تبلیغات
محزون

محزون
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
نظر سنجی
نظر شما درباره ی رمان راز تنهایی مریم؟





صفحات جانبی

راز تنهایی مریم

 

این رمان  داستان زندگی دختری روستایی است.

عجین  شده  با   دل  نوشته های   بابای   هلینا و هانا.

اثری      متفاوت      به      قلم       سید حسن ساداتی.

به تدوین و گردآوری  مهدی و محمدسجاد موکل.

تقدیم     به   او که  اگر   حسن به یوسف ، عمر به نوح،

گنج    به     قارون    ،    صبر    به    ایوب  منسوب باشد

مهربانی   و    محبت    خصیصه ی بارزی است که تنها

در  سیطره ی  قلب  و    دل  او    حکومت می کند.

این  کتاب  هدیه ای است ناقابل به زهرای مهربان

به  پاس    جبران    ذره ای     از  تمامی   خوبی هایش.

 

 

نظرات و پیشنهادات و انتقادات شما، در رسیدن به نقطه ایده آل و پیشبرد اهداف عالیه ما را رهنمود و یاری گر خواهد بود.

آنچه را از محتویات داستان و نوع قلم برداشت می کنید بدون اغراق می توانید از طرق زیر به حقیر ابراز و ارسال نمایید.

 

Email: H_Sadati_Story@yahoo.com

Weblog: Mahzuon.mihanblog.com

 

قسمت  سی ودوم راز تنهایی مریم

تو هر اتاقی چند تا تخت بود و چند نفری بستری بودن و دور هر تختی‌ام هفت هشت نفر ملاقات كننده بود. ولی بخش مراقبت‌‌های ویژه تو هر اتاقی فقط یه بیمار بود كه می‌باید یه نفر، یه نفر می‌رفتیم داخل، اونم با لباس و كفش و كلاه خاص اونجا.

زن عمو وقتی رفت داخل اتاق تا محسن رو ببینه انقدر حالش بد شد كه مجبور شدن با برانكارد ببرنش قسمت اورژانس بیمارستان. مادرم و عمو رفتن پیش زن عمو.

من و بابام و احمدآقا بالا تو بخش مراقبت‌های ویژه مونده بودیم. بعد از زن عمو نوبت من شد لباس‌ها را تنم كردم و با كفش و كلاه رفتم توی اتاق محسن. هر چی به تختی كه محسن روی اون خوابیده بود نزدیك‌تر شدم احساس می‌كردم داره جون از دست و پام می‌ره بیرون. واقعاً پاهام تحمل نگه داشتن بدنم رو نداشتن. دیدن محسن با اون وضعیت بی‌جهت نبود كه زن عمو رو به اون حال انداخته بود.

محسن روی تخت دراز كشیده بود و یه شیلنگ تنفس مصنوعی توی دهنش.

تموم سر محسن باندپیچی شده بود و یه كلاه تور روی سرش كشیده بودن سر و صورت محسن انقدر باد كرده بود كه اندازش دو برابر شده بود.

بالای ابروی سمت چپش شش تا بخیه خورده بود و به قاعده یه سانت گوشت روی دماغش كنده شده بود. پائین همون چشمش رو انگار چند تا زنبور نیش زده باشه، کلی باد كرده بود و سیاه شده بود. دست‌های محسن رو به میله‌های تختش بسته بودن و یه پاش هم توی گچ بود.

وقتی محسن رو تو اون حالت دیدم زبونم قفل شده بود. دست و پام شروع كردن به لرزیدن. اصلاً تحمل دیدن محسن رو با این سر و وضع و این اوضاع و احوال نداشتم با چشمای گریون از اتاق زدم بیرون و اومدم توی راهرو بیمارستان روی نیكمت نشستم. خاطرات محسن از زمان بچگی‌هامون تا وقت خداحافظی كردنمون كنار ماشین همه و همه از جلوی چشمام گذشت. پیش خودم فكر می‌كردم كه خدا داره یواش یواش همه مارو با مرگ محسن عادت میده. دیگه تموم دنیا پیش چشام تیره و تار شده بود.

خیلی سخته وقتی كه قراره دو روز دیگه خوشبختی رو تو آغوشت بگیری و بغلش كنی تازه ‌بینی اشتباه كردی و این نقطه شروع بدبختی‌هاتِ.

از بخش مراقبت‌های ویژه اومدم پائین تو بخش اورژانس.

به زن عمو آرام‌بخش زده بودن و خواب بود. عمو رفته بود داروهایی كه دكتر واسه زن عمو نوشته بود رو بگیره. من بودم و مادرم. وقتی مادرم حال محسن رو پرسید و گفت محسن رو دیدی؟

زدم زیر گریه و گفتم مامان كار محسن دیگه تمومِ. مادرم كه انتظار این حرف خیلی باهاش غریبه نبود لباشو گزید و به اشاره چشم و ابرو زن عمو رو نشون داد كه یعنی ساكت باش.

قوزِ بالا قوز شده بود.

محسن اونطوری و زن عمواَم اینجا اینطوری.

دیگه بیشتر از هر چیزی دلم به حال غریبی و بی‌كسی خودمون می‌سوخت.

دلم از این می‌سوخت كه تو یه شهر غریب بدون یه همدم و هم‌صحبت و یه سقف بالای سر با این وضعیت اسفناک حالا باید چی كار كنیم. اون شب مادرم تا صبح كنار تخت زن عمو بود.

من و عمو و احمدآقا و بابام  دوباره مجبوری رفتیم اتاق محل كار احمد آقا و شب رو اونجا صبح كردیم.

دوباره روز از نو، روزی از نو.

احمد آقا از این اتاق به اون اتاق، از این بخش به اون بخش ولی چه فایده هیچكس نبود كه نه حرف مارو بشنوه و نه كمك حالمون باشه.

بابام دیگه از كنار برادرش تكون نمی‌خورد.

من خیلی نگران عمو بودم نگران اینكه یه وقت خدایی نكرده عمو هم از قصه دق كنه و بمیره.

صدای اذان ظهر از یه مسجد اون نزدیكی‌ها شنیده می‌شد. رفتم وضو گرفتم و اومدم توی نمازخونه بیمارستان. الله اكبر نماز رو گفتم نمازم رو بستم.

گوله‌های اشك از چشام می‌بارید و روی چونم می‌ریخت. هیچ وقتِ زندگیم انقدر گریه نكرده بودم، درست مثل بچه‌هایی كه از شدت گریه دارن هق هق می کنن. دلم شكست برای بی‌كسی‌هامون. برای اون همه تنهایی. نمازم كه تموم شد، حیرون‌وار از نمازخونه بیمارستان اومدم بیرون.

دیگه نمی‌دونستم كجا باید برم. انگاری كسی منو با خودش می‌برد. درست موقعی كه از پله‌ها می رفتم بالا تا برم تو راهروی بخش مراقبت‌های ویژه چنان با یه خانمی كه داشت می‌یومد بره بخش پرستاری برخورد كردم كه خودكار و كاغذاش و زونكن زیر دستش همه ریخت روی زمین. با ناراحتی گفت: خانم چیكار می‌كنی؟

فوری از خجالت خم شدم و برگه‌ها و خودكارش رو جمع كردم و بلند شدم كه بهش بدم چیزی رو دیدم كه فكرمی‌كردم دارم خواب می‌‌بینم. ولی من بیدار بودم همه چیز درست و واقعی بود.

خدا خوب صدام رو شنیده بود مثل همیشه. دیگه تنها نبودیم، دیگه احساس بی‌كسی نمی‌كردم.

اون خانم، نگین دختراقای محمدی بود. خوشحالی نگین از دیدن من، كم از خوشحالی من از دیدن اون نداشت.

نگین منو تو بغلش گرفت و بوسید و گفت: خدا بد نده چی شده؟ اتفاقی افتاده؟

با بغضی كه گلوم رو گرفته بود رو به نگین كردم و گفتم: محسن پسر عموم رو كه یادتون هست؟

نگین: آره خوب یادمه بنده خدا اون روز ما رو برد حسابی تو آبادی چرخوندمون. حالا آقا محسن چی شده؟

مریم: تصادف كرده.

نگین: كجا؟

قضیه رو براش شرح دادم.

نگین: الان كجاست؟

مریم: تو بخش مراقبت‌های ویژه

نگین دستمو گرفت و با هم اومدیم قسمت پرستاری.نگین رو كرد به خانمی كه اونجا نشسته بود و گفت: خانم شریفی ببخشید می‌خواستم پرونده گزارش وضعیت بیمار محسن اسماعیلی رو ببینم.

ادامه داستان فردا همین جا

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ


قلمم در بیان عاجز است و زبانم در کلام قاصر.
از جمع کلمات، درقالب شعر و داستان
شرحی از دل نوشته هایم را به رشته تحریر درآوردم.
کلام دوست واژه ای ست مقدس
و تو ای قدیس من.
لطفِ نگاهِ چشمانِ مهربانت را
از جمله های پر خبط و اشتباه من دریغ مدار.
اگر هر سطری از کلامم مقبولِ نظری اُفتَد
مرا خودشیفته نخواهد کرد و
اگر هر واژه ام منفور نگاهی شود
در من ایجاد بغضی نخواهد شد.
در مسند قضاوت شما
حکم به هرآنچه دهید در قبال رد و تاییدم
سر تسلیم فرود خواهم آورد
حکم تان دست مایه ای است
تا بتوانم بر لوحِ سفیدِ کاغذ
واژه ای را بنگارم
که محبوبِ هرنگاه و مجذوبِ هر دلی باشد.

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب