با قبرستون.

محسن: یه زبونم لالی، چیزی می‌گفتی بد نبودا. بعدشم پشت بند حرفش ادامه داد: راستی مریم یه خبر خوش برات دارم.

مریم: خوش خبر باشی حالا چی هست؟ گفت بعداً سر فرصت بهت می‌گم.

با محسن خدافظی كردم و اومدم بهداری.

اونروز همة ذهنم درگیر این مسأله بود كه محسن منظورش از خبر خوش چی بود؟ دلم می‌خواست هر چه زودتر محسن رو ببینم و ته و توی قضیه رو دربیارم.

عصر موقع برگشتن به خونه خواستم برم محسن رو ببینم و ازش بپرسم خبر خوش چیه؟ كه دیدم حسابی سر محسن شلوغه و دم در كارگاهش چند تا مرد وایسادن. دیگه موقعیت رو كه اینجوری دیدم یه راست اومدم خونه.

صبح روز بعد برخلاف همیشه در كارگاه محسن قفل بود و هیچ خبری‌ام ازش نبود.

اونروز توی بهداری نوبت واكسن دهی فلج اطفال بود.

مادرای زیادی بچه‌هاشون رو آورده بودن و قربون صدقشون می‌رفتن تا قطره رو بخورن و واكسن بزنن كه خدا میدونه.

انقدر بچه‌ها بد قلقی می‌كردن و قطره نمی‌خوردن كه حوصله هممون رو سر برده بودن.

عصر اونروز خسته و كوفته اومدم خونه. حوصله هیچ كس و هیچ كاری رو هم نداشتم.

بعد از اون كه محسن سر حرف یه خبر خوش رو باز كرد و از اون خبر چیزی نگفت دلم هزار راه رفت. همش خیال‌بافی می‌كردم كه چی می‌خواسته بگه. لحظه شماری می‌كردم كه محسن رو ببینم. به قول خودمون بچم داشت میفتاد دیگه.

محسن روز بعد واكسیناسیون اومد بهداری. چقدر ذوق كردم وقتی دیدمش.

رو كردم به محسن و گفتم. ببخشید شما یه روز دیر اومدید. دیروز بچه‌ها رو واكسن زدیم و قطره فلج اطفال‌شون رو هم دادیم شرمنده كه كاری نمی‌‌تونیم براتون بكنیم. مادرتون كجا بود كه بچش رو بیاره؟ آخه یه خورده احساس مسئولیتم بد نیست. راست راست بچه‌هاشون رو ول می‌كنن و می‌سپرنشون به امون خدا.

محسن: چی داری واسه خودت بلغور می‌كنی؟

اولاً خودت بچه ننه‌ای، ثانیاً ما رو از بَنا خوب درست كردن خدا رو شكر مثل بچه‌های حالا شیر خشكی نیستم كه صد تا مرض بگیرم ما شیر مادرمون رو خوردیم و بعضی وقتام یه کمی شیر گاو. ما پهلوون پنبه‌ای بار نیومدیم.

این آقا محسنی كه روبروی شماست میره توی دهن شیر و درمیاد. گفتم نه اشتباه كردی شیر میره توی دهن این آقا محسن و قورتش میده تا درنیاد اونم شیر گاوِ ننه عصمت.

محسن بعد از كلی شوخی یه دفعه یه قیافه جدی به خودش گرفت و گفت:

جمعه كه از صحرا اومدیم وقتی رفتم خونه دیدم مادرم تنهاست. محبوبه رفته بود خونه ملیحه پیش بچه‌هاش و بابام رفته بود آبیاری. از فرصت استفاده كردم و بهش گفتم كه تصمیم دارم اون هفته كه كارت پایان خدمتم رو گرفتم با یه تیر دو نشون بزنم و هم شیرینی كارتم رو بدم و هم شیرینی عروسیم رو.

مادرم داشت برنج آبكش می‌كرد واسه شامِ‌ شب. آبكش برنج رو گذاشت و رو به من چرخید و محكم منو تو بغل گرفت و گفت به سلامتی ان‌شاء ا... .

بذار تا بابات بیاد بهش بگم. چقدر خوشحال می‌شه.

بابات كه اومد فكرامون رو رو هم می‌زاریم ببینیم كی یه دختر خوب داره ؟ كه لیاقت پسرِ گل‌مون رو داشته باشه.

بعدشم گفت: حالا ببینم خودتم كسی رو زیر سر گرفتی؟

مادرم كه اینو گفت: اصلاً زبونم بسته شد و به مِن مِن كردن افتادم و گفتم من كه نه.

( مریم ) محسن تا این حرف رو زد انگاری سقف بهداری رو سرم خراب شد.

گفتم باشه دستت درد نكنه آقا محسن. یعنی ما لولوی سرِ خرمنیم دیگه! آره؟

محسن: نه به خدا. حالا بذار من حرفم تموم بشه!

مریم: هر چی لازم بود بگی، گفتی و منم شنیدم. دیگه چی مونده كه نگفتی هان؟

محسن: من كه نمی‌تونستم صاف صاف زل بزنم توی چشای مادرم و بهش بگم من مریم رو می‌خوام كه! می‌تونستم؟

مریم: نه خدائیش نمی‌تونستی!

این منِ احمق بودم كه به خواستگارم به خاطر تو جواب رد دادم و به قول تو تو چشای ننم زل زدم و گفتم نه. اصلاً مرضیه راست می‌گه كه می‌گه به شما مردا نمی‌شه اعتماد كرد.

ادامه داستان فردا همین جا

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ


قلمم در بیان عاجز است و زبانم در کلام قاصر.
از جمع کلمات، درقالب شعر و داستان
شرحی از دل نوشته هایم را به رشته تحریر درآوردم.
کلام دوست واژه ای ست مقدس
و تو ای قدیس من.
لطفِ نگاهِ چشمانِ مهربانت را
از جمله های پر خبط و اشتباه من دریغ مدار.
اگر هر سطری از کلامم مقبولِ نظری اُفتَد
مرا خودشیفته نخواهد کرد و
اگر هر واژه ام منفور نگاهی شود
در من ایجاد بغضی نخواهد شد.
در مسند قضاوت شما
حکم به هرآنچه دهید در قبال رد و تاییدم
سر تسلیم فرود خواهم آورد
حکم تان دست مایه ای است
تا بتوانم بر لوحِ سفیدِ کاغذ
واژه ای را بنگارم
که محبوبِ هرنگاه و مجذوبِ هر دلی باشد.

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب