تبلیغات
محزون

محزون
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
نظر سنجی
نظر شما درباره ی رمان راز تنهایی مریم؟





صفحات جانبی

راز تنهایی مریم

 

این رمان  داستان زندگی دختری روستایی است.

عجین  شده  با   دل  نوشته های   بابای   هلینا و هانا.

اثری      متفاوت      به      قلم       سید حسن ساداتی.

به تدوین و گردآوری  مهدی و محمدسجاد موکل.

تقدیم     به   او که  اگر   حسن به یوسف ، عمر به نوح،

گنج    به     قارون    ،    صبر    به    ایوب  منسوب باشد

مهربانی   و    محبت    خصیصه ی بارزی است که تنها

در  سیطره ی  قلب  و    دل  او    حکومت می کند.

این  کتاب  هدیه ای است ناقابل به زهرای مهربان

به  پاس    جبران    ذره ای     از  تمامی   خوبی هایش.

 

 

نظرات و پیشنهادات و انتقادات شما، در رسیدن به نقطه ایده آل و پیشبرد اهداف عالیه ما را رهنمود و یاری گر خواهد بود.

آنچه را از محتویات داستان و نوع قلم برداشت می کنید بدون اغراق می توانید از طرق زیر به حقیر ابراز و ارسال نمایید.

 

Email: H_Sadati_Story@yahoo.com

Weblog: Mahzuon.mihanblog.com

 

قسمت  سی وچهارم راز تنهایی مریم

هر روز روزی دو بار اونم سر ساعت بایستی تزریق انجام می‌شد و امكان بردن و آوردن محسن به بهداری نبود. عمو و بابام از من خواستن تا قبل و بعد از بهداری آمپول محسن رو بزنم. مادرم خیلی راضی نبود و می‌گفت نامحرمه و از این جور حرفا. بابام گفت: آخه زن، وقتی جون یه آدم وسط باشه محرم و نامحرمی كیلویی چنده؟

تازه مگه مریم می‌خواد چیكار كنه؟ یه سوزن می‌خواد به گوشه كونِ محسن فرو كنه و دربیاره. فکر کردی می‌خواد شق‌القمر كنه؟

هر روز روزی دو بار به بهونه تزریق آمپولم كه بود محسن رو می‌دیدم.

محسن كه كارش بخور و بخواب شده بود خیلی زود بدنش از اون وضعیت برگشت سر جای خودش. دیگه آروم آروم دست به دیوار تو خونشون راه می‌رفت.

زندگی روال عادیش رو طی می‌كرد همه چیز آروم و بی صدا.

یك هفته بعد از مرخص شدن محسن از بیمارستان عمو محسن رو برد حمام و سر و صورتش رو اصلاح كرده بود. شب وقتی از بهداری برای تزریق آمپول محسن اومدم محسن رو چقدر متفاوت دیدم. دیگه واقعاً از اون همه زخم و كبودی‌ هیچ اثری نبود. زمستان شده بود و سوز سرما استخونای آدم رو می‌‌تركوند.

پنج‌شنبه همه دور هم زیر كرسی تو خونه عمو جمع شده بودیم و شب‌بلند زمستونی رو با جوك و لطیفه بخاطر روحیه محسن به خوشی گذروندیم. محسن اون شب وقتی همه كنار هم جمع بودیم از من خیلی تشكر كرد. یه جورایی قدردانیش رو نشون داد و ابراز احساسات كرد. محسن مثل گذشته نبود خیلی حرف نمی‌زد بیشتر تو خودش بود شاید بعد از مرخص شدن از بیمارستان این اولین بار بود كه محسن هم خیلی خندید و هم خیلی حرف زد.

آقا و خانم دكتر بعد از اومدن محسن چند باری روبهش سر زدن و جویای احوالش بودن.

روزهای كوتاه زمستون تا سرت رو برمی گردوندی شب بود.

از بهداری به خونه و از خونه به بهداری، تنها كارم شده بود. حمام كردن برای بهبود زخم‌های محسن خیلی خوب بود.

شب وقتی برای تزرق آمپول محسن اومدم خونه عمو، محسن خواب بود. از خواب بیدارش كردم، خیلی سرحال نبود. بعدازظهر رفته بود حمام و اون طور كه خودش می‌گفت تو مسیر برگشت از حمام به خونه انگاری سرما خورده بود.

آمپول رو كه برای محسن تزریق کردم زود از خونه عمو برگشتم خونمون. صبح وقتی قبل از رفتن به بهداری برای آمپول محسن اومدم خونه عمو زن عمو گفت: دیشب محسن تشنج شده بود و تا صبح همه بالا سرش نشسته بودیم. وقتی رفتم بهداری موضوع رو به خانم دكتر گفتم و ازش راهنمایی خواستم خانم دكتر گفت شب برای دیدن محسن سر می‌زنه.

شب همراه با آقا و خانم دكتر از بهداری یه راست اومدیم خونه عمو. آقای دكتر بعد از معاینه  محسن گفت هر چی زودتر محسن رو ببریم شهر تا یه سری آزمایشات رو از اون بعمل بیارن. بعد از رفتن خانم و آقای دكتر، زن عمو كه تو این مدت به اندازه كافی از دربدری و موندن شب و روز تو بیمارستان حسابی خسته شده بود گفت: نه لازم نیست، بچه م سرما خورده و فردا خوب میشه.

محسن دو روزی تو اون وضعیت بود و هر روز خوراكش كم می‌شد و به غذا بی‌میل شده بود.

با بدتر شدن حال محسن، عمو و زن عمو صبح زود محسن رو به بیمارستان شهر بردن.

دوباره محسن یه هفته‌ای راهی بیمارستان شد. داروی زیاد محسن رو ضعیفش كرده بود انقدر محسن درد داشت كه هر روز چند بار بهش مسكن قوی تزریق می‌كردن. وضعیت عمومی محسن هر روز با روز قبلش فرق می‌كرد. لحظه‌ای شده بود یه ساعت خوب بود و یه ساعت دیگش حالش بد می‌شد. جمعه روز ملاقات تعداد عیادت‌كننده‌ها انقدر بالا بود كه پرسنل بیمارستان به ستوه اومدن. اكثر فامیلا و همسایه‌ها و مردم آبادی اومده بودن. اونروز جمعه حال محسن با همه روزهاش فرق می‌كرد، خیلی بهتر شده بود، اصلاً باورت نمی‌شد كه این محسن، اون محسن چند روز پیش باشه.

با وجودی كه ساعت ملاقات تموم شده بود هنوز جمعیت زیادی توی اتاق محسن بودن و محسن باهاشون خوش و بِش می‌‌كرد. به اجبارِ پرستارای بخش ، یواش یواش مردم رفتن و دیگه فقط خودمون مونده بودیم.

نیم ساعت بعد از رفتن ملاقات‌كننده‌ها ، یهو محسن گفت: سرم، آخ چه قدر سرم درد می‌كنه همینو گفت و در حالی كه مشت‌هاشو رو محكم از درد گره كرده بود پاهاش رو چند باری زد به میله‌های تخت و یه دفعه از هوش رفت. محبوبه كه طاقت دیدن این صحنه ها رو نداشت از اتاق زد بیرون.

پرستار اومد و گفت: خانم‌ها و آقایون، ملاقات تموم شده لطفاً این جا رو خلوت كنید. فقط یه نفر همراه بمونه و همه برن بیرون. یه دفعه چشمش افتاد به محسن و اومد بالای سرش و داد زد خانم ركوعی، خانم ركوعی بیمار تخت دویست وسیزده اَرِست شده. و بعد رو به ما كرد و گفت بیرون، لطفاً‌ برید بیرون. چشم به هم زدنی پرستارا و دكتر شیفت ریختن توی اتاق محسن. و در رو بستن فقط صدایی از پشت در اتاق شنیده می‌شد كه مرتب می‌گفت شُك، شُك بدید و چند تا اصطلاح پزشكی كه ما سر در نمی‌آوردیم. رنگ چهره همه مون پریده بود. محبوبه از شدت ترس داشت ناخن‌هاش رو می‌جوید، زن عمو كه رفته بود تا كنارِ درِ بیمارستان به عنوان همراه داری و تشكر از مردم، وقتی اومد و ما رو دید كه پشت در اتاقیم پرسید چی شده؟

مامانم گفت: حالِ محسن بهم خورده. دكترا گفتن بیرون باشین. ملیحه كه بچه‌هاشو تو محل كار احمد آقا پیش شوهرش گذاشته بود و اومده بود فقط گریه می‌كرد. عمو و بابام روی نیمكت تویِ سالن كنار اتاق محسن نشسته بودن. مادرم مرتب صلوات می‌فرستاد.

من از شیشه كوچك روی در اتاق داشتم داخل رو نگاه می‌كردم. دیدم یه آقایی با دست محكم داره به محسن شوك می‌ده و بعدش با دستگاه شروع به شوك دادن كرد. محسن از روی تختش چند باری بالا و پائین شد و بعد پرستاری كه توی اتاق بود وقتی منو پشت شیشه دید اومد پرده جلوی شیشه رو كشید. دیگه چیزی ندیدم. پنج دقیقه بعد در اتاق باز شد و همه اومدن بیرون.

زن عمو كه یه گوشه چادرش از ناراحتی زیر پاهاش جا مونده و یه گوشش زیر دندونش بود اومد جلو و گفت: آقای دكتر بچه م چی شده؟

آقای دكتر خیلی راحت: متأسفم ما هر كاری لازم بود كردیم متأسفم.

من دویدم طرف اتاق محسن و دیدم ملحفه سفید رنگ، كامل روی صورت و بدن محسن رو پوشونده.

تا این صحنه رو دیدم چنان نعره‌ای از تهِ دلم بلند شد كه تمام پرسنل و همراه‌های بیمارا ریختن اونجا.

زن عمو وقتی محسن رو دید شروع كرد به خندیدن. گفت چیه: چرا شیون می‌كنی؟ چرا گریه می‌كنی؟

بیاین، بیاین، همه‌تون ببینین پسرم دوماد شده. ببینید چه قدر خوشگل شده.

بیایید محسنم رو ببینید. بیایید بیایید.

زن عمو سرش رو روی سینه محسن گذاشت و انگار در گوشی با هم یه حرفایی زدن.

ادامه داستان فردا همین جا

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ


قلمم در بیان عاجز است و زبانم در کلام قاصر.
از جمع کلمات، درقالب شعر و داستان
شرحی از دل نوشته هایم را به رشته تحریر درآوردم.
کلام دوست واژه ای ست مقدس
و تو ای قدیس من.
لطفِ نگاهِ چشمانِ مهربانت را
از جمله های پر خبط و اشتباه من دریغ مدار.
اگر هر سطری از کلامم مقبولِ نظری اُفتَد
مرا خودشیفته نخواهد کرد و
اگر هر واژه ام منفور نگاهی شود
در من ایجاد بغضی نخواهد شد.
در مسند قضاوت شما
حکم به هرآنچه دهید در قبال رد و تاییدم
سر تسلیم فرود خواهم آورد
حکم تان دست مایه ای است
تا بتوانم بر لوحِ سفیدِ کاغذ
واژه ای را بنگارم
که محبوبِ هرنگاه و مجذوبِ هر دلی باشد.

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب