محزون
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
نظر سنجی
نظر شما درباره ی رمان راز تنهایی مریم؟





صفحات جانبی

راز تنهایی مریم

 

این رمان  داستان زندگی دختری روستایی است.

عجین  شده  با   دل  نوشته های   بابای   هلینا و هانا.

اثری      متفاوت      به      قلم       سید حسن ساداتی.

به تدوین و گردآوری  مهدی و محمدسجاد موکل.

تقدیم     به   او که  اگر   حسن به یوسف ، عمر به نوح،

گنج    به     قارون    ،    صبر    به    ایوب  منسوب باشد

مهربانی   و    محبت    خصیصه ی بارزی است که تنها

در  سیطره ی  قلب  و    دل  او    حکومت می کند.

این  کتاب  هدیه ای است ناقابل به زهرای مهربان

به  پاس    جبران    ذره ای     از  تمامی   خوبی هایش.

 

 

نظرات و پیشنهادات و انتقادات شما، در رسیدن به نقطه ایده آل و پیشبرد اهداف عالیه ما را رهنمود و یاری گر خواهد بود.

آنچه را از محتویات داستان و نوع قلم برداشت می کنید بدون اغراق می توانید از طرق زیر به حقیر ابراز و ارسال نمایید.

 

Email: H_Sadati_Story@yahoo.com

Weblog: Mahzuon.mihanblog.com

 

قسمت هشتم راز تنهایی مریم

خیلی خوشحال شدم آخه من فقط یه بار رفته بودم مشهد اونم وقتی که پنج سالم بود. چیز زیادی تو خاطرم نمونده بود. بعد از نماز صبح انقدر هوا سرد بود که همه با سرعت خودشون رو به داخل اتوبوس رسوندن. چیزی نگذشت که صدای شاگرد شوفر بلند شد که داد می زد:

چشماتون به جمال آقا امام زمان روشن بشه صلوات بفرست ...

گنبد نمای آقا امام رضا دوم صلوات رو بلندتر بفرست ...

همین طور همه مشغول ختم صلوات بودن که گنبد طلایی امام رضا  نزدیک و نزدیک تر شد.

اتوبوس ها کنار حسینیه ای که از قبل هماهنگ شده بود و هر ساله مردم آبادی به اونجا می رفتن توقف کردن.

هرکسی از داخل اتوبوس  با یه ساک یا چمدون که تو دستش بود پیاده می شد و چند تا از مردا هم  کلی تشک و پتو که از آبادی آورده بودن رو به داخل حسینیه آوردن.

پرده وسط حسینیه تنها حائل مردا و زنان زائری بود که به قصد زیارت امام رضا با همه وجودشون از دل و جون خونه و زندگی شون رو گذاشته بودن و اومده بودن تا حاجت روا و با دست پر برگردن.

بعد از یکی دوساعت که گذشت و همه یه استراحت مختصری کردیم.

یواش یواش هر کسی به یه نحوی خودش رو به زیارت و صحن و سرای حضرتش رسوند. یکی با زنش ، یکی با پسرش و دخترش ، یکی تنهایی و یکی مثل من با مادرم و بابا و عمو و خونوادش دسته جمعی.

تو مسیر راه که می یومدیم تو اتوبوس از پشت سری هام شنیده بودم که هر کسی اولین بار بره امام رضا سه تا حاجت داشته باشه بدون برو برگرد حاجتش روا میشه.

منم از روزی که خودم رو شناختم و معنی حاجت رو فهمیدم و تا امروز و این سفر اولین باری بود که به زیارت امام رضا می رفتم مثل خیلی های دیگه سه تا حاجتم رو تو اولین زیارتم به آقا گفتم. آخه من همیشه از بچگی تا همون سال زیارتی خیلی زیاد خواب می دیدم که مامانم یا بابام مردن انقدر کابوساش وحشتناک بود که همیشه آرزو می کردم که من زودتر از اونا بمیرم. بخاطر همین اولین حاجتم از امام رضا این بود که عمر پدر و مادرم زیاد باشه. اونا حالا حالا نمیرن و زنده باشن بعدا فهمیدم که عمر آدمیزاد دست خداست و شاید با این خواهش یه کمی فقط مرگشون به عقب می افتاد.

دومین حاجتم روبرای برادرم حسین گفتم که همیشه نگاه های معصومانه و مهربونش منو یه جورایی آزار می داد برای همین از امام رضا خواستم که تا زنده هستم بتونم در حقش خواهری کنم.

من خودم رو تو بیماری حسین خیلی دخیل میدونستم. به خاطر شدت علاقه ای  که از کودکیِ حسین به اون داشتم همیشه بعد از مدرسه کیفم رو پرت می کردم یه گوشه ای و حسین رو تو آغوش می گرفتم و باهاش بازی می کردم. حسین خیلی زیبا و جذاب بود. همیشه توجه ها به اون بود و همه دوستش داشتن تا اون روزو اون اتفاق لعنتی اومد. من با حسین که بیشتر از یک سال نداشت مشغول بازی بودم. حسین همیشه یه جورایی خاص نگاه می کرد. اونروز برای اینکه حسین بیشتر خوشحال بشه و بخنده اون رو بالا و پایین  می نداختم اوهم از ته دل می خندید وشاد بود. یه دفعه نمی دونم چی شد همینطور که حسین رو انداختم بالا  از روی دستم رد شد و افتاد روی فرش و محکم سرش به زمین خورد.

حسابی ترسیده بودم مادرم از شدت صدای ضربه سر حسین با زمین از توی آشپزخانه  دوید و وقتی حسین رو بیهوش رو زمین دید چنان نعره ای از دلش بیرون زد که خدا  می دونه. مرتب گریه می کرد و می گفت: خدایا حسینم رو به حسینت ببخش حسینم رو برگردون. اونروز آنقدر مادرم گریه کرد وناله زد  که اون حسینی که انگار مرده بود یواش یواش به هوش اومد و زنده شد.

اماشدت ضربه به حدی بود که بعد از چند سال تازه عواقب اون بیشر وبیشترنمایان شد.

حسین دیگه نمی تونست مثل تموم  بچه های هم سن وسال خودش درست تَکَلُم کنه.

بعضی وقت ها ادرارش غیر ارادی می شد وخودش رو خیس می کرد. بدتر از همه اینکه قسمت چپ بدنش حالت لمسه داشت وآب دهنش مرتب از گوشه ی لبش روون بود. من همیشه خودم رو به خاطر حسین وبیماریش سرزنش می کردم ولی مادرم همیشه به من دلداری می داد و به من می گفت که این بیماری هیچ ربطی به اون اتفاق نداره و تنها دلیلش اینه که مادرم تو سن بالا باردار شده.

همیشه درک بالای مادرم بزرگترین دل تسلایی برای من بود همیشه اون با حرفاش بهم امید می داد به خاطر همین بود که ترس مرگ مادرم هیچ وقت منو راحت نمی ذاشت.

همیشه از این می ترسیدم که اگر مادرم بمیره من همه چیم رو از دست میدم دیگه نه پناهی و نه محرم اسراری خواهم داشت.

سومین حاجتم رو به امام رضا وقتی می خواستم بگم احساس کردم که من هنوز خیلی حاجت دیگه تو دلم دارم ولی نمی دونم کدومش رو بگم. اینکه به زودی زود ازدواج کنم و... یا محسن زودتر سربازیش تموم بشه و ... یا از امام رضا بخوام مثل مادرم مادر خوبی برای بچه هام باشم یا بخوام امام رضا همیشه یار و یاورم باشه و ... صدتا آرزوی دیگه.

به خاطر این همه تردید تو عنوان آرزو وحاجت سوم به امام رضا گفتم اون حاجتم رو بعدا بهت میگم.

بعد ازاینکه حسابی با امام رضا حرفام رو زدم و نمازم رو تو اون صحن و بارگاه خوندم احساس سبکی بیشتری بمن دست داد.

بعد از زیارت، اونروز همگی با خونواده عمو رفتیم تو بازار یه دوری زدیم و حسابی گشت و گذار کردیم.

ساعت نُه شب خسته رسیدیم حسینیه. وقتی رسیدیم یکی از اهالی آبادی به خاطر مراعات حال مسافرا رفته بود با مدیر یه مسافرخونه خیلی قدیمی صحبت کرده بود. مسافرخونه ای که اتاق های زیادی داشت. ما همه آماده برای به اونجا شدیم.

وقتی رسیدیم هر خونواده ای رو بهش یه دونه اتاق کامل دادن که هر اتاق دوتا تخت دوطبقه داشت.

خونواده ما و عمو دوتا اتاق جمع وجور بغل هم داشتیم که بیشتر وقتا به جز موقع خواب همه توی یه اتاق جمع می شدیم.

روز دوم اقامت تو مشهد و روز چهارم این سفر قرار شد با اتوبوس ساعت ده صبح برای دیدنی های مشهد از مسافرخونه حرکت کنیم. شب، گفته بودن که هر کی میره زیارت تا قبل از ساعت ده خودش رو برسونه که جا نمونه. ساعت هفت ونیم صبح، بعد از خوردن صبحانه هرکی خواست رفت زیارت و بقیه توی مسافرخونه بودیم.                       ساعت نُه ونیم صبح اتوبوس جلوی در مسافرخونه آماده بود. اونایی که رفته بودن زیارت از زیارت برگشتن وبقیه خودشون رو از مسافرخونه به اتوبوس رسوندن. ساعت ده وپونزده دقیقه شد که حرکت کردیم. تا ساعت دو و نیم عصر مشغول دیدنی های مشهد مثل شیرسنگی وترقبه وباغ وحش و... بودیم.

اونروز خیلی خوش گذشت بعد از صرف ناهار، حدودای ساعت سه ونیم عصر بود که یواش یواش آماده برگشت به مسافرخونه شدیم.

ساعت پنج عصر همه از اتوبوس پیاده و وارد مسافرخونه شدن. بیشتر مسافرا خودشون رو برای اقامه ی نماز جماعت توی حرم آماده می کردن. من هم مثل بقیه از ذوق وشوق لبریز بودم وبا عمو ومحسن و زن عمو ویکی از دخترای عمو ومامانم راهی حرم شدیم.

بعد از نماز ودعای کمیل قدم زنان همگی به سمت مسافرخونه به راه افتادیم.

توی مسیر راه، محسن دوتا پاکت بزرگ ذرت بوداده گرفت و تا مسافرخونه خوردیم وخوشحالی کردیم.

عموم به شوخی به محسن می گفت: آخه بچه جون انقدر چس فیل می خواستی چیکار؟ من تا صبح برات می چسیدم وتومی خوردی ما زدیم زیر خنده. عموم آدم شوخ وبشاشی بود.

زن عمو بهش گفت: آخه مرد نمی شه یه خورده حرف بهتر بزنی. همش این حرفای زشت رو باید بگی.

عموم خندید وگفت: آخه زن اگه حرف زشت توش نباشه که خنده نداره اونوقت باید نشست زار زار گریه کرد.

زن عموم در جوابش گفت: خوبه خوبه بس کن.

خلاصه ساعت نزدیک یازده شب بود که دیگه جنازمون رسید مسافرخونه.

ادامه داستان فردا همین جا


.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ


قلمم در بیان عاجز است و زبانم در کلام قاصر.
از جمع کلمات، درقالب شعر و داستان
شرحی از دل نوشته هایم را به رشته تحریر درآوردم.
کلام دوست واژه ای ست مقدس
و تو ای قدیس من.
لطفِ نگاهِ چشمانِ مهربانت را
از جمله های پر خبط و اشتباه من دریغ مدار.
اگر هر سطری از کلامم مقبولِ نظری اُفتَد
مرا خودشیفته نخواهد کرد و
اگر هر واژه ام منفور نگاهی شود
در من ایجاد بغضی نخواهد شد.
در مسند قضاوت شما
حکم به هرآنچه دهید در قبال رد و تاییدم
سر تسلیم فرود خواهم آورد
حکم تان دست مایه ای است
تا بتوانم بر لوحِ سفیدِ کاغذ
واژه ای را بنگارم
که محبوبِ هرنگاه و مجذوبِ هر دلی باشد.

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic