تبلیغات
محزون

محزون
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
نظر سنجی
نظر شما درباره ی رمان راز تنهایی مریم؟





صفحات جانبی

راز تنهایی مریم

 

این رمان  داستان زندگی دختری روستایی است.

عجین  شده  با   دل  نوشته های   بابای   هلینا و هانا.

اثری      متفاوت      به      قلم       سید حسن ساداتی.

به تدوین و گردآوری  مهدی و محمدسجاد موکل.

تقدیم     به   او که  اگر   حسن به یوسف ، عمر به نوح،

گنج    به     قارون    ،    صبر    به    ایوب  منسوب باشد

مهربانی   و    محبت    خصیصه ی بارزی است که تنها

در  سیطره ی  قلب  و    دل  او    حکومت می کند.

این  کتاب  هدیه ای است ناقابل به زهرای مهربان

به  پاس    جبران    ذره ای     از  تمامی   خوبی هایش.

 

 

نظرات و پیشنهادات و انتقادات شما، در رسیدن به نقطه ایده آل و پیشبرد اهداف عالیه ما را رهنمود و یاری گر خواهد بود.

آنچه را از محتویات داستان و نوع قلم برداشت می کنید بدون اغراق می توانید از طرق زیر به حقیر ابراز و ارسال نمایید.

 

Email: H_Sadati_Story@yahoo.com

Weblog: Mahzuon.mihanblog.com

 

قسمت  بیستم و ششم راز تنهایی مریم

دیگه گندم‌ها زرد و خشن شده بودن. از اون طراوت و شادابی‌شون خبری نبود.

محسن: اگه بیشتر صبر كنیم تا هوا تاریك بشه شاید همه دلواپس بشن و بیان دنبالت.

گفتم هر چی  تو بگی. التهاب و استرس ، عجیب بهم فشار می‌آورد. می‌ترسیدم. دست و پام می‌لرزید. احساس سرما می‌كردم.

محسن ازم خواست تا دنبالش برم پشت اون تپه‌هایی كه خیلی‌ام ارتفاع نداشتن.

من مثل یه بره دستی دنبال محسن به راه افتادم.

محسن قالیچه روی دوشش بود و چند متری جلوتر از من می‌رفت.

وقتی رسیدیم به بالای تپه به محسن گفتم آخه از این جا كه گوسفندا پیدا نیستن اگه یه وقت گرگ بزنه چی؟

محسن: اولاً‌ هنوز هوا انقدر تاریك نیست. ثانیاً زمستون نشده كه گرگا از گرسنگی زیاد بیان نزدیك آبادی. بعدشم اون مترسك وسط یونجه‌ها رو كه گرگ ببینه فرار می‌كنه.

محسن می‌خواست بازم بِرِعقب‌تر كه من گفتم همین جا خوبه. من می‌خوام زود برگردم خونه.

محسن قالیچه رو پهن كرد روی زمین منم نشستم روی قالیچه همه چیز متفاوت تر از همیشه بود.

محسن که کارش تموم شد هوا کاملا تاریك شده بود این اتفاق روحم رو آزار داد.

تمام طول مسیر مثل ابر بهاری گریه  می كردم. از شدت بارون اشك صورتم خیس شده بود. اِنقدر گریه كردم كه هِق هِق گریه‌هام سینه‌م رو سنگین كرده بود. اِنقدر دیر شده بود كه مادرم از شدت دلواپسی توی كوچه چشم به راه بود تا من برسم. وقتی به مادرم رسیدم بدون اینكه نگاهم رو به نگاهش دوخته باشم سلام كردم و گفتم واسه چی اومدی تو كوچه؟

الهی بمیرم، مادرم گفت: معلومه دختر تو كجایی؟ مّردم از دل شوره. دلم هزار راه رفت گفتم نكنه از زور خستگی خوابش برده باشه یا گرگ به گوسفندا زده باشه یا از پرتگاهی چیزی اُ فتاده باشه. گفتم نه مادر جون حالا كه می‌بینی خدارو شكر سالمم. پس بیا بریم تو.

وقتی رسیدم تو حیاط خودم رو زود به شیر آب كنار حوض رسوندم و چندباری مشتم رو پر از آب كردم و ریختم توی صورتم. مادرم گفت: بسه بچه جون مگه سگ به صورتت شاش  كرده كه انقدر آب به صورتت می‌ریزی.

شیر آب رو بستم و با گوشه لباسم صورتم رو خشك كردم و رفتم توی خونه.

مثل همیشه بابام  هنوز نیومده بود. دنبال مادرم رفتم توی آشپزخونه و بعدشم سراغِ یخچال. در یخچال رو باز كردم و یه سیب برداشتم و هنوز گاز اول رو بهش نزده بودم كه مادرم تو صورتم زل زد و گفت: چی شده؟ گریه كردی؟

مریم: نه. از چشمات معلومه كور بشه اون بقالی كه مشتری خودشو نشناسه.

چشمات از هفت فرسنگی داد میزنه كه گریه كردی اونوقت تو میگی نه. مونده بودم چی جوابش رو بدم.

یه دفعه ذهنم وا شد و گفتم كتاب رمانِ هست كه خانم دكتر داده بود. اون كتاب رو كه خوندم واسه دختره و بدبختی‌هاش گریه كردم.

مادرم پرسید: حالا قصه اون دختره چی هست كه تو انقدر براش گریه كردی؟

داستان اون كتاب رو با هزار آب و تاب دیگه براش تعریف كردم و به هزار بدبختی سر و ته قضیه رو یه جوری هم آوردم.

اون شب بعد از اومدن بابا و خوردن شام یكی از بدترین شب‌های زندگیم رو صبح كردم.

هنوزم كه هنوزه بعد از اون چند سال وقتی یادش می‌افتم و برای شما تعریف می‌كنم حالم خراب می‌شه. بر خلاف روزهای سابق كه دلم لك می‌زد تا صبح بشه و برم بهداری، اون روز صبح دلم می‌‌خواست فقط بخوابم. مادرم یكی دو باری  اومد صدام كرد و گفت: مریم پاشو مادرجون یه چیزی بخور و برو بهداری.

سرم رو كرده بودم زیر پتو و وقتی چند بار مادرم اومد و اون جمله رو گفت داد زدم من امروز نمی‌رم بهداری خستم می‌خوام بخوابم.

مادرم طفلی كه از دردِ من خبر نداشت گفت: بخواب مادر جون. بخواب.

اونروز اگرچه همش رو خواب نبودم ولی بیشتر وقتم توی رختخواب به اتفاقای دیروز و غصه و گریه كردن گذشت.

یكشنبه نه اینكه روز قبلش رو خیلی استراحت كرده بودم صبح زود ولی با بی‌ میلی زیاد از خواب بیدار شدم و با صورت شسته، نشسته رفتم بهداری.

خانم دكتر توی اتاقشون بودن ولی از آقای دكتر توی اتاقشون خبری نبود. گویا حمام بودن. خانم دكتر وقتی منو دید از پشت صندلی میزش بلند شد اومد به طرفم و گفت: مریم خانم چرا دیروز نیومدی؟ اتفاقی افتاده؟

مریم: نه خانم فقط یه خورده حالم خوب نبود.

خانم دكتر: ای تنبل، مرضیه مثل همیشه درست و بموقع سركارش حاضر بود.

عصر موقع برگشت از بهداری مرضیه ازم پرسید كه فردا عروسی دختر عموش میرم یا نه؟

گفتم حالا ببینم چی می‌شه. مرضیه گفت حتماً ‌بیا. حال و هوای سرت یه ذره عوض می‌شه.

مرضیه درست می‌گفت برای تغییر روحیم اون عروسی لازم بود.

دوشنبه زودتر از همیشه از بهداری اومدیم خونه من وقتی رفتم عروسی، مرضیه اونجا بود.

عروسیِ خیلی بامزه‌ای بود. عروس رو برده بودن شهر آرایشگاه. دیگه مثل قدیما نبود یه بند بندازن و سرخاب سفیداب مالش كنن و یه ابروش بالا و یه ابروش پائین باشه. همه چیز فرق كرده بود. وقتی شیفون رو از روی سرعروس بلند كردن و صورتش رو دیدم مثل قرص ماه شده بود. چقدر اون لحظه دلم برای عروس شدن خودم تنگ شده بود.

بعد از اینكه شام عروسی رو خوردیم مهمونا رفتن و عروس و داماد رو با هم تنها گذاشتن.

از جمعه شب تا صبح روز سه شنبه كه محسن اومد بهداری ندیده بودمش.

وقتی محسن رو دیدم بهش گفتم: چه عجب این طرفا؟

محسن: چند روزیه كه حالم خوب نیست و احساس می‌كنم که ضعف دارم. گفتم خب برو پیش آقای دكتر ببین چی می‌گه.

ادامه داستان فردا همین جا

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ


قلمم در بیان عاجز است و زبانم در کلام قاصر.
از جمع کلمات، درقالب شعر و داستان
شرحی از دل نوشته هایم را به رشته تحریر درآوردم.
کلام دوست واژه ای ست مقدس
و تو ای قدیس من.
لطفِ نگاهِ چشمانِ مهربانت را
از جمله های پر خبط و اشتباه من دریغ مدار.
اگر هر سطری از کلامم مقبولِ نظری اُفتَد
مرا خودشیفته نخواهد کرد و
اگر هر واژه ام منفور نگاهی شود
در من ایجاد بغضی نخواهد شد.
در مسند قضاوت شما
حکم به هرآنچه دهید در قبال رد و تاییدم
سر تسلیم فرود خواهم آورد
حکم تان دست مایه ای است
تا بتوانم بر لوحِ سفیدِ کاغذ
واژه ای را بنگارم
که محبوبِ هرنگاه و مجذوبِ هر دلی باشد.

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب