محزون
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
نظر سنجی
نظر شما درباره ی رمان راز تنهایی مریم؟





صفحات جانبی

راز تنهایی مریم

 

این رمان  داستان زندگی دختری روستایی است.

عجین  شده  با   دل  نوشته های   بابای   هلینا و هانا.

اثری      متفاوت      به      قلم       سید حسن ساداتی.

به تدوین و گردآوری  مهدی و محمدسجاد موکل.

تقدیم     به   او که  اگر   حسن به یوسف ، عمر به نوح،

گنج    به     قارون    ،    صبر    به    ایوب  منسوب باشد

مهربانی   و    محبت    خصیصه ی بارزی است که تنها

در  سیطره ی  قلب  و    دل  او    حکومت می کند.

این  کتاب  هدیه ای است ناقابل به زهرای مهربان

به  پاس    جبران    ذره ای     از  تمامی   خوبی هایش.

 

 

نظرات و پیشنهادات و انتقادات شما، در رسیدن به نقطه ایده آل و پیشبرد اهداف عالیه ما را رهنمود و یاری گر خواهد بود.

آنچه را از محتویات داستان و نوع قلم برداشت می کنید بدون اغراق می توانید از طرق زیر به حقیر ابراز و ارسال نمایید.

 

Email: H_Sadati_Story@yahoo.com

Weblog: Mahzuon.mihanblog.com

 

قسمت  بیستم و هفتم راز تنهایی مریم

محسن رفت و وقتی آقای دكتر ویزیتش كرد بهش یه سرم داد و گفت همین جا برو روی تخت بخواب تا سرم كامل تموم نشده از سر جات بلند نشو.

من تزریق آمپول رو بلد بودم ولی سرم و آمپول‌های تورگی رو خیلی تزریقشون برام راحت نبود.

مرضیه اونروز رفته بود شهر دوا درمون كنه برای بچه‌دار شدن. آقای دكتر به من گفت كه سرم رو برای محسن بزنم. من گفتم آقای دكتر خوب بلد نیستم می‌ترسم. واسه همین خاطر آقای دكتر خودش اومدو رو به من كرد و گفت: بیا اینجا كنار دست من. ببین من چی كار می‌كنم یاد بگیر تا دیگه نگی من می‌‌ترسم بلد نیستم.

مریم: آخه آقای دكتر یكی از مردای آبادی‌مون  که به حسن آمپولی معروف بود و همه كاری می‌كرد، دندون می‌كشید، آمپول می‌زد، سلمونی داشت، خر و اسب نعل می‌كرد و هر كاری دیگه كه شما بگی ، می‌گفت من بلدم. یه روز سرم برای باباش زده بود، آب سرم رفته بود زیر پوست باباش و دستش شده بود مثل خیگ و باد كرده بود. از همون روز به بعد دیگه من ترسیدم كه سرم بزنم.

آقای دكتره سرم رو آماده كرد و خیلی راحت با دوتا انگشتای سوم و چهارمش دو باری زد روی رگِ دست محسن و بعد سوزن سرم رو فرو كرد توی رگ و یه چسبم زد روی سوزن و گفت حالا دیدی چه قدر راحت بود.

من اومدم بالای سر محسن و ازش پرسیدم خیلی درد داری؟

محسن: نه بابا من مرد شدم واسه خودم. ما مردا كه مثل شما زنا نازك توتو نیستیم.

محسن رو تنهاش گذاشتم و رفتم یه سری به خانم و آقا زدم و دوباره برگشتم پیش محسن.

محسن: فردا صبح زود میره پادگان و پنج شنبه با كارت پایان خدمت برمی‌گردم و شبم میایم خونه شما تا كار رو تموم كنیم.

به محسن گفتم حالا كه می‌خوای بری بد نیست كه به عمو و زن عمو ماجرا رو بگی دیگه دلمون شور نزنه که آیا اونا چی می‌گن و مخالفت می‌كنن، نمی‌كنن ...

محسن گفت: من نمی‌دونم والا چرا تو اینقدر به همه چیز مشكوكی.

تو مادر و پدر من و نمی‌شناسی؟ اونا هیچ وقت رو حرف من حرف نمی‌‌زنن.

اصلاً ببینم تو شلی؟ كوری؟ كچلی؟ عیبی داری؟

اونا باید از خداشونم باشه. هم دیگه رو هم كه می‌شناسیم.

خدا رو شكر مامانامونم كه اصلاً مثل دو تا جاری نیستن مثل دو تا خواهرن با همدیگه، بعد از اون اگه لازم باشه بخاطر تو من جلوی همشون وای‌می‌ستم.

مریم: ببین محسن اشرف خانم رو كه می‌شناسی، زنِ اوس قدرت، دخترش زهرا،

مادرشوهرش و خواهر شوهراش خودشون واسه پسرشون انتخابش كردن دیگه. تازه خودشون دختر رو می‌خواستن اگه پسرشون بدون اجازه اونا این كار رو می‌كرد بازم حرفی نبود هنوز سر سال نشده چه الم شنگه‌ای به پا كردن. من از این می‌ترسم فردا یه وقت زن عمو اینا بگن ما كه تو رو نمی‌خواستیم محسن خودش انتخاب كرد و اصلاً گوش به حرف ما نداده و صد تا حرف و حدیث دیگه‌ای كه از توش در میاد.

محسن رو به من كرد و گفت: آخه این چه اخلاقیه كه تو دارید؟

چرا قصاص قبل از مرگ می‌كنی، چرا روی خوب سكه رو نمی‌بینی؟

چرا نمی‌گی شاید همین عمو و خونوادش كه الان اِنقدر دوستت دارن اگه تو عروسشون، زن پسرشون بشی جونشونم برات میدن. یه خورده انصاف داشته باش مریم.

گفتم می‌دونی چیه محسن: آخه من دوست دارم مثل الان كه انقدر دور همیم و می‌گیم و می‌خندیم و سفره می‌ندازیم و شادیم بعد از عروسی‌مونم همینطوری باشه.

محسن: من بهت قول می‌دم كه همین طور می‌شه. خیالت از هفت دولت راحت باشه.

مریم: خدا كنه همینجوری بشه كه تو می‌گی.

محسن دوباره پرسید: پس فردا شب ما باید چی كار كنیم؟

مریم: هیچی. بعد از اینكه به عمو و زن عمو گفتی و اونام موافق بودن. با هم پا می‌شید میایید خونه ما و صحبتای اولیه رو كه كردیم یه آخوند میاد صیغه محرمیت می‌خونه فرداش می‌ریم آزمایش خون و بعدشم می‌ریم دفترخونه و .... همینطور كه داشتم برای محسن شرح می‌دادم

محسن: اینارو كه می‌دونم. درستِ ما نخوردیم نون گندم اما دیدیم دست مردم. انقدام كه شما فكر می‌كنی پَ پِ نیستم. درستِ بچة پشت كوهیم ولی این چیزارو حالیمونِ منظورم اینه كه پس فردا شب حلقه هم باید بیاریم.

مریم: لازم نیست ولی حالا اگه بیارید كه دستتون درد نكنه. كیه كه از طلا بدش بیاد.

محسن: حالا اندازه انگشت دست رو از كجا بیارم. گفتم واسه چی؟ گفت واسه حلقه.

مریم: وقتی رفتیم شهر برا آزمایش خون، اونجا می‌گیریم.

محسن: نه می‌خوام پس فردا شب خودم از پس‌اندازم یكی بخرم و بیارم. شهر كه رفتیم اگه دوست نداشتی عوضش می‌كنیم.

محسن: یه فكری كردم دستت رو بیار جلو. دستم رو كه آوردم جلو محسنم دستش رو كنار دستم گذاشت و گفت اندازه انگشت دومی تو اندازه دومین بند انگشت منه. بیا اینم اندازه حلقه.

صدای كِركِر خندم توی فضای اتاق بهداری پیچید. برای سوار شدن به اسب سفید آرزوها پاهام توی ركاب بود. فقط دو روز دیگه.

چهارشنبه صبح زود محسن اومد خونمون و بعد از خداحافظی به مامان و بابام گفت دارم می‌رم شهر چیزی نمی‌خواین براتون بگیرم؟

من همراه محسن تا كنار ماشین آبادی اومدم بعد از خدافظی رفتم بهداری.

پنج شنبه ساعت دوازده ظهر خودم رو انداختم توی حموم و تا اونجایی كه جون و قوه داشتم خودم رو سابیدم. لپام گل انداخته بود انگار سرخاب مالش كردی. لباس‌های تمیز پوشیده بودم و چادر سفید گل داری كه تازه دوخته بودم رو سر كرده بودم. شاید جز خدا و من و محسن هیچ‌كس از قرارمون خبری نداشت. ساعت سه و نیم بود كه ناهار خوردم. از ذوق زیاد اشتهام کم شده بود. بعد از ناهار یه كم گرد گیری كردم. و اومدم توی اتاق چادرم رو روی سرم كشیدم تا یه چرتی بزنم كه شب خسته نباشم و بتونم راحت تا دیرو قت بیدار بمونم.

ادامه داستان فردا همین جا

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ


قلمم در بیان عاجز است و زبانم در کلام قاصر.
از جمع کلمات، درقالب شعر و داستان
شرحی از دل نوشته هایم را به رشته تحریر درآوردم.
کلام دوست واژه ای ست مقدس
و تو ای قدیس من.
لطفِ نگاهِ چشمانِ مهربانت را
از جمله های پر خبط و اشتباه من دریغ مدار.
اگر هر سطری از کلامم مقبولِ نظری اُفتَد
مرا خودشیفته نخواهد کرد و
اگر هر واژه ام منفور نگاهی شود
در من ایجاد بغضی نخواهد شد.
در مسند قضاوت شما
حکم به هرآنچه دهید در قبال رد و تاییدم
سر تسلیم فرود خواهم آورد
حکم تان دست مایه ای است
تا بتوانم بر لوحِ سفیدِ کاغذ
واژه ای را بنگارم
که محبوبِ هرنگاه و مجذوبِ هر دلی باشد.

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic