تبلیغات
محزون

محزون
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
نظر سنجی
نظر شما درباره ی رمان راز تنهایی مریم؟





صفحات جانبی

راز تنهایی مریم

 

این رمان  داستان زندگی دختری روستایی است.

عجین  شده  با   دل  نوشته های   بابای   هلینا و هانا.

اثری      متفاوت      به      قلم       سید حسن ساداتی.

به تدوین و گردآوری  مهدی و محمدسجاد موکل.

تقدیم     به   او که  اگر   حسن به یوسف ، عمر به نوح،

گنج    به     قارون    ،    صبر    به    ایوب  منسوب باشد

مهربانی   و    محبت    خصیصه ی بارزی است که تنها

در  سیطره ی  قلب  و    دل  او    حکومت می کند.

این  کتاب  هدیه ای است ناقابل به زهرای مهربان

به  پاس    جبران    ذره ای     از  تمامی   خوبی هایش.

 

 

نظرات و پیشنهادات و انتقادات شما، در رسیدن به نقطه ایده آل و پیشبرد اهداف عالیه ما را رهنمود و یاری گر خواهد بود.

آنچه را از محتویات داستان و نوع قلم برداشت می کنید بدون اغراق می توانید از طرق زیر به حقیر ابراز و ارسال نمایید.

 

Email: H_Sadati_Story@yahoo.com

Weblog: Mahzuon.mihanblog.com

 

قسمت  بیستم راز تنهایی مریم

محسن خیلی باسلیقه بود و تو كارش وارد. منم تشویقش كردم و بهش گفتم بله آقا محسن زندگی خرج داره اونم حسابی. پس زود باش آستیناتو بالا بزن. محسن و عمو، فردای اونروز رفتن شهر و با كلی اسباب و اثاثیه كه محسن خریده بود برگشتن.

ظرف دو روز كارگاه نجاریش رو آماده كرد و كلی چوب و الوارم از باغ ما و خودشون آورده بود و روی اونا كار می‌كرد. اولین كار كارگاهیش یه قفس بزرگ برای كبوتراش بود.

محسن یه چند تایی به گفته خودش سفارش در و پنجره گرفته بود كه به صاحباش قول داده بود خیلی زود براشون بسازه. از صبح زود تا هشت شب توی كارگاه نجاریش بود و كار می‌كرد.

من صبح‌ها كه از خونه می‌ اومدم بیرون عشق رو به محسن می‌رسوندم و می‌رفتم سركار. چه روزهای خوبی بود. احساس غرور می‌كردم از اینكه محسن اینقدر كاری و با تعصبه همیشه پیش خودم فكر می‌كردم محسن یه مرد موفق توی زندگیش باشه.

یه روز صبح كه از خونه اومدم بیرون تا برم به طرف بهداری. محسن رو كنار در كارگاهش دیدم كه یه مداد گذاشته بود پشت گوشش و یه تیكه چوب تو دستش مثل اوساهای نجار. تا رسیدم محسن سلام كرد و در حال حركت یواشكی گفت: جمعه میری صحرا؟ تموم بدنم لرزید، یه حس خاصی بهم دست داد. گفتم: آره، محسن گفت منتظرم باش.

دوباره فكر محسن و اون حرفاش افتادم. دلم نمی‌خواست اون اتفاق قبلی دوباره تكرار بشه. چون دیگه واقعاً همه چیز درست و معمول داشت پیش می‌رفت. محسن كه سربازیش تموم شده بود، كارشم كه مشخص بود، پس هیچ بهونه‌ای نداشت. پیش خودم می‌گفتم اگه جمعه بخواد دوباره شروع كنه و صغرا كبری بچینه حسابی از پیشش درمی‌یام و جوابش رو می‌دم. اما ته دلم اصلاً راضی نمی‌شد كه حتی یه اخم كوچولوی محسن رو ببینم.

جمعه مثل خیلی از جمعه‌های دیگه سال نزدیكای چاشت بود كه اومدم به طرف آغول گوسفندا و اونارو روونه صحرا كردم و خودم به دنبالشون راه افتادم.

اینبار محسن زودتر از من اونجا بود. من رو كه دید اومد جلو و سلام و احوالپرسی كرد و گوسفندارو روند طرف یونجه‌ها و برگشت. و كتری چایش آماده بود گفتم خیلی عجله داری آقا محسن چه خبره صبح كله سحر اومدی صحرا؟

محسن: زودتر اومدم تا ببینم دو سه تا درخت چنار خوب پیدا می‌كنم تا بِبرّمشون و الوارشون رو برای در و پنجره بردارم كه خدارو شكر پیدا كردم.

مریم: خوبه ایشاا... به سلامتی. اوستای نجار.

محسن دو تا چایی تازه دم دیشلمه ریخت و گذاشت تا یه خورده خنك بشه. بعدشم فوری بقچة نون رو باز كرد و چند تا خیار و گوجه و پنیری رو كه آورده بود گذاشت روی بقچه و گفت: عیال بفرما. گفتم من میل ندارم. محسن گفت ناراحت میشم. یه لقمه بزن روشن بشی. گفتم: حالا چون اصرار می‌كنی باشه.

كنار محسن نون و پنیر و خیار و گوجه لذتش از صد پرس مرغ بیشتر بود.

بعد از اون صبحونه مفصل و یه چایی روش، محسن شروع كرد به حرف زدن و زمینه‌چی كردن. من كه خوب منظورش رو فهمیده بودم شصتم خبردار شد كه چی می‌خواد بگه.

محسن كلی حرف زد از این گفت و از اون گفت. از هر چی شنیده بود و تو این مدت دو ماه یاد گرفته بود از همه چیز گفت، ولی من یه گوشم در بود و یه گوشم دروازه. فقط می‌شنیدم كه محسن چی می‌گه. خوب كه محسن حرفاش رو زد رو به محسن گفتم: آقا محسن حرفات تموم شد؟ حالا گوش كن ببین من چی می‌گم.

اونروز گفتی گشنتِ امروزم میخوای حتماً بگی تشنتِ. ولی بد نیست بدونی كه من دچار عذاب وجدان شدم و برای اتفاق اونروز اینقدر ناراحتم كه دلم می‌خواد خودم رو بكشم. تازه دیگه كه بهونه‌ای نیست. همه چیز طبق مراد ماست. دیگه نه مشكل سربازی و دوری هست، نه مشكل كار و نه هیچ چیز دیگه. این چند روزم دندون رو جیگر بذار تا همه چیز به خوبی و خوشی تموم شه.

محسن كه از شنیدن حرفام یكه خورده بود رو به من كرد گفت: عذاب وجدان؟ چه عذابی؟ مگه چی كار كردیم؟ دزدی كردیم یا از دیوار مردم رفتیم بالا؟ یا به ناموس مردم نگاه بد كردیم؟

خیلی ها خر رو با پالونش با هم می‌خورن كَكِشونم نمی‌‌گزه. اونوقت ما به خاطر هیچ و پوچ باید عذاب وجدان بكشیم و .... .

گفتم اصلاً حق با تو. من كاری با مردم ندارم. چون فردا نه مارو تو قبر اونا میزارن و نه اونارو تو قبر ما. ولی محسن عزیزم تو با این كارات همة تازگی و نوبودن‌ها رو از من داری می‌گیری. فردا كه می‌ریم سر خونه و زندگیمون همه چیز تكراری شده و برات بی‌معنی میشه. 

محسن: بسه تو رو خدا بس كن. اگه این جوری بود همة مردا و زنا بعد از چند ماه باید از هم فرار می‌كردن چون همه چیز به قول تو تكراری می‌شد براشون.

مریم: اون فرق می‌كنه.

محسن: چه فرقی؟

گفتم: اونا نسبت به هم تعهد دارن و مسئولن. خیلی از اونا الان پدر و مادر شدن و خیلی هاشونم تو این فكرن كه بچه بیارن و هر روز یه چیز تازه رو تجربه كنن نه مثل ما كه هنوز نه به باره نه به داره.

محسن اون روز خیلی پافشاری كرد تا یه جورایی منو متقاعد كنه و حرفش رو به كرسی بنشونه. از محسن اصرار و از من انكار، هر چی زد به در بسته خورد.

بعد از كلی حرف رو به محسن كردم و گفتم: آقا محسن دیگه داری یواش یواش من رو به این باور می‌رسونی كه تو اون كَلَت یه چیزایی هست كه خیلی‌ام بوی محبت و دوستی نمی‌ده.

محسن كه از چهره ش ناراحتی می بارید، گفت: یعنی چی؟ چه چیزایی تو كَلَمِ.

من كه دیدم چاله بد آبی داره. گفتم: چرا باید فقط حرف تو باشه چون تو می‌خوای و تو میگی بایستی حتماً اون بشه. منم می‌گم نمی‌خوام و نباید بشه.

محسن: یعنی داری با من یكه به دو می‌كنی. گفتم نه من فقط می‌خوام قدر و ارزشم رو پیش تو بدونم. می‌خوام بفهمم چقدر برای حرف من ارزش و احترام قائلی.

محسن: نه اینكه شما خیلی برای حرف من ارزش قائلی و برای ما تره خورد می‌كنی.

ادامه داستان فردا همین جا

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ


قلمم در بیان عاجز است و زبانم در کلام قاصر.
از جمع کلمات، درقالب شعر و داستان
شرحی از دل نوشته هایم را به رشته تحریر درآوردم.
کلام دوست واژه ای ست مقدس
و تو ای قدیس من.
لطفِ نگاهِ چشمانِ مهربانت را
از جمله های پر خبط و اشتباه من دریغ مدار.
اگر هر سطری از کلامم مقبولِ نظری اُفتَد
مرا خودشیفته نخواهد کرد و
اگر هر واژه ام منفور نگاهی شود
در من ایجاد بغضی نخواهد شد.
در مسند قضاوت شما
حکم به هرآنچه دهید در قبال رد و تاییدم
سر تسلیم فرود خواهم آورد
حکم تان دست مایه ای است
تا بتوانم بر لوحِ سفیدِ کاغذ
واژه ای را بنگارم
که محبوبِ هرنگاه و مجذوبِ هر دلی باشد.

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب