تبلیغات
محزون

محزون
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
نظر سنجی
نظر شما درباره ی رمان راز تنهایی مریم؟





صفحات جانبی

راز تنهایی مریم

 

این رمان  داستان زندگی دختری روستایی است.

عجین  شده  با   دل  نوشته های   بابای   هلینا و هانا.

اثری      متفاوت      به      قلم       سید حسن ساداتی.

به تدوین و گردآوری  مهدی و محمدسجاد موکل.

تقدیم     به   او که  اگر   حسن به یوسف ، عمر به نوح،

گنج    به     قارون    ،    صبر    به    ایوب  منسوب باشد

مهربانی   و    محبت    خصیصه ی بارزی است که تنها

در  سیطره ی  قلب  و    دل  او    حکومت می کند.

این  کتاب  هدیه ای است ناقابل به زهرای مهربان

به  پاس    جبران    ذره ای     از  تمامی   خوبی هایش.

 

 

نظرات و پیشنهادات و انتقادات شما، در رسیدن به نقطه ایده آل و پیشبرد اهداف عالیه ما را رهنمود و یاری گر خواهد بود.

آنچه را از محتویات داستان و نوع قلم برداشت می کنید بدون اغراق می توانید از طرق زیر به حقیر ابراز و ارسال نمایید.

 

Email: H_Sadati_Story@yahoo.com

Weblog: Mahzuon.mihanblog.com

 

قسمت  سی وهفم راز تنهایی مریم

خانم دکتر گفت: تو نمی خواد هیچ چیزی رو بگی، من خودم باهاش صحبت می کنم و بلدم چی بهش بگم ولی یادت باشه مریم جون دوست دارم خوب در موردش فكر كنی و بعد جوابم رو بدی. یه وقت فكر نكنی چون من این كارو برات كردم و باهات اومدم شهر و به قول خودت كمكت كردم حالا می‌خوام مجبورت كنم پیشنهادم رو قبول كنی اصلاً اینجوری نیست. فقط دوباره میگم اول خوب در موردش فكر كن و بعد جوابش رو بهم بده. بعد از اینكه خانم دكتر پیشنهادش رو مطرح كرد، گفت: ببین مریم فكر نكنی اگه من دارم بهت این پیشنهاد رو میدم این به معنی اینِ كه تو كارِ بدی نكردی و مرتكب اشتباهی نشدی. نه عزیزم، اگه من این پیشنهاد رو دادم فقط بخاطر این بود كه تو این مدت، فكر می‌كنم تو رو به اندازه كافی شناختم و می‌دونم كه ذاتاً دختر بدی نیستی و اشتباه كردی. آدمیزاد جایزالخطاست. فقط یادت باشه كه اگه یه اشتباه رو دوبار تكرار كنی دیگه اون اسمش اشتباه نیست بلكه یه جرم و گناهیِ كه قابل چشم پوشی نیست. با این وضعیت احساس می کنم که تو و مرتضی چیز زیادی رو از دست نمی دین و ان شاء ا... که برای همدیگه زوج خوبی میشین.

وقتی رسیدیم آبادی خانم دكتر گفت: به مادرت بگو جمعه بیاد بهداری اگه پرسید برای چی؟ بگو خانم دكتر كارت داره. خودتم جمعه بیا.

خانم دكتر رفت بهداری و منم اومدم خونه و به مادرم ماجرای دعوت خانمدکتر رئ گفتم .مادرم بنده خدا فوری قبول کرد تا با هم بریم و گفت: شاید بنده خدا تنهاست دلش می‌گیره بریم یه سری بهش بزنیم بد نیست.

اون شب دوباره همه خاطره‌ها برام زنده شد. شب بدی رو صبح كردم.

دو روز دیگه باید مادرم میومد بهداری و همش می‌ترسیدم از عاقبت كار كه چه اتفاقی می‌افته؟

بالاخره صبح جمعه شد و ما با هم رفتیم بهداری.

خانم دكتر منتظرمون بود. وقتی رسیدیم با آغوش باز از مادرم استقبال كرد و گفت چه عجب؟ حتماً بایستی مریضی و دوا و درمون باشه كه شما به ما سر بزنید؟ مریم جون تو خوبی؟

مادرم به خانم دكتر گفت: درسته شما اینجا غریب و تنهایید ولی درِ خونه ما همیشه به روی شما بازه، هر وقت قدم سر چشم ما بذارید مارو خوشحال می‌كنید.

خانم دكتر همین طور كه دست مادرم توی دستش بود اونو به طرف اتاقش برد و منم به دنبالشون رفتم داخل اتاق. مامان و خانم دكتر نشستند روی صندلی و خانم دكتر به من گفت مریم جون آب رو تازه ریختم توی كتری فكر كنم دیگه باید جوش اومده باشه اگه زحمتی نیست برات یه چای تازه دم کن. راستی بعدشم اون داروهارو كه از شهر آوردیم تو قفسه‌ها مرتب شون كن. منظور خانم دكتر رو فهمیدم، آخه ما روز قبل دارویی از شهر نیاورده بودیم. خانم دكتر می‌خواست راحت حرفاش رو با مامان بزنه. من از اتاق اومدم بیرون و در اتاق رو بستم و فال گوش وایستادم.

یه چند لحظه‌ای گذشت و خانم دكتر به مادرم گفت: خب چه خبر؟ حالا كه تا این جا اومدین آستینتون رو بزنید بالا ببینم فشارتون چه جوریاس؟ خب خدا رو شكر فشارتون خوبِ. آقای اسماعیلی چی كار می كنن؟

مادرم گفت خوبِ الحمدا... ولی این داغ پسر و مادر خیلی برا هممون سنگین بود.

خانم دكتر: دیگه آدمیزاد همینه. عمر دست خداست كاریش نمی‌شه كرد خدا بیامرزدشون.

من همش منتظر بودم تا ببینم خانم دكتر چه طوری میخواد این ماجرو رو بگه؟

خانم دكتر از این شاخه به اون شاخه می‌پرید و از این و از اون می‌گفت. پای هر چی كور و كچلم بود وسط كشید تا زمینه مهیا بشه.

صدای خانم دكتر رو شنیدم كه گفت مریم جون دو تا چای به ما نمی‌دی؟

دو تا چایی تازه دم ریختم و بردم توی اتاق و یكی رو گذاشتم جلوی خانم دكتر و اون یكی رو جلوی مادرم. خانم دكتر با اشاره چشم و ابرو بهم فهموند که اتاق رو ترك كنم. منم این كارو كردم.

خانم دكتر بعد از تعارف چایی به مادرم، یه قند انداخت توی دهنش و گفت:

میگن اون قدیما یه عابد یا یه مردِ با خدایی تموم ذكر و فكرش دعا و نمازوثنا بود. صبح تا شب، شب تا صبح كارش شده بود عبادت و نماز خوندن. انقدر كارش درست بود كه مستجاب الدعوه شد و هر دعایی كه داشت خدا بدون برو برگرد مستجاب می‌كرد. آوازه این مرد با خدا تو تمام شهر و دیار ‌پیچید. چند تا آبادی دورتر از شهر و دیار این مرد با خدا یه خونواده ثروتمندی بودن كه یه دختر نابینا داشتن. اونا برای مداوای دخترشون اونرو به پیش دكترای زیادی برده بودن ولی هیچ تاثیری نكرده بود. یه روز یه نفر به این خانواده می‌گه بهتره دخترتون رو به پیش این عابد ببرید تا براش دعا كنه كه بینایی چشاش برگرده. برادرای دختره خواهرشون رو برمی‌دارن و میارن پیش این عابد. وقتی به خونه این مرد می‌رسن می‌بینن مشغول راز و نیاز با خداست، صبر می‌كنن تا مناجات این مرد تموم بشه و قضیه رو براش توضیح می‌دن. مرد عابد میگه شما خواهرتون رو بذارید و فردا صبح بیاید دنبالش.

برادرا خواهر نابینا رو پیش این عابد زاهد میگذارن و برمی‌گردن آبادیشون. وقتی این مرد عابد با دختر جوون نابینا تو یه خونه خلوت قرار می‌گیره شیطون هم نفر سوم میشه و مرد عابد رو وسوسه می‌كنه. شیطون می‌ره تو جلد این مرد عابد و می‌گه تو هفتاد سال عبادت خدا رو كردی حالا كه این دختر هست اگه تو گناهی‌ام انجام بدی و بعدش توبه كنی خدا به خاطر اون همه عبادت تو رو می‌بخشه. شیطون انقدر میگه و میگه تا مرد عابد زحمت و عبادت هفتاد ساله رو به لذت چند لحظه‌ای می‌فروشه و گناه می‌كنه. وقتی این كارو می‌كنه شیطون میاد پیشش میگه: میدونی تو چی كار كردی؟ اگه فردا برادراش بیاین و سراغ خواهرشون رو ازت بگیرن چه جوابی داری بهشون بدی؟ بهتره اونو بكشی و همین جا تو این اتاق دفنش كنی. مرد عابد كه دیگه اسیر دست شیطون شده بود گناهش رو تكمیل می‌كنه و اون دختر بینوا رو می‌كشه و توی اتاق خاكش می‌كنه. فردا صبح وقتی برادرا میان دنبال خواهرشون. اون مرد میگه خواهرتون چشماش خوب شد و رفت. برادرا هر چی منتظر خواهرشون میمونن خبری نمی‌شه كه نمی‌شه. اونا می‌رن و شكایت می کنن و مرد عابد رو می‌برن پیش قاضی. مرد عابد دوباره به دروغ همون حرفا رو پیش قاضی تكرار می‌كنه. قاضی که به گفته های مرد عابد شک میکنه دستور میده تا برن و خونه عابد رو بگردن. وقتی مأمورا میرن خونه عابد و اونجا رو جستجو می‌كنن متوجه می‌شن خاك زیر فرش تازه هست و وقتی اونجا رو می‌كنن جنازه دختر رو اونجا پیدا می‌كنن. قاضی دستور به قصاص مرد عابد می‌ده. شیطون كه هنوزم دست بردار نبوده موقع قصاص میاد پیش مرد عابد و می‌گه اگه می‌خوای كمكت كنم و نجات پیدا كنی  به من سجده کن. مرد بینوا با سجده به شیطون كافر از دنیا می‌ره. آره خانم اسماعیلی خدا لحظه‌ای ما رو به حال خودمون وا نگذاره كه شیطون خوب کارش رو بلده.

خانم دكتر بعد از اون همه مقدمه‌چینی كه كرده بود به مادرم گفت: حقیقتش اینه كه من از شما خواستم بیایید این‌جا تا در مورد یه مسأله کمکم کنید

ادامه داستان فردا همین جا

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ


قلمم در بیان عاجز است و زبانم در کلام قاصر.
از جمع کلمات، درقالب شعر و داستان
شرحی از دل نوشته هایم را به رشته تحریر درآوردم.
کلام دوست واژه ای ست مقدس
و تو ای قدیس من.
لطفِ نگاهِ چشمانِ مهربانت را
از جمله های پر خبط و اشتباه من دریغ مدار.
اگر هر سطری از کلامم مقبولِ نظری اُفتَد
مرا خودشیفته نخواهد کرد و
اگر هر واژه ام منفور نگاهی شود
در من ایجاد بغضی نخواهد شد.
در مسند قضاوت شما
حکم به هرآنچه دهید در قبال رد و تاییدم
سر تسلیم فرود خواهم آورد
حکم تان دست مایه ای است
تا بتوانم بر لوحِ سفیدِ کاغذ
واژه ای را بنگارم
که محبوبِ هرنگاه و مجذوبِ هر دلی باشد.

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب