تبلیغات
محزون

محزون
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
نظر سنجی
نظر شما درباره ی رمان راز تنهایی مریم؟





صفحات جانبی

راز تنهایی مریم

 

این رمان  داستان زندگی دختری روستایی است.

عجین  شده  با   دل  نوشته های   بابای   هلینا و هانا.

اثری      متفاوت      به      قلم       سید حسن ساداتی.

به تدوین و گردآوری  مهدی و محمدسجاد موکل.

تقدیم     به   او که  اگر   حسن به یوسف ، عمر به نوح،

گنج    به     قارون    ،    صبر    به    ایوب  منسوب باشد

مهربانی   و    محبت    خصیصه ی بارزی است که تنها

در  سیطره ی  قلب  و    دل  او    حکومت می کند.

این  کتاب  هدیه ای است ناقابل به زهرای مهربان

به  پاس    جبران    ذره ای     از  تمامی   خوبی هایش.

 

 

نظرات و پیشنهادات و انتقادات شما، در رسیدن به نقطه ایده آل و پیشبرد اهداف عالیه ما را رهنمود و        یاری گر خواهد بود.

آنچه را از محتویات داستان و نوع قلم برداشت می کنید بدون اغراق می توانید از طرق زیر به حقیر ابراز و ارسال نمایید.

 

Email: H_Sadati_Story@yahoo.com

Weblog: Mahzuon.mihanblog.com

 

قسمت پنجم راز تنهایی مریم

 

اقدس خانم یه پسر داره که وضع مالیش بد نیست. درسته سن وسالش یه کمی بالاست ولی پسر خوبیه.

خیلی از دخترای آبادی آرزوشون اینه که زنش بشن. اون خونه داره، یه گله قوچ و میش داره.

یه زمینم که از بابای خدا بیامرزش به ارث رسیده براش و ... گفتم مامان بس کن.

اون با اون خواهرایی که هر کدومشون یه جورایی گربه می رقصونن اصلا نمی تونه منو خوشبخت کنه.

دیگه دوست ندارم صحبتش روتو این خونه سبز کنین. اگه دیگه خرده فرمایشی ندارین لطف کن منو تنها بذار. مامانم خیلی معقول بود و منطقی. گفت مادر جون من اصلا  نمی خوام تو رو مجبورت کنم.

وقتی خیلی از دخترا وپسرا روکه به زور مجبورشون می کنن تا با هم ازدواج کنن و اونام سر سال نشده دست از پا درازتر با یه بچه یا یه شکمِ رو اومده بر می گردن خونه باباهاشون و اونا رو مقصر می دونن. هیچوقت دلم نمی خواد که دختر من ،سوگلی من، ته تغاری من اینجوری باشه . اصلا گور بابای اقدس خانم بهش می گم که دختر من هنوز کوچیکه و ما فعلا دست وبالمون خالیه، تا ببینم خدا چی می خواد.

مریم: نه مادرجون راستش رو بهشون بگو. بگو مریم موافق نیست وخلاص.

مامانم گفت: باشه هر چی تو بخوای. اون شب وقتی مادرم از اتاق رفت بیرون برق اتاق رو خاموش کردم و گفتم: منو واسه شام صدا نزنین می خوام بخوابم. مادرم باورش شده بود که من خوابیدم. سر صحبت رو با بابام باز کرد.

مادرم گفت: مرد، دخترمون بزرگ شده، نه اینکه ماشاءا... حسابی ام خوش بر و رو و خوشگلِ خواستگاراش زیاده. حالا پسر اقدس خانم رو می گه نه، مگه میشه در خونه رو روی خواستگار بست. این نشد یکی دیگه. بالاخره اونم یکی رو قبول می کنه و ... تو همین صحبتا  بود که بابام رو به مادرم گفت: زن تو حالا چی می خوای بگی؟

مادرم گفت: ما که پول و پله ای نداریم،  دارایی مون همین  چهل پنجاه تا گوسفنده و اون یه تیکه باغ که ارث پدر خدابیامرزته.

بایستی یه مشت خرت وپرت و چِنقِل پِنقِل بخریم و یواش یواش آماده کنیم برای روز مبادا.

بابام واقعا یه مرد به تمام معنا و مهربون بود. در جواب مادرم گفت: زن این چند تا گوسفند که عایدی روزونه مارو می دن ولی برای باغ اگه لب وا کنم صدتا مشتری پیدا می شه. هر وقت که صلاح دونستی بگو تا به پول نزدیکش کنم و روونه بازار بشی. وقتی این صحبتای مامان و بابام رو می شنیدم پتویی رو که روی خودم کشیده بودم به دندون گرفتم و شروع کردم به گریه کردن که مبادا صدای گریم رو اونا بشنون. انقدر گریه کردم که اصلا نفهمیدم کی خوابم برد.

هروقت نگاه به دستای پیر و چروک خورده وزحمت کشیده بابام می انداختم از تهِ دل آرزو می کردم که ای کاش پسر بودم و کار می کردم تا فقط و فقط اونا آخر عمری رو راحت وبی دغدغه روزگار بگذرونن ولی این دست تقدیر بود که رونوشت پیشونی منو برای یه دختر بدبخت سرشته بود.

با این وجود همیشه می گفتم اگه من یه پسر نیستم می تونم یه دختر خوب باشم که دلِ اونا به بودن من گرم باشه. تازه من با محسن شرط می کنم که تا پدر ومادرم زنده هستن کلفتیشون رو می کنم.

حتما محسنم قبول می کنه.

روزهای گرم تابستون یکی پس از دیگری سپری می شد.

روزهایی که شدت گرماش اونقدری که شهریا از گرمیِ زیادش تو شهر گله می کردند گرمی نداشت.

دیگه تو فصل گرما و تابستون شبا رو بیشتر روی تخت چوبی که توی حیاط خونه بود می گذروندم. وقتی شب ها می یومدم روی تخت تا بخوابم برای خودم و محسن دوتا ستاره پرنور انتخاب کرده بودم. هیچ وقت تو اون همه ستاره که توی آسمون بود اونا رو گم نمی کردم.

بعضی شبا انقدرستاره هارو می شمردم تا خوابم می برد. بعضی شب های مهتابی ستاره ها زیر ابر قایم می شدن و دوست داشتن تا بامن قایم باشک بازی کنن به خودم قول میدادم که تا صبح بیدار می مونم و ستاره خودم و محسن رو می بینم و می خوابم ولی انگار تو شبای مهتابی ستاره ی ما ستاره سهیل می شدن. تیر ماه گذشت. هفته سوم مرداد ماه بود که فامیلا و آشناهای همسایه روبروییمون فرهنگ خانم اومده بودن به روستای ما تا چند روزی رو بدور از دود و دم هوای کثیف تهرون تو هوای صاف و پاک آبادیمون به قول خودشون نفسی چاق کنن دو روز  پایانی  هفته،  بهداری در  نبود  آقای  دکتر  تعطیل  بود  و  منم

که کار و درس و مدرسه نداشتم و توی تعطیلات بودم گوسفندامون رو بعد از دوشیدن شیرشون می بردم برای چَرا. تو تمام مدت چَرای گوسفندا خودم رو با خوندن کتاب های رمان مشغول می کردم.

همیشه ابتدای داستان های عاشقی رمان ها را که می خوندم تو تصورم خودم و محسن رو می دیدم. اما هیچ وقت دلم نمی خواست پایان داستان عاشقی رمان ها با واقعیت زندگی من و محسن سنخیت داشته باشه.

درست یه روز ظهر که از صحرا برای آب دادن به گوسفدا به کنار باغمون برگشتم از دور صدای آهنگ وترانه بود که تمام دشت و صحرا رو پر کرده بود. خوب یادمه آهنگ  یه حلقه طلایی معین بود شاد وسرخوش بودم مثل یک مرد که چوبدستی تو دستش داره حیوونا رو می روندم و می خوندم. نزدیک باغ که رسیدم بوی آش که همسایه فرهنگ برای مهموناش پخته بود همه جارو گرفته بود. چقدر دلم هوس آش کرد. کنار جوی آب که گوسفندا مشغول آب خوردن بودن نشسته بودم که یه دفعه کلی آب و گل پاشیده شد توی صورتم. توپ والیبال بچه ها از دیوار درست افتاد تویِ آب همونجایی که من بودم. توپ رو از آب گرفتم و داشتم با چادرم خشکش می کردم که یه پسر جوون عطر زده از در باغ بغلی اومد بیرون. هول شدم گفتم توپ مال شماست؟ پسر جوون خنده ای کرد و گفت سلام خانم. ببخشید: من که یادم رفته بود گل وآب صورتم رو پاک کنم از خجالت آب شدم. پسر جوون تشکر کرد و توپش رو گرفت و یه چند باری زد زمین و یکی دوباری ام روی دستاش توپ رو بالا پایین انداخت و رفت.

چند دقیقه ای نگذشته بود که زهرا دختر آخری فرهنگ خانم اومد و گفت: مریم جون تو هم اینجایی. بیا تو باغ ما. همه هستن دور همی خوش می گذره. مامانم آش درست کرده چایی تازه دمم داریم.     کلی ام مهمون برامون اومده تهرونی ان بیا ببینشون تازه یکی از اونا منو می خواد.

وسوسه شدم برم تو. آخه اون موقع فکر می کردم هر کی از تهران می یاد حتما خیلی یه جوراییِ.

به هرحال رفتم تو. توی باغ یه دیگ سیاه بزرگ روی اجاق بود که زیرش پر بود از آتیش ویه چوب بزرگ گنده  که همش داشت دود می کرد.

یه قالی قدیمی که وصله کنده شده بود و یه روفرشی تمیز که مهمونا روش نشسته بودن.

کبلایی حسین و چند تا مرد اونور بودن و دخترا و پسرای قدونیم قدی که داشتن توپ بازی و والیبال می کردن. فرهنگ خانم واقعا آدم عاشق و عارفی بود بلند شد اومد طرف منو و دستم رو گرفت و برد روی اون روفرشی تمیز کنار مهموناشون. به مهمونا یه سلام ساده کردم ونشستم . فوری فرهنگ خانم یه چایی داغ ریخت و داد به من . انقدر هول بودم و خجالت کشیده بودم که می خواستم از فرهنگ خانم تشکر کنم  گفتم: دستم درد نکنه. همه مهمونا زدن زیر خنده.  رفتم بهترش کنم بدتر شد یدفعه چایی رو سرکشیدم و انقدر چایی داغ بود که نتونستم توی دهنم نگهدارم این بود که پوف کردم تو صورت مهمونشون درست همون مهمونی که فکر می کردم یه خورده گندِ دماغه ولی هرچی بود به خیر گذشت. یه خانم که بیشتر از بقیه مهمونا سن وسال داشت از من خوشش اومده بود شروع کرد به تعریف و تمجید از من. چه ابروایی ، چه پوستی ، چه قدوهیکلی  ماشاءا... ماشاءا... حتما رفتی خونه برای خودت اسفند آتیش کن.

من از خجالت هزار بار مردم و زنده شدم.

ادامه داستان فردا همین جا


.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ


قلمم در بیان عاجز است و زبانم در کلام قاصر.
از جمع کلمات، درقالب شعر و داستان
شرحی از دل نوشته هایم را به رشته تحریر درآوردم.
کلام دوست واژه ای ست مقدس
و تو ای قدیس من.
لطفِ نگاهِ چشمانِ مهربانت را
از جمله های پر خبط و اشتباه من دریغ مدار.
اگر هر سطری از کلامم مقبولِ نظری اُفتَد
مرا خودشیفته نخواهد کرد و
اگر هر واژه ام منفور نگاهی شود
در من ایجاد بغضی نخواهد شد.
در مسند قضاوت شما
حکم به هرآنچه دهید در قبال رد و تاییدم
سر تسلیم فرود خواهم آورد
حکم تان دست مایه ای است
تا بتوانم بر لوحِ سفیدِ کاغذ
واژه ای را بنگارم
که محبوبِ هرنگاه و مجذوبِ هر دلی باشد.

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب