تبلیغات
محزون

محزون
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
نظر سنجی
نظر شما درباره ی رمان راز تنهایی مریم؟





صفحات جانبی

راز تنهایی مریم

 

این رمان  داستان زندگی دختری روستایی است.

عجین  شده  با   دل  نوشته های   بابای   هلینا و هانا.

اثری      متفاوت      به      قلم       سید حسن ساداتی.

به تدوین و گردآوری  مهدی و محمدسجاد موکل.

تقدیم     به   او که  اگر   حسن به یوسف ، عمر به نوح،

گنج    به     قارون    ،    صبر    به    ایوب  منسوب باشد

مهربانی   و    محبت    خصیصه ی بارزی است که تنها

در  سیطره ی  قلب  و    دل  او    حکومت می کند.

این  کتاب  هدیه ای است ناقابل به زهرای مهربان

به  پاس    جبران    ذره ای     از  تمامی   خوبی هایش.

 

 

نظرات و پیشنهادات و انتقادات شما، در رسیدن به نقطه ایده آل و پیشبرد اهداف عالیه ما را رهنمود و یاری گر خواهد بود.

آنچه را از محتویات داستان و نوع قلم برداشت می کنید بدون اغراق می توانید از طرق زیر به حقیر ابراز و ارسال نمایید.

 

Email: H_Sadati_Story@yahoo.com

Weblog: Mahzuon.mihanblog.com

 

قسمت  سی وششم راز تنهایی مریم

دور روز بعد از مراسم چهلم من رفتم بهداری. خانم دكتر وقتی رنگ و روم رو دید خیلی نگران شد. صورتم شادابی گذشته رو دیگه نداشت فكر می‌كردیم به خاطر سنگینی داغ زن عمو و محسن باشه.

خانم دكتر ازم خواست که پس فردا باهاش برم شهر موقع خداحافظی گفت به خونوادت بگو تا در جریان باشن. راستی فقط حتماً ناشتا بیا.

گفتم برای چی ناشتا؟

گفت: می‌خوایم بریم آزمایشگاه یه آزمایش بدی تا خیالم راحت بشه. پس فردا صبح زود با خانم دكتر رفتیم شهر.

ساعت هشت و نیم  رسیدیم به آزمایشگاه. خیلی شلوغ نبود به غیر از ما چهار نفر دیگه اونجا بودن. یه نیم ساعتی نشستیم تا نوبت ما شد و رفتم روی صندلی و یه خانم اومد یه سرنگ خون گرفت و رفت. خانم دكتر به اون خانم گفت: اگه ممكنه من جواب آزمایش رو زودتر می‌خواستم چون باید تا غروب نشده برگردم روستا. اون خانم كه اخم‌هاش رو تو هم كشیده بود گفت: خمره رنگ رزی كه نیست.

خانم دكتر گفت: من  همكارتونم و بعد كارتش رو نشون داد. اون خانم از روی صندلی بلند شد و گفت: ببخشید خانم! فقط یه خورده دیرتر بیاید مثلا حدودای ساعت سه و نیم.

خانم دكتر گفت: باشه عزیزم خدافظی کردیم و اومدیم بیرون.

بعد از انجام آزمایش با خانم دكتر اومدیم یه جگركی و چندتا سیخ جیگرخوردیم و با هم رفتیم بازار، چیزهایی رو كه خانم دکتر لازم داشت خرید و یه كم گشت زدیم تا موقع ناهار شد. بعد از ناهار برگشتیم آزمایشگاه و وقتی خانم دکتر جواب رو گرفت یه نیم ساعتی رو كامل سكوت كرد و هیچ چیزی نمی‌گفت.

من كه فقط شاهد تموم این ماجراها بودم و روحم از همه چیز بی خبر بود رو به خانم دكتر كردم و گفتم: بیماریم خطرناكِ؟

خانم دكتر گفت: نه، اصلاً، دوباره سكوت كرد. من گفتم فكر كنم یه چیزی هست و شما نمی‌خواید بگید آخه از چهرتون معلومِ.

خانم دكتر: مگه تو چهره شناسی؟ و گفت: مریم اگه یه سؤال ازت بپرسم قول میدی بهم راستش رو بگی؟

مریم: آره خانم دكتر

خانم دکتر: اول یه خواهش ازت دارم انقدر به من نگو خانم دكتر.

مریم: چشم خانم دكتر.

خانم دکتر: دوباره كه گفتی.

مریم: خب چی بگم؟

گفت بگو شهلا، حتی نمی‌خوام بگی شهلا خانم.

 خانم دكتر: باید قسم بخوری كه راستش رو بگی.

مریم: به جون مامانم، به جون بابام راستش رو می‌گم.

خانم دكتر: ببینم مریم كسی تو زندگیت هست؟ یعنی كسی رو دوست داری؟ مرد ، نه زن.

مریم: نه.

خانم دكتر: دیدی اومدی و نسازی.

مریم: نه به خدا كسی نیست.

دوباره خانم دكتر: مریم تو قسم خوردی. تو به من قول دادی. دارم می‌گم كسی تو زندگیت هست؟

زدم زیر گریه و گفتم به خدا نیست نیست نیست. یعنی حالا نیست دیگه.

تا اینو گفتم خانم دكتر دوزاریش افتاد وگفت: پس محسن رو دوست داشتی آره؟

مریم: آره.

خانم دكتر: ببین مریم درستِ كه من بچه ندارم ولی تو مثل دختر خودمی. هر چی كه بوده برام درست و دقیق بگو می‌خوام كمكت كنم. فقط درست و دقیق. باشه!

مریم: خانم دكتر ببخشید شهلا جون، اگه من همه چیز رو بگم شما قسم می‌خورید به هیچ كس نگید.

خانم دکتر: نمی‌تونم قسم بخورم كه به هیچ كس نمی‌گم، آخه من كه می‌خوام كمكت كنم مجبورم كه این ماجرا رو برای یه نفر بگم.

مریم: برای كی؟

خانم دکتر:  فقط برای مادرت.

مریم: نه تو رو خدا نه. مامانم بفهمه دور از جونش مثل زن عمو دق میکنه.

خانم دكتر: نه من بلدم چه جوری بهش بگم. تو خیالت راحت باشه.

مریم: پس قسم بخورید كه فقط به مادرم میگین و قسم بخورید كه میخواید كمكم كنید.

خانم دكتر: به جان عزیزم (شوهرش) به كسی نمی‌گم وفقط می‌خوام كمكت كنم.

وقتی اعتمادم رو جلب كرد همه چیز رو مو به مو برای خانم دكتر گفتم.

موقع برگشتن از شهر به آبادی خانم دكتر که همه چیز رو از سیر تا پیاز در مورد من می‌دونست گفت: برادرم مرتضی که الان سی و دو سال داره هفت سال پیش با ماندانا که هم دانشگاهی ش بود آشنا شد. ماندانا از همون روزهای اول فکر خارج رفتن تو سرش بود و بر خلاف مخالفت های پدر و مادرم مرتضی بالاخره با اون ازدواج کرد. چند ماه بعد از عقد، اونا رفتن سر خونه و زندگی شون. ماندانا خیلی دختر پر فیس و افاده ای بود و همیشه به این که بیشتر فامیل هاش خارجه هستن افتخار می کرد و پز می داد. ماندانا اون طور که خودش می گفت از قبل با مرتضی طی کرده بود که بعدها بایستی برن اونور آب برای زندگی کردن. ماندانا خیلی زود خودش رو نشون داد و سر ناسازگاری گذاشت. به پیشنهاد اطرافیا و دوست و آشنا اونا دومین سال ازدواجشون بچه دار شدن و دیگه با اومدن بچه ، کم کم همه انتظار داشتن که ماندانا از قر و فرش کم کنه و با وجودی که مادر شده یه جورایی به خاطر دخترشون کیمیا از اون فکرهای احمقانه و بچه گانه و خیالی ش دست برداره ولی ماندانا با این تفکرات بزرگ شده بود. حتی احساس مادری نیز نتونست اون رو به کانون گرم خونه باز گردونه. وقتی مرتضی دید که ماندانا توی خاک و آب اجدادیش اصلا به فکر زندگی کردن نیست، خوب فهمید که با رفتن اون ور آب هزارمرتبه اوضاع بدتر خواهد شد. مرتضی کلا با رفتن به خارجه مخالفت کرد و همین مساله باعث شد که اختلافاتشون هر روز بیشتر و بیشتر بشه. ماندانا درخواست طلاق داد و بعد از کلی دادگاه رفتن و اومدن، مرتضی با قبول حضانت بچه ، ماندانا رو طلاق داد و با یه دختر دو ساله برای همیشه اون رو تَرکِش کرد. از اون روز به بعد با وجودی که دخترهای زیادی بهش پیشنهاد شد ولی مرتضی چِشش از زن جماعت ترسید و زیر بار زن گرفتن نرفت. همیشه می گفت خیلی از دخترها قبل از اینکه زن زندگی و مردشون باشن بیشتر اسیر هوای دلشون هستن و خیلی زیر بار مسئولیت زندگی نمی خوان برن

هستید.آخه من چه طوری می تونم به برادرت ماجرارو بگم؟

چی بگم گفتم: خانم دکتر شما که در جریان تموم زیر و بَمِ زندگی من

خانم دکتر گفت: می خوام به مرتضی تو رو پیشنهاد کنم و ازش بخوام تا با هم بیشتر آشنا بشین و اگه خدا بخوادوتو قبولش کنی بلکه هم برای مرتضی همسری کنی و هم برای دخترش کیمیا، مادری. من که مونده بودم.

ادامه داستان فردا همین جا

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ


قلمم در بیان عاجز است و زبانم در کلام قاصر.
از جمع کلمات، درقالب شعر و داستان
شرحی از دل نوشته هایم را به رشته تحریر درآوردم.
کلام دوست واژه ای ست مقدس
و تو ای قدیس من.
لطفِ نگاهِ چشمانِ مهربانت را
از جمله های پر خبط و اشتباه من دریغ مدار.
اگر هر سطری از کلامم مقبولِ نظری اُفتَد
مرا خودشیفته نخواهد کرد و
اگر هر واژه ام منفور نگاهی شود
در من ایجاد بغضی نخواهد شد.
در مسند قضاوت شما
حکم به هرآنچه دهید در قبال رد و تاییدم
سر تسلیم فرود خواهم آورد
حکم تان دست مایه ای است
تا بتوانم بر لوحِ سفیدِ کاغذ
واژه ای را بنگارم
که محبوبِ هرنگاه و مجذوبِ هر دلی باشد.

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب