محزون
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
نظر سنجی
نظر شما درباره ی رمان راز تنهایی مریم؟





صفحات جانبی

راز تنهایی مریم

 

این رمان  داستان زندگی دختری روستایی است.

عجین  شده  با   دل  نوشته های   بابای   هلینا و هانا.

اثری      متفاوت      به      قلم       سید حسن ساداتی.

به تدوین و گردآوری  مهدی و محمدسجاد موکل.

تقدیم     به   او که  اگر   حسن به یوسف ، عمر به نوح،

گنج    به     قارون    ،    صبر    به    ایوب  منسوب باشد

مهربانی   و    محبت    خصیصه ی بارزی است که تنها

در  سیطره ی  قلب  و    دل  او    حکومت می کند.

این  کتاب  هدیه ای است ناقابل به زهرای مهربان

به  پاس    جبران    ذره ای     از  تمامی   خوبی هایش.

 

 

نظرات و پیشنهادات و انتقادات شما، در رسیدن به نقطه ایده آل و پیشبرد اهداف عالیه ما را رهنمود و یاری گر خواهد بود.

آنچه را از محتویات داستان و نوع قلم برداشت می کنید بدون اغراق می توانید از طرق زیر به حقیر ابراز و ارسال نمایید.

 

Email: H_Sadati_Story@yahoo.com

Weblog: Mahzuon.mihanblog.com

 

قسمت  بیستم وپنجم راز تنهایی مریم

محو اون رمان بودم كه یه دفعه همه جا تاریك شد. فشار انگشت‌های دست رو روی چشام احساس کردم. اولش جا خوردم و ترسیدم، ولی فوری فهمیدم كه این دیوونه‌بازی‌ها فقط و فقط می‌تونه كار محسن باشه. یه دفعه داد زدم خدا مرگم بده سوخت سوخت. محسن گفت چی؟ گفتم: سیب‌زمینی هام.

محسن: اگه آشپزی كردنتم مثل سیب‌زمینی درست كردنت باشه كه كلات پس معركه س.

مریم: حالا به جای این حرفا سیب‌زمینی‌ها رو از روی آتیش وردار.

محسن: ما كه والا سیب‌زمینی توی این ذغالا نمی‌بینم. حق با محسن بود سیب‌زمینی‌ها كامل سوخته بود.

محسن: حالا چی شده خانم سیب‌زمینی بخور شدن؟

چیه؟ نكنه عمو غذات رو جیره‌بندی كرده یا اینكه خودت می‌خوای ادای این دخترا رو دربیاری و رژیم بگیری و خودت رو مثل چوب خشكه كنی؟ از الان گفته باشم من از زن استخونی خوشم نمی‌یاد.

زن بایستی همچین یه پر گوشت به بدنش باشه كه اگه یه بار نافرمونی كرد و مردِ خواست بزندش دست مردِ به گوشت برسه نه به استخوون. بعدشم فوری دستش رو به رون پام زد و گفت نه خوبه الان خیلی عالیه. منم پام رو جمع كردم و یه خورده جمع و جورتر نشستم.

محسن: حالا این كتاب چی هست كه می‌خونی؟ گفتم: رمانِ.

محسن: به دردِ چی می‌خوره؟ گفتم: داستانِ دیگه.

محسن: ولش كن بابا. داستان زندگی خودمون از صد تا این رمان هام قشنگ‌ترِ.

هیچ چی جوابش رو ندادم و همچنان به خوندنم ادامه دادم.

یه چند دقیقه‌ای گذشت كه محسن كتاب رو از دستم كشید و گفت: بابا ما به خاطر تو اومدیم اینجا، حالا داری كتاب می‌خونی.

مریم: دستت درد نكنه كه اومدی می‌خوای چیكار كنم؟

محسن: هیچ كاری نكن فقط یه كم از اون دلت رو كه به رمان دادی به ما بده.

مریم: آقا محسن ما كه همه دلمون مال شما و پیش شماست.

محسن همینطور كه كنارم به درخت بادوم تكیه زده بود پاهاشو دراز كرد و گفت مریم خانم می‌شه یه خواهش ازت بكنم؟

گفتم بفرما. با كاری كه شما كردین و یه نموره مردی از خودت نشون دادی و موضوع رو با مامان و بابات درمیون گذاشتی و ما رو از این بلاتكلیفی درآوردی خداییش جاشه كه به جای یه خواهش چند تا خواهش بكنی.

محسن: ببین مریم این جمعه دیگه آخرین جمعه‌ای هست كه ما مجبوریم همه كارامون رو یواشكی و دور از چشم همه انجام بدیم دیگه دوره موش و گربه بازی تموم شد.

بهونه تو كه می‌گفتی شاید در مورد من فكرایی دیگه بكنی و منو با مردای دیگه مقایسه كنی و گربه برقصونی و با خواسته‌هام مخالفت كنی تموم شد. تو دیگه بایستی برات مثل روز روشن شده باشه كه من صادقانه دوست دارم و حتی برات می‌میرم. پس بیا مردی كن و دست رد به سینه من نزن. بزار امروز رو خوش باشیم.

مریم: محسن جون، من نمی‌دونم با چه زبونی بهت بگم كه تو بفهمی من نِ‌ـ می‌ـ تو‌ـ نم خوب شد؟

محسن گفت: آخه چرا؟ گفتم: آخه نداره دیگه. خیلی دلت می‌خواد امروزمون رو هم خراب كنی؟

محسن گفت: مریم من فكر می‌كنم تو از من بدت می‌یاد.

مریم: باشه تو این جوری فكر كن. وقتی واقعاً این طور نیست و من  تو رو دوست دارم مهم نیست كه تو چی فكر می‌كنی.

محسن گفت: اصلاً صداقت داشتن خوب نیست. من اگه عاقل بودم، اون هفته كه می‌رفتم شهر راحت می‌رفتم كارم رو می‌كردم و می‌اومدم توام كه نمی‌فهمیدی. هر چی ما می‌خوایم درست باشیم خودت نمیذاری.

مریم: من نمیذارم؟ من چیكارت كردم كه نمیذارم. بعدشم اینكه تو هر دفعه بخوای اینو چماق كنی و بزنی تو سر من كه می‌‌رفتم شهر و اون غلط رو می‌كردم حتماً بعد از ازدواجتم همین كثافت كاری رو می‌خوای بكنی.

آدم هر چی داره تو خونِشِ. یه زن شاید با همه چیز مردش بسازه، بی‌پولی، بدخلقی، كچلی، زشتی، كوتاهی و بلندی، و صد تا عیب و مرض دیگه كه مردا دارن ولی یادت باشه آقا محسن یه زن هیچ‌وقت نمی‌تونه با این مسأله كنار بیاد.

محسن گفت: آره راست میگی، آدم هر چی داره تو خونشِ.

تویِ خونِ منِ كه نرفتم و نمی‌رم واسه همینِ كه تو مطمئنی و منو اذیت می‌كنی.

مریم: محسن دست وردار آخه چه اذیتی؟

اگه من می‌گم نه این اذیته؟

محسن: بله که اذیته؟ پس چیه؟ بعد ادامه داد: مریم خانم شما به جای كتاب رمان برو كتاب آیین همسرداری بگیر و بخون تا یه چیزایی، یاد بگیری. بعد از اون ، خدا نكرده تو كلی وقتِ كه توی بهداری هستی واقعاً نمی‌دونی که مرد با زن فرق می‌كنه. مرد اگه به نیازاش از طرف زن پاسخ نبینِ بدخلق و سركش و عصبی می‌شه. تازه من هنوز نفهمیدم عیبِ كارم كجاست؟ چرا تو انقدر بهونه بنی اسرائیلی می‌گیری؟ آخه بگو دردت چیه؟

محسن اونروز پشت سر هم دلیل و برهان میاورد و برای هر چیزی كه من می‌گفتم یه پاسخی داشت.

دیگه نه راه پس داشتم نه راه پیش. محسن هزار تا قسم خورد و گفت به خدا من نمی‌خوام تو رو آزارت بدم یا بهت خیانت كنم این واقعیت زندگیِ كه نمی‌شه ازش فرار كرد.

محسن منو به اون درجه از باور و یقین رسونده بود كه حرف و عملش یكیِ و واقعاً نیت سوئی نداره. فكر كنم بحثای ما دو سه ساعتی طول كشید. دیگه ته دلم داشتم راضی می‌شدم.

رو به محسن كردم و گفتم باشه ولی دو تا شرط داره.

اول اینكه: بایستی صبر كنی تا یه خورده هوا تاریك بشه.

 دوم اینكه: قول بدی كه اذیتم نكنی.

محسن از خوشحالی و ناباوری داشت شاخ درمی‌آورد گفت باشه.

پس همین جا بشین تا من برم و برگردم.

مریم: زود برمی‌گردی؟ آخه من از تاریكی و تنهایی می‌ترسم.

محسن: آره قبل از تاریكی برمی‌گردم.

تا برگشتن محسن یه چیزی حدود كمتر از یه ساعت طول كشید. محسن با یه قالیچه رنگ و رو رفته و نخ نما شده كه تو اتاق باغمون پهن می‌كردیم برگشت.

هوا گرگ و میش بود. نه تاریك، نه روشن.

ادامه داستان فردا همین جا

 

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ


قلمم در بیان عاجز است و زبانم در کلام قاصر.
از جمع کلمات، درقالب شعر و داستان
شرحی از دل نوشته هایم را به رشته تحریر درآوردم.
کلام دوست واژه ای ست مقدس
و تو ای قدیس من.
لطفِ نگاهِ چشمانِ مهربانت را
از جمله های پر خبط و اشتباه من دریغ مدار.
اگر هر سطری از کلامم مقبولِ نظری اُفتَد
مرا خودشیفته نخواهد کرد و
اگر هر واژه ام منفور نگاهی شود
در من ایجاد بغضی نخواهد شد.
در مسند قضاوت شما
حکم به هرآنچه دهید در قبال رد و تاییدم
سر تسلیم فرود خواهم آورد
حکم تان دست مایه ای است
تا بتوانم بر لوحِ سفیدِ کاغذ
واژه ای را بنگارم
که محبوبِ هرنگاه و مجذوبِ هر دلی باشد.

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات