محزون
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
نظر سنجی
نظر شما درباره ی رمان راز تنهایی مریم؟





صفحات جانبی

راز تنهایی مریم

 

این رمان  داستان زندگی دختری روستایی است.

عجین  شده  با   دل  نوشته های   بابای   هلینا و هانا.

اثری      متفاوت      به      قلم       سید حسن ساداتی.

به تدوین و گردآوری  مهدی و محمدسجاد موکل.

تقدیم     به   او که  اگر   حسن به یوسف ، عمر به نوح،

گنج    به     قارون    ،    صبر    به    ایوب  منسوب باشد

مهربانی   و    محبت    خصیصه ی بارزی است که تنها

در  سیطره ی  قلب  و    دل  او    حکومت می کند.

این  کتاب  هدیه ای است ناقابل به زهرای مهربان

به  پاس    جبران    ذره ای     از  تمامی   خوبی هایش.

 

 

نظرات و پیشنهادات و انتقادات شما، در رسیدن به نقطه ایده آل و پیشبرد اهداف عالیه ما را رهنمود و یاری گر خواهد بود.

آنچه را از محتویات داستان و نوع قلم برداشت می کنید بدون اغراق می توانید از طرق زیر به حقیر ابراز و ارسال نمایید.

 

Email: H_Sadati_Story@yahoo.com

Weblog: Mahzuon.mihanblog.com

 

قسمت   سی و یکم راز تنهایی مریم

باباش میگه خونه و زندگیمون رو بفروشیم و ببریمش تهرون شاید یه بیمارستانِ بهتر یه كاری براش بكنن ولی دكترا می‌گن اگه دستگاه تنفسش رو ازش جدا كنن تا دمِ در بیمارستانم نمی‌كشه چه برسه به تهرون. خدا الهی این روزا رو برای دشمن آدم نیاره. خیلی سختِ مادرجون. حالا شما مریضتون چشِ؟

مریم: اونم تصادف كرده. دیشب آوردنش بیمارستان و عملش كردن هنوز ما ندیدیمش.

زن میانسال: خوب می‌شه ان‌شاء ا... توكلتون به خدا باشه.

زن عمو كه از شنیدن حرفای اون زن بهت زده شده بود وقتی دید كه اون زن با اون همه مشكل هنوز ناامید نشده و توكلش رو از دست نداده اشكاش رو پاك كرد و گفت: ان‌شاء‌ا... هر چه زودتر پسرِ شمام خوب بشه.

هوا سرد بود و محوطه بیرون از نمازخونه بیمارستان خیلی خوشایند  نشستن نبود. بعد از تموم شدن ساعت ملاقات فقط و فقط ما توی نمازخونه مونده بودیم. ساعت هفت و نیم شب بود كه بابام با یه نایلون كه چهار تا ساندویچ و یه نوشابه توش بود اومد توی نمازخونه و پرده رو كنار زد و اون ساندویچارو بهم داد و گفت با مادرت و زن عمو شامتون رو بخورید. احمد آقا خبر نداشت كه شمام اومدین چون ساندویچ كم بود رفت برای خودمون غذا بگیره. شما شامتون رو بخورید.

از بابام خواستم تا اونام بیان پیش ما و با هم شام بخوریم. به بابام گفتم كه كسی دیگه این جا نیست.

نیم ساعت بعد احمد آقا و عمو و بابام اومدن توی نمازخونه خیلی گشنم بود. مادرم یه ساندویچارو داد به زن عمو و ما هم هر كدوم یه ساندویچ برداشتیم و مشغول خوردن شدیم الا زن عمو كه ساندویچش توی دستش بود و زل زده بود به گلای روی فرش نمازخونه.

مادرم به زن عمو گفت: بخور، انقدر خودت رو عذاب نده حتماً صلاح و مصلحتی توکار بوده، اینجوری خودتم از پا درمی‌یای. تو باید به شوهرت و بقیه روحیه بدی نه اینكه خودت رو ببازی. بخور بخور. ساندویچ رو از زن عمو گرفت و از وسط نصف كرد و به زور یه لقمش كرد و مثل بچه‌ها گذاشت تو دهن زن عمو. زن عمو به زور یه لقمه خورد مادرم هر چی اسرار كرد دیگه نخورد گفت: مثل اینكه یه گاب درستی رو خوردم و همش سر دلم مونده هیچ چی طبعم نمی‌گیره.

احمد آقا رو به زن عمو کرد و گفت: می‌خوای از بوفه بیمارستان براتون چایی بگیرم؟

زن عمو: نه مادر جون الهی خیر از جوونیت ببینی كه انقدر زحمت كشیدی. خدا به زن و بچت ببخشدت و اونارو هم به تو.

بعد از خوردن اون ساندویچ احمد آقا گفت: پاشین بریم یه مسافرخونه‌ای جایی. تا فردا كه دوباره برگردیم بیمارستان.

زن عمو: شماها برید من پامو از این بیمارستان بیرون نمی‌زارم. من باید پیش بچهم باشم تا یه كم دلم آروم بگیره. احمد آقا كه می‌دونست اسرار كردن به زن عمو راه به جایی نمی‌بره به عمو و بابام گفت شماها پاشین بریم. تو محل كارم یه اتاق مال استراحت بچه‌هاست اونجا امشب رو سر كنیم تا صبح كه برگردیم.

بابام گفت: احمد آقا همین جا می‌مونیم دیگه مزاحم شما و همكارات نمی‌شیم.

احمد آقا: این چه حرفیه عمو جون مزاحم چیه؟ پاشین پاشین بریم. احمد آقا شیشه نوشابه و كاغذای ساندویچا رو جمع كرد ریخت توی نایلون و بلند شد تا با عمو و بابام برن كه زن عمو گفت: صبح تا حالا رفتی پاسگاه و كلونتری چیكار كردی؟

احمد آقا: صبح كه اومدم بیمارستان، قسمت پذیرش بهم گفتن برای تكمیل پرونده شكایت از راننده‌ای كه با محسن تصادف كرده بایستی برم كلانتری. وقتی رسیدم كلانتری رئیس كلانتری گفت: یه ماشین خاور با ماشین سواری كه محسن توی اون بود تصادف می‌كنه. موقع تصادف شدت ضربه انقدر زیاد بوده كه در سمت عقب باز می‌شه و محسن از تو ماشین پرت میشه بیرون و غلط می‌خوره و می‌افته پایین جاده تویِ یه باغ، واسه خاطر همین تو صحنه تصادف كسی متوجه نمی‌شه كه این ماشین سواری غیر از راننده چهارتا سرنشین داشته.موقع صورت جلسه تعداد افراد این سانحه رو چهار نفر گزارش میکنن. راننده ودختر دانشجو یه خانم و آقا كه زن و شوهر بودن و متأسفانه هر چهار نفرشون كشته می‌شن.

فردای روز حادثه یك نفر كشاورز كه مشغول آبیاری باغش بوده محسن رو خونین و مالین توی باغش پیدا می‌كنه و از روی بی‌اطلاعی و از سرمحبت محسن رو روی الاغش میذاره و میاد بهداری آبادیشون و از اونجا به وسیله آمبولانس محسن به بیمارستان انتقال داده می‌شه. در طول مسیری كه محسن روی الاغ بوده و مرتب بالا و پایین می‌شده یكی از دنده‌های محسن كه شكسته بوده می‌ره توی ریه‌ش كه خدا رو شكر این جا بموقع و درست تشخیص داده می شه. به خاطر همین بوده كه عملش خیلی طول میکشه. فردا میرم با دكترش صحبت كنم ببینم اگه لازم باشه محسن رو ببریمش یه بیمارستان دیگه.

فقط شماها امشب رو استراحت كنین ما هم می‌ریم محل كار من. بعدشم خدافظی كردن و رفتن.

بعد از رفتن عمو و بابام و احمدآقا بغض سنگین زن عمو تركید.

زن عمو كه از ناراحتی چونش داشت می‌لرزید رو به مادرم گفت: خبر داری شوكت جون!

دو سه روز قبل از اینكه محسن بره این كارتش رو بگیره اومد پیشم و گفت می‌خوام دو تا شیرینی بهتون بدم یكی شیرینی كارتم و یكی شیرینی عروسیم رو. گفتم ان‌شاء ا... به سلامتی مادرجون. حالا كسی رو زیر نظر گرفتی؟ این بچه اینقدر حیا داره كه اول روش نشد بگه، ولی فرداش گفت آره فامیلِ آشناست.

هر چی گفتم كیه؟ نگفت. گفت پنج شنبه صبح بهتون می‌گم تا شب با هم بریم خواستگاریش. وقتی به باباش گفتم، كلی خوشحال شد. حالا دو شب از اون شبی كه محسن صحبتش رو كرده بود می‌گذره و بچهم به جای حجله  دومادی رو تخت بیمارستانِ. جگرم داره كباب می‌شه. خدا چه كوتاهی به درگاهت كردم؟ جونی از من و جونی از این پسر. منو بلاگردون محسنم كن خدا.

وقتی زن عمو از ته دل این حرفا رو زد تموم بدنم مور مور شد. دلم می‌خواست بغلش كنم و ازش به خاطر اون همه مهربونیش تشكر كنم. دلم می‌خواست بیمارستان رو روی سرم بذارم و داد بزنم تا همه بفهمن.

مادرم بعد از شنیدن حرفای زن عمو گفت: حالا كه اتفاقی نیفتاده، ان شاءا... دو سه روز دیگه كه محسن مرخص بشه خودم آستینامو براش بالا می‌‌زنم و یه عروسی براش می‌گیرم كه بیا و ببین. فقط ناشكری نكن. حتماً خیر و صلاحی داشته و مصلحتی توش بوده. محسن كه برگرده یه گوسفند براش نذر می‌كنیم و می‌بریم بی بی زبیده و گوشتش رو می‌دیم اونجا. درست میشه. همه چیز درست می‌شه. همه چیز درمون داره الا مرگ. دیدی احمد آقا چی گفت: حتماً محسن پیش خدا عمر دوباره داشته.اونایی مادرشون بگردِ كه الان سینه قبرستونن. فقط خدا رو شكر كن كه محسن سلامتِ الحمدا....

اون شب من دیگه نفهمیدم كی خوابم برد. برای نماز صبح بود كه چند باری مادرم صدام كرد تا از خواب بیدار شدم هوا سرد شده بود وضو گرفتم و دویدم تا توی نماز خونه بیمارستان و نمازم رو خوندم و برای سلامتی محسن و همه مریضا دعا كردم.

ساعت هشت و نیم رو رد كرده بود كه احمد آقا و عمو و بابام اومدن. احمد آقا بعد از اینكه چند تا چایی و بیسكویت از بوفه بیمارستان گرفت و آورد خودش رفت تا در مورد وضعیت محسن با دكترش صحبت كنه.

دكتر جراح محسن نیومده بود.

پرستاری بیمارستان به احمدآقا گفته بود كه آقای دكتر فقط دو روز هفته تو این بیمارستانِ شنبه‌ها و سه شنبه‌ها.

احمدآقا دست از پا درازتر برگشت و منتظر شد تا ساعت ملاقات بشه. ساعت ملاقات بیمارانِ بخش مراقبت‌های ویژه نیم ساعت دیرتر از بقیه بیماران بود.

زن عمو اولین كسی بود كه قرار شد محسن رو ببینه.

ادامه داستان فردا همین جا

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ


قلمم در بیان عاجز است و زبانم در کلام قاصر.
از جمع کلمات، درقالب شعر و داستان
شرحی از دل نوشته هایم را به رشته تحریر درآوردم.
کلام دوست واژه ای ست مقدس
و تو ای قدیس من.
لطفِ نگاهِ چشمانِ مهربانت را
از جمله های پر خبط و اشتباه من دریغ مدار.
اگر هر سطری از کلامم مقبولِ نظری اُفتَد
مرا خودشیفته نخواهد کرد و
اگر هر واژه ام منفور نگاهی شود
در من ایجاد بغضی نخواهد شد.
در مسند قضاوت شما
حکم به هرآنچه دهید در قبال رد و تاییدم
سر تسلیم فرود خواهم آورد
حکم تان دست مایه ای است
تا بتوانم بر لوحِ سفیدِ کاغذ
واژه ای را بنگارم
که محبوبِ هرنگاه و مجذوبِ هر دلی باشد.

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic