محزون
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
نظر سنجی
نظر شما درباره ی رمان راز تنهایی مریم؟





صفحات جانبی

راز تنهایی مریم

 

این رمان  داستان زندگی دختری روستایی است.

عجین  شده  با   دل  نوشته های   بابای   هلینا و هانا.

اثری      متفاوت      به      قلم       سید حسن ساداتی.

به تدوین و گردآوری  مهدی و محمدسجاد موکل.

تقدیم     به   او که  اگر   حسن به یوسف ، عمر به نوح،

گنج    به     قارون    ،    صبر    به    ایوب  منسوب باشد

مهربانی   و    محبت    خصیصه ی بارزی است که تنها

در  سیطره ی  قلب  و    دل  او    حکومت می کند.

این  کتاب  هدیه ای است ناقابل به زهرای مهربان

به  پاس    جبران    ذره ای     از  تمامی   خوبی هایش.

 

 

نظرات و پیشنهادات و انتقادات شما، در رسیدن به نقطه ایده آل و پیشبرد اهداف عالیه ما را رهنمود و یاری گر خواهد بود.

آنچه را از محتویات داستان و نوع قلم برداشت می کنید بدون اغراق می توانید از طرق زیر به حقیر ابراز و ارسال نمایید.

 

Email: H_Sadati_Story@yahoo.com

Weblog: Mahzuon.mihanblog.com

 

قسمت  سی و پنجم  راز تنهایی مریم

مادرم رفت تا زن عمو رو از روی محسن بلند كنه ولی زن عمو گویا هزار ساله كه خوابه. زن عمو از غصه محسن دق مرگ شد. دنیا برای هم مون تموم شد. محبوبه شیون زنون هی می‌گفت مامان، مامان.

پرستارا كه فكر می‌کردن شیون و گریه‌ها به خاطر محسنِ به بابا و عمو گفتن یكی اینارو آروم كنه.

محبوبه: مامانم مرده، مامانم مرده. پرستارا اومدن زن عمو رو هر چی تنفس مصنوعی و شك دادن برنگشت که نگشت. اونروز عصر جمعه بیمارستان رو صدای شیون و گریه ما پر كرده بود. دكترا بعداً علت مرگ محسن رو عفونت توی خونش اعلام كردن.

چقدر دلم به حال عمو و محبوبه می‌سوخت. محبوبه تا مدت ها بعد از داغ برادر و مادرش، به یه جا خیره می‌شد و یه دفعه جیغ می‌زد و غش می‌كرد. بعد از اون  داغ هیچ كس خنده عمو رو ندید.

شنبه صبح جنازه محسن و زن عمو رو با هم آوردن آبادی و تو قبرستون دو تا قبر كنار هم كندن و دوباره مثل دوران بچگی و كودكی محسن رو كنار مادرش تو آغوش خاك دفن كردن.

تمام مردم، زن و مرد، كوچك و بزرگ گریه می‌كردن. مراسم خاكسپاری تموم شد و همه رفتن فقط خودمون مونده بودیم تنهای تنها.

(( من مانده ام تنهایِ تنها            من مانده ام تنها میان سیل غم ها))

سرمای هوا و سردی روزهایِ سخت تنها شدن و بی‌كسی چقدر ملال‌آور بود.

دیگه انتظار كشیدن و منتظر موندن برای دیدار دوباره محسن و      زن عمو ممكن نبود.

اونا  زیر خروارها خاك چه راحت آرمیده بودند و دنیا با تمام تعلقات و داشته‌هاش برای اونا تمام شده بود.

برای ما همه چیز رنگ دیگه ای به خود گرفت. روزهایی در نهایت سردی و پوچی، احساس خاموشی و تنهایی حتی كوچكترین انگیزه‌ای برای زندگی كردن نداشتیم. به یكباره چقدر زود احساس پیری می‌كردیم. خونه امید و آرزوهای عمو به یكباره بر سر همگی‌مون آوار شد. كار و بودن تو بهداری با اون همه علاقه قبلی، دیگه برام مثل گذشته معنی و مفهومی نداشت.

دیگه از اون شادابی و طراوت همیشگی در زمان نبودن محسن و زن عمو هیچ خبری نبود.

همه جای اون خونه از خاطره حضور اونا پر بود و الان در فقدانشون حتی نمی‌خواستیم یه لحظه هم تو اون خونه بمونیم. رنگ سیاهی و غم از در و دیوار خونه می‌بارید و گرد یتیمی بر چهره همه اعضای خونه نشسته بود.

دیگه روزهای پنجشنبه بجای محفل گرم و صمیمی و دوست داشتنی خونه عمو، سر مزار محسن و زن عمو جمع می‌شدیم. بعد از مراسم هفت نبودن محسن و زن عمو رو هر چند به سختی، ولی آروم آروم باور كردیم. اینكه آدم به هر چیزی چه بخواد و چه نخواد عادت می‌كنه یه واقعیته انكار نشدنیِ.

تا دیروز به بودن محسن و زن عمو و پدربزرگ و مادربزرگ و امروز به نبودن همه اونها عادت كردیم. اینكه میگن خاك سردِ و خیلی زود آدم به همه چیز عادت می‌كنه تنها دلیلش اینه كه واقعاً تو اون شرایط كاری از دست هیچ كس ساخته نیست اگه تا صبح قیامت بشینی گریه كنی و زار بزنی برگشتنی در كار نیست «اون كه رفته دیگه هیچ‌وقت نمیاد».

چند روز بعد از مراسم هفت من دوباره برگشتم بهداری. فاصله بهداری تا قبرستون خیلی زیاد نبود. از تو حیاط بهداری به راحتی در سبز رنگ قبرستون پیدا بود. اون روزها تو اولین فرصت كه بهداری خلوت می‌شد و كار خاصی نداشتم می‌رفتم سر قبر محسن و زن عمو و به بهونه اونا هم كه شده بود سر قبر مامان بزرگ و بابابزرگم می‌رفتم و براشون فاتحه و صلوات می‌فرستادم. خیلی وقت دردلامو برا محسن می‌گفتم و باهاش حرف می زدم و بهش می‌گفتم یادتِ چه قولایی بهم دادی؟ یادتِ می‌گفتی چند تا پسر و چند تا دختر می‌خوای؟ یادتِ چه نقشه‌ها واسه زندگیمون داشتی؟ وقتی از مزار محسن میومدم كلی احساس سبكی می‌كردم.

یه روز مثل بقیه روزهایی كه رفته بودم سر مزار محسن وقتی برگشتم بهداری، تو محوطه بهداری سرم گیج رفت و خوردم زمین. مرضیه و خانم دكتر اومدن كمكم و منو بردن تو بهداری.

خانم دكتر وقتی فشارم رو گرفت گفت: دختر جون چیكار كردی با خودت؟ میدونی فشارت چندِ؟

هی بلند میشی میری سر قبر چیكار كنی؟ خدا بیامرزشون. اونا دیگه برنمی‌گردن. فكر كردی اونا الان راضین كه تو با خودت این كارو كنی؟ فكر كردی هر چه بیشتر بری سر قبرشون و گریه زاری كنی اونا خوشحالتر می‌شن؟

به جای این كارا بشین براشون دو خط قرآن بخون و از همین جا براشون فاتحه و صلوات بفرست. مطمئن باش به روحشون میرسه و خوشحال میشن. بعدشم به مرضیه گفت یه لیوان آب قند بده بهش تا حالش جا بیاد.

روزهای سرد زمستون همچنان می‌گذشت. سومین هفته بعد از فوت اون خدابیامرزا برف عجیبی باریده بود. وقتی رفتیم سر مزار اِنقدر هوا سرد بود كه نمی‌شد زیاد بمونی. چند دقیقه‌ای رو اونجا موندیم و بعد از دعا و فاتحه و قرآن زود برگشتیم خونه. تو مسیر مزار تا خونه همش به این فكر می‌كردم كه چقدر دنیا بی ارزشِ. آدم حتماً عزیزترین كسانش رو هم به خاطر یه سرما یا گرمای زیاد تنها می‌ذاره.

سوز سرمای اون سال انقدر زیاد بود كه همه رو خونه‌نشین كرده بود. دیگه كمتر، كسی از حال هم دیگه خبر داشت. اكثر مردم بیشترین وقتشون رو زیر كرسی می‌گذروندن و برف پارو می‌كردن. رفتن مسیر كوتاه بهداری تا خونه خیلی راحت نبود، همه جا برفی و یخ زده بود.

چند روز بیشتر تا مراسم چهلم نمونده بود. یه روز عصر وقتی از بهداری اومدم خونه بعد از اینكه منقل آتیش رو برای زیر كرسی آماده كردم ، زیر كرسی خوابیده بودم که دوباره همون حالت بهم دست داده ، سرگیجه و حالت تهوع.

مامان و بابام مثل من زیر كرسی دراز كشیده بودن بعد از مرگ محسن اگه حتی یه عطسه كوچیكم می‌كردم دست و پاشون رو گم می‌كردن و هول می‌شدن.

مادرم وقتی منو تو اون حالت دید فوری یه خورده آب لیمو برام آورد و گفت بخور، مادر جون بخورحتما گاز ذغال گرفتت. آب لیمو رو خوردم و یه قندم روش.

 اون چند روز باقی مونده تا مراسم چهلم رو دیگه بهداری نرفتم و كلاً‌ توی خونه بودم. شب قبل از چهلم كارهای زیادی داشتیم مثل تمیز كردن مسجد و حسینیه، شستن استكان و قوری و درست كردن حلوا و آماده كردن شیرینی برای تو مجلس روی قبر. رسم بود بعد از مراسم چهلم همه از حسینیه و مسجد می‌اومدن سر قبر، جمعیت زیادی اومده بودن. حتی خیلی‌ها كه نتونسته بودن تو مراسم دفن و ختم و هفت بیان روزچهلم اومدن.

مسجد برا آقایون بود و تو حسینه خانم‌ها نشسته بودن. مداح اونروز سنگ تموم گذاشت و عقده دلامون رو حسابی باز كرد و سیل اشک از چشمون بود كه می‌بارید. بعد از مراسم آماده می‌شدیم بریم مزار سر قبر كه دوباره وقتی از سر جام بلند شدم سرگیجه اومد سراغم و دوباره همون آش و همون كاسه. اونروز دیگه من كه حالم خیلی خراب شده بود یه راست از حسینیه اومدم خونه و مرضیه كنارم موند تا بقیه  برگردن.

ادامه داستان فردا همین جا

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ


قلمم در بیان عاجز است و زبانم در کلام قاصر.
از جمع کلمات، درقالب شعر و داستان
شرحی از دل نوشته هایم را به رشته تحریر درآوردم.
کلام دوست واژه ای ست مقدس
و تو ای قدیس من.
لطفِ نگاهِ چشمانِ مهربانت را
از جمله های پر خبط و اشتباه من دریغ مدار.
اگر هر سطری از کلامم مقبولِ نظری اُفتَد
مرا خودشیفته نخواهد کرد و
اگر هر واژه ام منفور نگاهی شود
در من ایجاد بغضی نخواهد شد.
در مسند قضاوت شما
حکم به هرآنچه دهید در قبال رد و تاییدم
سر تسلیم فرود خواهم آورد
حکم تان دست مایه ای است
تا بتوانم بر لوحِ سفیدِ کاغذ
واژه ای را بنگارم
که محبوبِ هرنگاه و مجذوبِ هر دلی باشد.

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic