تبلیغات
محزون

محزون
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
نظر سنجی
نظر شما درباره ی رمان راز تنهایی مریم؟





صفحات جانبی

راز تنهایی مریم

 

این رمان  داستان زندگی دختری روستایی است.

عجین  شده  با   دل  نوشته های   بابای   هلینا و هانا.

اثری      متفاوت      به      قلم       سید حسن ساداتی.

به تدوین و گردآوری  مهدی و محمدسجاد موکل.

تقدیم     به   او که  اگر   حسن به یوسف ، عمر به نوح،

گنج    به     قارون    ،    صبر    به    ایوب  منسوب باشد

مهربانی   و    محبت    خصیصه ی بارزی است که تنها

در  سیطره ی  قلب  و    دل  او    حکومت می کند.

این  کتاب  هدیه ای است ناقابل به زهرای مهربان

به  پاس    جبران    ذره ای     از  تمامی   خوبی هایش.

 

 

نظرات و پیشنهادات و انتقادات شما، در رسیدن به نقطه ایده آل و پیشبرد اهداف عالیه ما را رهنمود و یاری گر خواهد بود.

آنچه را از محتویات داستان و نوع قلم برداشت می کنید بدون اغراق می توانید از طرق زیر به حقیر ابراز و ارسال نمایید.

 

Email: H_Sadati_Story@yahoo.com

Weblog: Mahzuon.mihanblog.com

 

قسمت  بیستم وچهارم راز تنهایی مریم

این رو که گفتم آتیش افتاد و پنبه گرفت.

محسن: خوشم باشه حالا دیگه خانم، معلم هم داره كه ازش چیزی یاد بگیره.

شما زنا یكی‌تون برای ده تا مرد بس هستین دیگه وقتی دو تا بشین یه جماعت مرد هم پیشتون كم میاره.

محسن می‌خواست حرف بزنه كه پریدم توی حرفاشو گفتم: حالا اگه عمو و زن عمو یه دختری رو بهت پیشنهاد كردن بخاطر اینكه اونا پدر و مادرتن و برات زحمت كشیدن و بزرگت كردن و صد تا كوفت زهرماری دیگه و كارایی كه كردن و نكردن حتماً لال میشی و كلت رو می‌اندازی پائین و میگی باشه هر چه شما بگین. بعدشم گور بابای مریم!؟

محسن: فكر نمی‌كردم انقدر دلت شوهر بخواد. حالا چیه پات رو گذاشته روی گاز و تخته گاز داری می‌ری. وایسا با هم بریم. خوب نیست آدم به این راحتی قضاوت كنه و هر چی خواست رو بگه و بعدشم پشیمونی بخوره كه ای كاش این حرف رو نمی‌زدم به قول بابام كه میگه آب از جوب رفته رو هیچوقت نمی‌شه به جوب برش گردوند. آره مریم خانم، شما اجازه بدین من روضه م رو بخونم اگه بد خوندم شما گریه نكن.

من اون شب به مادرم گفتم كه من یكی از دخترای دورو بریمون رو دوستش دارم و بهش علاقه‌مندم فقط می‌خوام از شما كه با بابا صحبت كنین وپنجشنبه شب كه من با كارت پایان خدمتم اومدم فرداش بریم و كارو تموم كنیم.

مادرم گفت: حالا نمی‌خوای بگی این دختره كیه؟

گفتم چرا می‌گم ولی بایستی یكی دو روزی رو صبر كنین تا پنجشنبه شب من بهتون میگم. شما فقط نه نیارین.

مادرم گفت: ببین محسن جون هر پدر و مادری خوشبختی اولادش رو می‌خواد من و باباتم فقط خوشبختی تو رو می‌خوایم. تو خوشبخت باش با هر كس كه باشه  من و بابات راضیم. به قول قدیمی‌ها: علف بایستی به دهن بزی شیرین باشه.

مریم خانم دیگه كار تموم شده س. من اون هفته چهارشنبه می‌رم شهر، تا برم پادگان و كارام رو رِله كنم و یه سری ام به همخدمتی‌هام بزنم و صبح پنجشنبه با كارتم برمی‌گردم آبادی و شبم می‌یایم خونه شما واسه این كه كارو تموم كنیم.

محسن: كه تمام دل‌واپسی‌م به خاطر مادرم بود كه شاید نه بیاره و چیزی بگه.

وگرنه خیالم از بابت بابام كاملاً راحته. بابام تو رو خیلی دوست داره همیشه میگه آدم خودی رو می‌شناسه و از زیر و بمش خبر داره ولی غریبه‌ها انقدر دوز و كلك دارن كه آدم باورش نمی‌شه.

محسن وقتی این حرفا رو زد درست مثل این بود كه آب بریزی روی آتیش.

از خوشحالی داشتم بال درمی‌آوردم.

امید به فردا تنها چیزی بود كه روزهای تكراری هفته رو از یكنواختی درمی‌آورد امید به اینكه به زودی قراره من و محسن یه زندگی مشترك با كلی آرزوهای بزرگ رو شروع كنیم. توی ذهنم از قبل همه چیز رو برای ساختن یه زندگی خوب آماده كرده بودم. دلم می‌خواست من و محسن مثل احمد و ملیحه از زوج‌های خوشبخت و موفق آبادی باشیم.

با خودم عهد كردم كه تا سر حد توانم برای زندگی و عشقمون تلاش كنم و دوشادوش محسن و همراه اون باشم. به قول بابام كه می‌گفت یه دست صدا نداره و زن و مرد باید پشت هم باشن تا پشت مشكلات رو به خاك بمالن. همیشه این حرف پدرم آویزه گوشم بود.

لحظه‌ها و دقیقه‌های عمر همچنان در گذر بودند. گذری كه ما یارای مقابله با آنها را نداشتیم چه دلمان می‌خواست و چه نمی‌خواست ایام می‌گذشت. فاصله میان هر طلوع و غروب خورشید با نزدیك شدن فصل پاییز كم می‌شد. روشنی روزهایبلند و طولانی جاشون رو با تاریكی و سیاهی شب عوض می‌كردند. روزهای هفته یك به یك گذشتند.

پنج شنبه ظهر وقتی از بهداری رسیدم خونه یه راست رفتم سراغ كتاب رمان‌های خانم دكتر ساعت تقریباً‌ چهار عصر یكی از رمان‌ها رو كه صفحه اولش با یه خط قشنگ یه بیت شعر نوشته بود و زیرش تاریخ و امضاء داشت رو برداشتم تا بخونم.

اون بیت هنوز تو یادمه:

آنقدر مهر تو را در دل خود جای دهم

كه تو شرمنده بیایی و بگویی كه بس است

داستان اون رمان خیلی قشنگ بود تا ساعت شش و نیم پشت سر هم می‌خوندم و ورق می‌زدم تقریباً به وسطای كتاب رسیده بودم. دیگه چشام خسته شده بود. كتاب رو بستم و اومدم پیش مامان و بابا و داداشم. یه خورده اونا از خونه و باغ گفتن و یه خوردم من از بهداری گفتم. بعد از شام دوباره اومدم سراغ كتاب. هنوز چند صفحه بیشتر نخونده بودم كه چشام حسابی سنگین شدن و از زور خستگی متوجه نشدم كی خوابم برد.

صبح ساعت حدودای نه بود كه از خونه اومدم بیرون و رفتم گوسفندارو از آغول بیرون كردم و با یه بقچه و كتاب دنبالشون راه افتادم. میونه‌های راه كه رسیدم (حسین و طوبا رو دیدم) طوبا یه زن حدوداً پنجاه ساله بود و شوهرش حسین یه مردِ شصت ساله. اونا بچه نداشتن. حسین خیلی عقلش كامل نبود. طوبا ولی هم زبون دار بود و هم از نظر عقلی سالم‌تر از حسین.

حسین در عین مهربونی، عاشق طوبا بود. بچه‌های آبادی بعضی وقتا كه می‌خواستن سر به سر حسین بذارن حسین رو كه می‌دیدن بهش می‌گفتن حسین طوبا مرده؟ دیگه بدبخت شدی زن نداری! حسین شروع می‌كرد به گریه كردن و می‌گفت خدایا چه كنم؟ اونروز صبح حسین یه بار هیزم رو با طناب رو دوشش گذاشته بود و شونه به شونه ی طوبا قدم می‌زدن و میومدن طرف آبادی. وقتی به هم رسیدیم رو به اونا كردم و پرسیدم كجا بودید؟

حسین با چشماش به هیزم‌های روی دوشش اشاره كرد و طوبا اشاره حسین رو كامل كرد كه رفته بودیم برای كرسی زمستون یه كم چوب جمع كنیم این بار هیزم رو كه ببریم من خونه می‌مونم و حسین برمی‌گرده تا اون یه كم چوب رو كه مونده بیاره.

حسین گوش شنوایی داشت و همه چیز رو می‌فهمید. اون خنده‌ای كرد و به راهش ادامه داد.

طوبا یه چند دقیقه بعد از رفتن حسین رفت و منم به راهم ادامه دادم.

رسیدم به اون جای همیشگی. كتری و قوری كه زیر درخت بادوم   گذاشته بودم رو برداشتم و كنار چشمه بعد از شستن پر از آب كردم و گذاشتم روی اجاق سنگی كه از قبل اونجا بود. زیر اجاق رو با چوب و هیزم پر كردم و به زحمت روشن.

یه خورده كه چوبا سوخت و ذغال شد چند تا سیب‌زمینی كه از خونه آورده بودم رو انداختم توی ذغالا تا برشته بشه و یه سیب‌زمینی زغالی بخورم. گوسفندا برای خودشون می‌چریدن و نشخوار می‌‌كردن و آفتاب می‌گرفتن. 

به درخت بادوم تكیه دادم و كتاب رمان رو شروع كردم به خوندن. با هر سطر و هر صفحه اون رمان خندیدم و گریه كردم. بعضی جاهای داستانش درست داستان زندگی من بود. بعضی سطرهای اون رمان رو که می‌ خوندم، خودم رو به جای شخصیت داستانش تصور می‌كردم.

خیلی از نوشته‌هاش مثل یه فیلم زنده جلوی چشام بود. هیچ رمانی تا اون حد منو غرق خودش نكرده بود. داستانش انقدر جالب بود كه یادم رفت سیب‌زمینی و كتری روی آتیش دارم.

ادامه داستان فردا همین جا

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ


قلمم در بیان عاجز است و زبانم در کلام قاصر.
از جمع کلمات، درقالب شعر و داستان
شرحی از دل نوشته هایم را به رشته تحریر درآوردم.
کلام دوست واژه ای ست مقدس
و تو ای قدیس من.
لطفِ نگاهِ چشمانِ مهربانت را
از جمله های پر خبط و اشتباه من دریغ مدار.
اگر هر سطری از کلامم مقبولِ نظری اُفتَد
مرا خودشیفته نخواهد کرد و
اگر هر واژه ام منفور نگاهی شود
در من ایجاد بغضی نخواهد شد.
در مسند قضاوت شما
حکم به هرآنچه دهید در قبال رد و تاییدم
سر تسلیم فرود خواهم آورد
حکم تان دست مایه ای است
تا بتوانم بر لوحِ سفیدِ کاغذ
واژه ای را بنگارم
که محبوبِ هرنگاه و مجذوبِ هر دلی باشد.

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب