تبلیغات
محزون

محزون
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
نظر سنجی
نظر شما درباره ی رمان راز تنهایی مریم؟





صفحات جانبی

راز تنهایی مریم

 

این رمان  داستان زندگی دختری روستایی است.

عجین  شده  با   دل  نوشته های   بابای   هلینا و هانا.

اثری      متفاوت      به      قلم       سید حسن ساداتی.

به تدوین و گردآوری  مهدی و محمدسجاد موکل.

تقدیم     به   او که  اگر   حسن به یوسف ، عمر به نوح،

گنج    به     قارون    ،    صبر    به    ایوب  منسوب باشد

مهربانی   و    محبت    خصیصه ی بارزی است که تنها

در  سیطره ی  قلب  و    دل  او    حکومت می کند.

این  کتاب  هدیه ای است ناقابل به زهرای مهربان

به  پاس    جبران    ذره ای     از  تمامی   خوبی هایش.

 

 

نظرات و پیشنهادات و انتقادات شما، در رسیدن به نقطه ایده آل و پیشبرد اهداف عالیه ما را رهنمود و یاری گر خواهد بود.

آنچه را از محتویات داستان و نوع قلم برداشت می کنید بدون اغراق می توانید از طرق زیر به حقیر ابراز و ارسال نمایید.

 

Email: H_Sadati_Story@yahoo.com

Weblog: Mahzuon.mihanblog.com

 

قسمت  بیستم و هشتم راز تنهایی مریم

صدای اذون مناره‌های مسجد آبادی بود كه منو از خواب بیدار كرد. از خواب بیدار شدم دیدم هیچ‌كس تو خونه نیست. وضو گرفتم، نمازم رو خوندم، یه بشقاب میوه آوردم كنار دستم و كتاب رمان رو شروع كردم به خوندن. دو سه صفحه بیشتر نخونده بودم كه دیدم حوصله كتاب رو ندارم. كتاب رو گذاشتم كنار و تلویزیون رو روشن كردم. تلویزیون هم برنامه خاصی نداشت. حوصلم داشت سر می‌رفت.

چقدر دلم می‌خواست داد بزنم تا همه بفهمن كه قراره امشب چه اتفاقی بیفته. صدای بهم خوردن در خونه رو كه شنیدم اومدم تو ایوون، دیدم مادرم كه چادرش رو انداخته بود روی دوشش، وارد حیاط شد.

مریم: كجا بودی؟

مادرم گفت: پنج شنبه‌ای رفته بودم مزار سر قبر پدر و مادرم و از اونجام رفتم مسجد نماز جماعت.

تا ساعت نه شب حرفای مادر و دختری‌مون گل انداخته بود و از كلی چیز با هم حرف زدیم.

هر بار كه صدای در می‌اومد قلبم تو می‌ریخت هر كی حتی می‌اومد شیر، ماست، پنیری یا چیزی برای فرداش بگیره فكر می‌كردم الانِ كه محسن و خونوادش باشن.

بابام ساعت ده  شب بود كه اومد. دیگه جمع مون كامل شده بود. همه چیز آماده و مهیا برای مهمانی و انجام مراسم مربوطه بود. بعد از شام بابام رفت كه بخوابه. روم نمی‌شد بهش بگم نباید بخوابه. تازه اگه دلیلش رو می‌پرسید جوابی نداشتم كه بهش بدم. ساعت یازده شب بود. اما هیچ خبری از محسن و خونواده عمو نشد.

مادرم بعد از اینكه بابام خوابید برق رو خاموش كرد و رفت تا بخوابه. برق توی ایوون رو روشن نگه داشته بودم كه از توی كوچه محسن بفهمه كه ما بیداریم.

مادرم خوابش نمی‌برد اومد و بهم گفت برق رو خاموش كنم تا بخوابیم.

میریم: دارم كتاب می‌خونم.

ساعت دوازده شب شده بود. دیگه مطمئن شدم كه امشب خبری ازشون نمی‌شه.

محسن كه به عمو و زن عمو ماجرارو می‌گه، زن عمو به جای دختر برادر شوهرش، برای محسن دخترِ برادرِ خودش رو پیشنهاد می‌كنه و عمو هم برای این كه كم نیاره پاشو توی یه كفش می‌كنه و میگه فقط و فقط دختر برادر من. نه تنها یه عروسی سر نمی‌گیره كه بعد از یه عمری بین اونا هم شكراب می‌شه.

فردا محسن رو ببینم جوابش رو میدم. میگم وقتی مرد شدی بیا. وقتی انقدر گنده نشدی كه بتونی حرفت رو به كرسی بنشونی چرا به دختر مردم قول می‌دی؟

اینا همه فكرایی بود كه از ذهن من می‌گذشت.

صبح كله سحر جمعه‌ صدای در خونه رو  که شنیدم پیش خودم گفتم مردم چقدر پررواَن. آخه این چه وقتِ شیر و پنیر گرفتنِ؟

از توی رختخواب اومدم بیرون رفتم كنار پنجره. دیدم مادرم با عموم کنار در داره صحبت می‌كنه.

از ترس سر جام خشكم زد. دیگه بهم ثابت شد كه فكرای دیشبم درست بود و حالا من چه خاكی تو سرم كنم؟

صحبت‌ای عمو و مادرم خیلی طول نكشید.

عمو پشت در تو كوچه وایستاده بود. مادرم در حیاط رو نیمه باز گذاشت.

وقتی دیدم مادرم داره میاد تو، فوری رفتم توی رختخوابم و پتو رو كامل كشیدم روی سرم. قلبم به تندی می‌زد، همش پیش خودم فكر می‌كردم چه اتفاقی افتاده و ممكن چه دسته گلی به آب داده باشیم.

صدای بهم خودن استكان و نعلبكی كه نشون میدادن بابام داره توی آشپزخونه چایی می‌خوره به گوشم رسید. بابام صبح ها زودتر از همه می‌رفت و خیلی وقتام شب آخرین نفری بود كه برمی گشت. با فصل برداشت انار كار بابام بیشتر از قبل شده بود. درِ حال باز و بسته شد مادرم اومد تو.

بابابم كه لقمه تو دهنش بود خطاب به مادرم گفت: كی بود ضعیفه؟

مامان: اكبر آقاس.

بابام: چرا تعارفش نكردی بیاد تو؟ چی می‌خواست؟

مامانم: محسن رفته پادگان كارت پایان خدمتش رو بگیره از دیروز تا حالا هیچ خبری ازش نیست. اكبر آقا میگه به اصغر بگو بیاد تا ببینیم چه گلی باید به سرمون بگیریم. تا این حرف رو شنیدم از توی رختخواب مثل فنر پریدم و اومدم توی حال و به مامانم گفتم چی شده؟

بابام رو به من كرد گفت: دخترجون اون كت منو بده بینم.

كت بابام رو از روی چوب لباسی آوردم و بهش دادم.

بابام كه یه دستش توی آستین كتش بود و اون آستین دیگه‌ش آویزون بود از اتاق رفت بیرون.

صورتم رو شستم و چایی رو كه مادرم تازه ریخته بود داغ داغ سر كشیدم. تمام دهنم سوخت.

مادرم: دختر چتِ؟ چرا اینقدر حولی؟

مریم: مامان پاشو بریم خونه عمو.

مادرم داشت سفره صبحونه رو جمع می‌كرد که گفت: صبحونه نمی‌خوری؟

مریم: نه بیا بریم اگه میای.

عمو و بابا، تازه رسیده بودن كه ما پشت سرشون رسیدیم خونه عمو.

محبوبه خواب بود. زن عمو رنگش مثل میت زرد شده بود. نگاش كه به مادرم خورد زد زیر گریه.

مادرم رو به زن عمو گفت: عشرت خانم محسن كه بچه نیست ماشاءا... واسه خودش مردی شده. حتماً كارش تو پادگانی، جایی پیچ خورده كارش كه تموم بشه میاد.

زن عمو به مادرم گفت: از روزی كه یادم میاد تا حالا محسن یه شب هم بیرون خونه نخوابیده.

اون خودش خوب می‌دونه من از دلواپسیش می‌میرم. حتماً واسه    بچه م یه اتفاقی افتاده كه هیچ اثری ازش نیست.

عموم با ناراحتی رو به زن عمو كرد و گفت: زن بس می‌كنی یا نه؟ انقدر نفوس بد نزن.

لعنت خدا بر شیطون. ببین چطور اعصابمون رو به هم ریخته. چه حال و روزی واسه ما درست كرده این زن.

ادامه داستان فردا همین جا

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ


قلمم در بیان عاجز است و زبانم در کلام قاصر.
از جمع کلمات، درقالب شعر و داستان
شرحی از دل نوشته هایم را به رشته تحریر درآوردم.
کلام دوست واژه ای ست مقدس
و تو ای قدیس من.
لطفِ نگاهِ چشمانِ مهربانت را
از جمله های پر خبط و اشتباه من دریغ مدار.
اگر هر سطری از کلامم مقبولِ نظری اُفتَد
مرا خودشیفته نخواهد کرد و
اگر هر واژه ام منفور نگاهی شود
در من ایجاد بغضی نخواهد شد.
در مسند قضاوت شما
حکم به هرآنچه دهید در قبال رد و تاییدم
سر تسلیم فرود خواهم آورد
حکم تان دست مایه ای است
تا بتوانم بر لوحِ سفیدِ کاغذ
واژه ای را بنگارم
که محبوبِ هرنگاه و مجذوبِ هر دلی باشد.

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب