تبلیغات
محزون

محزون
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
نظر سنجی
نظر شما درباره ی رمان راز تنهایی مریم؟





صفحات جانبی

راز تنهایی مریم

 

این رمان  داستان زندگی دختری روستایی است.

عجین  شده  با   دل  نوشته های   بابای   هلینا و هانا.

اثری      متفاوت      به      قلم       سید حسن ساداتی.

به تدوین و گردآوری  مهدی و محمدسجاد موکل.

تقدیم     به   او که  اگر   حسن به یوسف ، عمر به نوح،

گنج    به     قارون    ،    صبر    به    ایوب  منسوب باشد

مهربانی   و    محبت    خصیصه ی بارزی است که تنها

در  سیطره ی  قلب  و    دل  او    حکومت می کند.

این  کتاب  هدیه ای است ناقابل به زهرای مهربان

به  پاس    جبران    ذره ای     از  تمامی   خوبی هایش.

 

 

نظرات و پیشنهادات و انتقادات شما، در رسیدن به نقطه ایده آل و پیشبرد اهداف عالیه ما را رهنمود و یاری گر خواهد بود.

آنچه را از محتویات داستان و نوع قلم برداشت می کنید بدون اغراق می توانید از طرق زیر به حقیر ابراز و ارسال نمایید.

 

Email: H_Sadati_Story@yahoo.com

Weblog: Mahzuon.mihanblog.com

 

قسمت  بیستم و یکم راز تنهایی مریم

مریم: نمك بگیره اون چشماتُ من به حرف تو گوش نكردم؟

محسن كه دید من دیگه از كوره در رفتم. با یك لبخند كوچیك یه جورایی اعلام آتش‌بس كرد و رو به من گفت واقعاً به نظرت اگه من كوتاه بیام و از خواستم بگذرم به تو خیلی احترام گذاشتم، باشه حرفی نیست.

فوراً‌ از جاش بلند شد و هِی هِی كنون رفت طرف گوسفندا و اونارو به طرف خونه روند و مثل بچه‌هایی كه قهر می‌كنن دنبال گوسفندا به راه افتاد.

منم دنبال محسن و گوسفندا به راه افتادم و یه چند لحظه‌ای به سكوت گذشت. داشتم دیوونه می‌شدم. دویدم جلو محسن و بهش گفتم: حالا چیه مثل بچه‌ننه‌ها قهر كردی؟

محسن: قهر نكردم فقط امروز معنی واقعی ارزش و احترام رو فهمیدم.

من كه اصلاً از بچگی از قهر كردن بدم می‌یومد و حتی اگه یه دلخوری كوچیك هم بود همیشه برای ادامه دوستی من پیش قدم می‌شدم نمی‌تونستم محسن رو ناراحت ببینم. به همین خاطر ازش خواستم كه به جون من قسم بخوره كه از من ناراحت نیست.

محسن اول یه خورده طفره رفت و بعدش به خاطر دل‌خوشی منم كه بود خندید و گفت تو همین چند لحظه فكر كردم دیدم حق با توِ فعلاً فرصت هست. اگه عمری باقی باشه هفتة بعد ... گفتم هفته بعد چی؟ گفت هفته بعد هفته بعد میایم اینجا ... محسن تو حرف زدن بود كه با چوب زدم به پشتش و گفتم: دیگه تا خونه خودمون نریم حتی فكرشم نكن.

 محسن: شتر در خواب بیند پنبه دانه.

مریم: منظورت از شتر چی بود؟

خندید و گفت هیچی فقط ذائقه ادبیم گل كرده بود. بعدشم از دور لباش رو روی هم گذاشت و یه بوس به انگشتاش كرد و به نشونه پرتاب بوس به سوی من باخنده گفت بگیرش تا نیفتاده.

اونروز روز پر از فراز و نشیبی بود ولی به هر حال به خیر گذشت.

شنبه مثل شنبه‌‌های دیگه منو خانم لطفی یا بهتر بگم مرضیه كه من مرضی صداش می‌كردم.

توی بهداری تا ظهر كارهای معمول هر روز مثل فشار گرفتن و تزریقات و كارای دم دستی رو انجام داده بودیم و بعداز ظهر چون كار خاصی نداشتیم با مرضی توی اتاق اقای دكتر دو به دو نشسته بودیم و مرضی برای من كه به قول خودش تنها سنگ صبورش بودم حرف می‌زد و از زندگیش می‌گفت.

مرضی حدوداً ده سالی رو از من بزرگتر بود یه خانم بیست وشش/هفت ساله‌ای كه چهرش بیشتر از سنش نشون می‌داد مرضی با شوهرش رابطه  خیلی خوبی نداشت. مرضی برام می‌گفت كه از بچگی عاشق پسر دایش بوده كه به دلیل اختلافات خونوادگی و بالا بودن سطح توقعات، زن دایی و مادرش نگذاشته بودن اونا بهم برسن. مرضیه همیشه می‌گفت زندگی بدون عشق مثل منقل برقی می‌مونه اگرچه زیر كرسی هست ولی وقتی برق نداره گرمی‌ام نداره. زندگی بدون عشق دو زار نمی‌ارزه. بعدشم گفت خدا نگذره از سر اونایی كه منو مجبور كردن سر سفره عقد با این قاسم گور به گور شده بشینم هِی نشستن تو گوش ما خوندن كه وقتی صیغه عقد جاری بشه مهر و محبتم به دنبالش میاد. ما گول خوردیم و خر شدیم. نشستیم سر سفره عقد همه چیز اومد الا مهر و محبت.

فكر كنم تو مسیر كه میومده ماشینش پنچر شده. والا اینم شانس و اقبال ما بوده كاریش نمی‌شه كرد.

نگاه مرضی به مردا یه نگاه خاص بود. مرضی همیشه به من می‌گفت این مردا اگه یه وقت چیزی ازت بخوان و بهشون ندی حاضرن زیر پا لِهت كنن. كلاً جماعت مردا فقط خودشون رو می‌بینن. اصلاً فکر می‌كنن خدا زنارو خلق كرده واسه اینكه كون اونارو بشورن و كلفتی اونارو كنن.

گفتم نه مرضی همه مردا اینجوری نیستن. همین مامان باباهای خودمون چقدر خوبن.

مرضی: خدا پدرت رو بیامرزه.

خوبه خودتم می‌گی مامان باباهای خودمون اونا پیر شدن نشنیدی هر چیزی قدیمیش خوبه اونا دیگه عتیقن باید بذاریمشون تو موزه اونا چه دخلی دارن به مردای امروزی.

مرضیه: اصلاً‌ می‌دونی چیه مریم جون. انقدر دلم می‌خواد تمام مردا مریض بشن و بیان پیش من تا براشون آمپول بزنم یعنی تا وقتی شلوارشون رو میكشن پایین و می‌خوابن دلم می‌خواد سوزن آمپولشون رو با سوزن آمپول گاوی عوض كنم و همچین بزنم به كونشون كه نعرشون بره آسمون هفتم.

تا لااقل بفهمن چقدر درد داره. خودشون میان راحت سوزنشون كه نه میخ طویلشون رو تو پای آدم تا ته فرو می‌كنن دو بعدشم اگه یه ذره آخ و اوخ كنی فوری می‌گن كم ننه من غریبم بازی در بیار نه خدایی بگو چی حقشونه؟ تازه این مردا این آمپول گاوی‌ها كمشونِ. به نظرم بایستی آمپول هوا بهشون تزریق كرد تا زمین از وجودشون راحت بشه و مثل نسل دایناسورها منقرض بشه.

 من كه از حرفای مرضیه روده بر شده بودم گفتم نه دیگه منقرض نشن. اگه اینجوری بشه اونوقت ماها چه خاکی به سرمون کنیم.

مرضیه: حالا بذار منقرض بشن. برای اونش یه فكری می‌كنیم.

اونروز انقدر مرضیه حرف زد كه اصلاً نفهمیدم كی ساعت پنج و نیم شد.

آقای دكتر همیشه تا قبل از ساعت چهار خودش رو به بهداری می‌رسوند ولی هیچ اثری از آثارش نبود. بعد از یه خورده نظافت‌ و جمع و جور كردن وسایل حدوداً ساعت شش بود كه صدای بوق یه ماشین كنار در بهداری شنیده شد.

من رو به مرضی كردم و گفتم: فكر كنم آقای دكتر اومد.

مرضیه: فكر نكن یه وقت تموم می‌شی، حیفی. خنگول پس می‌خواستی ننة من بیاد این وقت روز.

دویدم به طرف در بهدرای كه دیدم یه خانم و آقای میانسال كنار ماشینشون ایستادن.

رفتم جلو، اون خانم و آقا سلام كردن و گفتن ببخشید بهداری حضرت ابالفضل همین جاست؟

مریم: بله. خانم كه حسابی خسته شده بود خندید و گفت: خُب خدارو شكر ایندفعه درست اومدیم.

رو به من کرد وگفت: ببخشید دخترم ما بایستی زودتر خودمون رو معرفی می‌كردیم: من خانم مفیدی و همسرم آقای فتوحی.

من و هسرم دكتر هستیم كه از امروز به جای آقای دكتر فرهمند دیگه قراره در خدمت مردم شما و آبادی بالایی باشیم.

خیلی از دیدنشون خوشحال شدم. راهنماییشون كردم اومدن داخل. اون خانم تقاضای یه لیوان آب كرد.

مرضیه با یه پارچ و لیوان آب اومد و بعد از سلام و احوالپرسی و خیر مقدم به خانم و آقای دكتر خودش رو به عنوان نسخه‌پیچ معرفی كرد.

خانم مفیدی: قرار بوده زودتر از اینها برسیم ولی اشتباهی رفته بودیم روستای بالایی.

ادامه داستان فردا همین جا

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ


قلمم در بیان عاجز است و زبانم در کلام قاصر.
از جمع کلمات، درقالب شعر و داستان
شرحی از دل نوشته هایم را به رشته تحریر درآوردم.
کلام دوست واژه ای ست مقدس
و تو ای قدیس من.
لطفِ نگاهِ چشمانِ مهربانت را
از جمله های پر خبط و اشتباه من دریغ مدار.
اگر هر سطری از کلامم مقبولِ نظری اُفتَد
مرا خودشیفته نخواهد کرد و
اگر هر واژه ام منفور نگاهی شود
در من ایجاد بغضی نخواهد شد.
در مسند قضاوت شما
حکم به هرآنچه دهید در قبال رد و تاییدم
سر تسلیم فرود خواهم آورد
حکم تان دست مایه ای است
تا بتوانم بر لوحِ سفیدِ کاغذ
واژه ای را بنگارم
که محبوبِ هرنگاه و مجذوبِ هر دلی باشد.

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب