تبلیغات
محزون

محزون
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
نظر سنجی
نظر شما درباره ی رمان راز تنهایی مریم؟





صفحات جانبی

راز تنهایی مریم

 

این رمان  داستان زندگی دختری روستایی است.

عجین  شده  با   دل  نوشته های   بابای   هلینا و هانا.

اثری      متفاوت      به      قلم       سید حسن ساداتی.

به تدوین و گردآوری  مهدی و محمدسجاد موکل.

تقدیم     به   او که  اگر   حسن به یوسف ، عمر به نوح،

گنج    به     قارون    ،    صبر    به    ایوب  منسوب باشد

مهربانی   و    محبت    خصیصه ی بارزی است که تنها

در  سیطره ی  قلب  و    دل  او    حکومت می کند.

این  کتاب  هدیه ای است ناقابل به زهرای مهربان

به  پاس    جبران    ذره ای     از  تمامی   خوبی هایش.

 

 

نظرات و پیشنهادات و انتقادات شما، در رسیدن به نقطه ایده آل و پیشبرد اهداف عالیه ما را رهنمود و یاری گر خواهد بود.

آنچه را از محتویات داستان و نوع قلم برداشت می کنید بدون اغراق می توانید از طرق زیر به حقیر ابراز و ارسال نمایید.

 

Email: H_Sadati_Story@yahoo.com

Weblog: Mahzuon.mihanblog.com

 

قسمت دوازدهم راز تنهایی مریم

روزهای عید هم مثل دیگر ایام سال گوی سبقت از هم می ربودند.

هفته دوم عید هم رو به پایان بود.

پنجشنبه ای که روز طبیعت بود و سیزده بدر مرسومِ بین ما ایرانیها.

تو آبادیِ ما مثل اقسا نقاط دیگر ایران روز سیزدهم عید روز سیر و گشت و گذار در دل طبیعت بود.

برخی از مردم از صبح زود همراه خانواده هاشون به دل طبیعت         می اومدن و با درست کردن آش و غذا و چای نحسی روز سیزده رو به در می کردن و دور هم خوش وشاد بودن.

دخترهای جوون هم تو این روز سبزه ها رو گره می زدن به امید اینکه تا سال دیگه گره از بخت شون وابشه.

خیلی از عروس و دامادهایی که امسال اولین سال ازدواجشون بود دست در دست هم به جمعِ جماعت طبیعت دوست اضافه می شدن و ساعاتی از این روز رو به رقص و پایکوبی و شادی میگذروندن.

جمع خونوادگی ما هم از این همه شور و شادی  مستثنی  نبود. خونواده ما به اتفاق خونواده ی عمو توی مزرعه بزرگمون با درست کردن آش رشته و چای دور هم حسابی خوش گذروندیم. دم دمای اذون مغرب بود که مردم یواش یواش بر می گشتن آبادی.

خیلی از خونواده ها که بچه ی مدرسه ای داشتند و باید شنبه صبح بچه هاشون سر کلاس درس حاضر می شدن همون عصر پنجشنبه به شهر و محله زندگی شون رفتن و خیلیای دیگم فردا تا غروب آبادی رو ترک کردند.

صبح روز شنبه همه چیز به روال قبل برگشته بود. من هم مثل بقیه آماده شدم و رفتم به خانه ی بهداشت.

شنبه ها دکتر بهداری بعد از ظهر به آبادی می رسید: کارهای مقدماتی و دم دستی توی بهداری رو من به اتفاق یکی دیگه از دختر های آبادی انجام می دادیم.

از مرخصی محسن  تقریبا هفت هشت روز باقی مونده بود. نزدیکای ظهر بود که محسن به بهونه گرفتن قرص سرماخوردگی خودش رو به بهداری رسوند.اونروز بهداری خیلی خلوت بود.محسن یکی دوساعتی رو تو بهداری موند و کمکم می کرد.

محسن خیلی حرف تو دلش داشت که هیچ وقت بهم نگفته بود. اون خیلی چیزا رو بلد شد بود و می دونست که شاید قبلا کمترین اطلاعی در موردش نداشت. محسن در طول مدت آشناییش با رضا همخدمتی دوران سربازیش به عنوان یه شاگرد خوب درس های زیادی رو آموخته بود. بعد از خدافظی و رفتن محسن از بهداری ساعات زیادی تمام ذهنم درگیر حرف های محسن بود. در برابر بسیاری از سوالاتش پاسخ درست و درمونی نداشتم. روز های تکراری هفته زندگی رو یکنواخت کرده بود.

این اولین چهارشنبه ای بود که من یک ساعت بعد از رفتن دکتر به شهر، اومدم خونه.

واقعا حوصله هیچ کاری نداشتم. دلم می خواست هر چه زودتر صبح پنج شنبه برسه تا به بهونه ی چِرای گوسفندا که شده برم تو کوه و دشت و بیابون و حسابی با خودم خلوت کنم.

آخه اون همه قشنگی یه حس وحال عجیبی به من می داد. درخت های بادوم که پر شده  بودن از شکوفه های سفید و صورتی، گل شقایق هایی که روی هر کدومشون یه زنبور بود و با هم عشق بازی می کردن.

خوشه های سبز گندم که قد کشیده بودن و با هر نسیمی که می وزید همشون به این طرف و اون طرف خم می شدن. صدای بلبل ها و گنجشک هایی که جیک جیک مستون شون بود و خوندن شون و پروازهای دسته جمعی قشنگ شون آدم رو به وَجد می آورد.

آسمون آبی و صاف ، صدای آب و اون همه منظره قشنگ و همه و همه به من انرژی خاصی می دادن.

صبح زود با گوسفند ها به همون جای همیشگی اومدم. زیر درخت بزرگ بادام که چند متر بالاترش یه چشمه آب سرد از دل کوه می جوشیدو آبش مثل اشک چشم صاف و زلال بود نشستم.

گوسفندها چه بی دغدغه می چریدن و بچه بره های کوچولویی که بالا و پایین می پریدن و گاه گاهی یک شون رو می دیدم که از مادرش شیر می خورد و چه سر مست و سرخوش بودن.

گاه حسرت می خوردم. حسرت اینکه چقدر دنیای ما آدمها دنیایی پیچیده و پر درد و زحمتی است.

اینکه چقدر دیگر مخلوقات خداوند راحت تر از ما آدمها هستند.

اینکه هیچ وقت فکر فردا آزارشان نمی ده. هیچ وقت دلهره ندارن و نگران نیستند که فردا چی میشه؟

اینکه چه طور میشه همه را از خود راضی نگهداری؟ و هزاران حسرت و فکر دیگه ... .

بعد از اینکه دو سه مشتی آب از چشمه خوردم و دوباره به کنار درخت بادوم اومدم و با تکیه بر اون  درخت حسابی تو فکر بودم و رویا پردازی می کردم که صدای محسن رو شنیدم که داره فریاد میزنه کمک، کمک ... از جا بلند شدم و به طرف محسن دویدم. دیدم محسن به خودش می پیچه و میگه مار مار ... . خیلی ترسیده بودم. دست و پام رو گم کرده بودم و نمی دونستم باید چی کار کنم؟ فقط میگفتم خدا مرگم بده چی شده؟ کمک، کمک.محسن که دید الانِ که پس بیافتم زد زیر خنده و گفت: دختر عمو جون شوخی کردم.

می خواستم ببینم چقدر برات مهمم. از این کار محسن خیلی ناراحت شدم.

هر چی تو دلم بود  با هر ناراحتی که از آدمای دیگه داشتم و حرف هایی که اون چند روز نتونسته بودم بهش بگم رو خیلی راحت گفتم و آروم شدم.

حسابی دِقُ دِلیم رو سرش خالی کردم و بعدشم بی تفاوت برگشتم سرجام.

محسن که باورش شده بود که کار بدی کرده کلی معذرت خواهی کرد و ازم خواست که اون رو ببخشمِ ش.

بعدش رو به من کرد و گفت: این دو روزی که ما هستیم دیگه خون به جگرمون نکن.

نگذار خاطره بد تو ذهنمون بمونه. محسن ادامه داد: تازه اگه نخندی و نگی که از من ناراحت نیستی منم ایندفعه که برم. میرم خط مقدم و خودم رو مفقودالاثر می کنم. تازه شایدم دیدی رفتم روی مین و خودم رو کشتم. منم که می خواستم کم نیارم گفتم: بادمجون بم آفت نمی گیره.

محسن گفت: حالا ما دیگه شدیم بادمجون. باشه مریم خانم چشمم روشن حتما این درسا رو تو بهداری یاد می گیری.

دست ننت درد نکنه با این دختر بزرگ کردنش.

گفتم: خیلی ام دلت بخواد.

محسن گفت: بله که دلم می خواد پس چی خیال کردی.

یه جورایی احساس کردم حق با محسنِ: این دو سه روز مرخصی که براش مونده نبایستی ناراحتِ ش کنم.

واسه خاطر همین رو کردم به محسن گفتم: بایستی یاد بگیری که بعضی وقتا نازِ زنت رو بکشی.

محسن گفت: می خوامت با همه مصیبت ات.عاشقتم، دیوونتم، اسیرتم.

من گفتم: این قانون مرداس. اگه بهشون رو بدی  فوری می خوان سوارت بشن.

محسن برای اینکه بحث عوض بشه اونروز برای اولین بار از من خواست تا بهش اجازه بدم خودش رو بیشتر به من نزدیک کنه و مثل توی فیلما شبیه دوتا عروس و دوماد که کنار هم هستند و نقل وشیرینی به دهن هم می ذارن و حلقه به دست هم می کنن من و محسن هم به صورت نمادین این کار رو بکنیم. هر چند برام سخت بود ولی توی باورم اینطوری بود که قرار نیست اتفاق خاصی بیفته واسه همین منم که دلم یه جورایی قیلی ویلی می رفت قبول کردم. محسن از من خواست که منم راحت باشم روسری م رو بردارم تا اون دستاش رو تو خرمن موهام رها کنه و یه عقد رویایی رو برام رقم بزنه. بعدشم فورا ادای عاقدا رو درآورد و گفت:

ادامه داستان فردا همین جا


.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ


قلمم در بیان عاجز است و زبانم در کلام قاصر.
از جمع کلمات، درقالب شعر و داستان
شرحی از دل نوشته هایم را به رشته تحریر درآوردم.
کلام دوست واژه ای ست مقدس
و تو ای قدیس من.
لطفِ نگاهِ چشمانِ مهربانت را
از جمله های پر خبط و اشتباه من دریغ مدار.
اگر هر سطری از کلامم مقبولِ نظری اُفتَد
مرا خودشیفته نخواهد کرد و
اگر هر واژه ام منفور نگاهی شود
در من ایجاد بغضی نخواهد شد.
در مسند قضاوت شما
حکم به هرآنچه دهید در قبال رد و تاییدم
سر تسلیم فرود خواهم آورد
حکم تان دست مایه ای است
تا بتوانم بر لوحِ سفیدِ کاغذ
واژه ای را بنگارم
که محبوبِ هرنگاه و مجذوبِ هر دلی باشد.

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب