تبلیغات
محزون

محزون
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
نظر سنجی
نظر شما درباره ی رمان راز تنهایی مریم؟





صفحات جانبی

راز تنهایی مریم

 

این رمان  داستان زندگی دختری روستایی است.

عجین  شده  با   دل  نوشته های   بابای   هلینا و هانا.

اثری      متفاوت      به      قلم       سید حسن ساداتی.

به تدوین و گردآوری  مهدی و محمدسجاد موکل.

تقدیم     به   او که  اگر   حسن به یوسف ، عمر به نوح،

گنج    به     قارون    ،    صبر    به    ایوب  منسوب باشد

مهربانی   و    محبت    خصیصه ی بارزی است که تنها

در  سیطره ی  قلب  و    دل  او    حکومت می کند.

این  کتاب  هدیه ای است ناقابل به زهرای مهربان

به  پاس    جبران    ذره ای     از  تمامی   خوبی هایش.

 

 

نظرات و پیشنهادات و انتقادات شما، در رسیدن به نقطه ایده آل و پیشبرد اهداف عالیه ما را رهنمود و یاری گر خواهد بود.

آنچه را از محتویات داستان و نوع قلم برداشت می کنید بدون اغراق می توانید از طرق زیر به حقیر ابراز و ارسال نمایید.

 

Email: H_Sadati_Story@yahoo.com

Weblog: Mahzuon.mihanblog.com

 

قسمت دوم راز تنهایی مریم

 

نیما: داداش حقیقت اینه که ما یه چندتا رفیقامون از شهرستان اومدن یعنی قراره تا یه چندساعت دیگه برسن. بهشون قول دادیم امشب روبه خاطردوستم آرش خوش بگذرونیم. همه چیز ردیفه الا ...

بعدش حرکت کردیم طرف خونه ی نیما که اون گفت: یه کارایی داره شاید یک ساعتی طول بکشه. سه تا چهارراه پایین تر که رسیدیم یهو گفت: یه فکر بکر کردم.

با تعجب پرسیدم چه فکری؟

گفت: صبر کن تا بهت بگم.

همینطور که پشت چراغ قرمز منتظر بودیم تا چراغ سبز بشه، نیما یه دخترِ گل فروش رو به بهونه ی خرید گل صداش زد. دختره اومد کنار شیشه.

گل بدم آقا؟

نیما: شاخه ای چند؟

دختر گل فروش: شاخه ای دو تومن.

نیما: ارزون حساب کن مشتری بشیم.

دختر گل فروش: شاخه ای هزارو پونصد.

نیما: اگه همش رو بخرم شاخه ای چند؟

دختر گل فروش: آخرش هزار.

نیما: بیا بالا تا شاخه گلا رو بشمارمو پولشو بهت بدم. تو همین بگو مگوها بودیم که چراغ سبز شد.

نیما: بیا اونطرف چهارراه. بعد از عبور از چراغ قرمز کنار خیابون وایسادیم.

دختره اومد. سی تا شاخه گل داشت.

نیما همینطور که پول میشمرد رو کرد به دخترِ وگفت: روزی چقدر کاسبی؟

دختر گل فروش: چطور؟

نیما گفت: تو بگو.

دختر گل فروش چیزی نگفت و حاشیه رفت.

نیما: دوبرابر میدم به شرط اینکه امروز بیای خونه ی ما و تا شب کار کنی.

بعد از کلی کلنجار، قرار شد با پول گلاش صد تومن بگیره.

سوار شد وحرکت کردیم به طرف خونه ی نیما.

تو ماشین تا قبل از رسیدن به خونه، نیما خیلی چیزا رو که لازم بود بهش گفت.

منم خیلی از چیزارو در مورد این مهمونی نمی دونستم.دختر گل فروش که خودشو مریم معرفی کرد بعد از چند دقیقه گفت: اول باید نیما پولش رو بهش بده.

نیما که تو جیبش انگار یه شعبه از بانک مرکزی رو داشت دست کرد و دوتا تراول پنجایی دراورد. یکیش رو بهش داد وگفت: اون یکیش بعد از مهمونی.

جمعه ی روزِ تعطیل تا رسیدیم در خونه ی نیما چهل دقیقه ای طول کشید. وارد کوچه که شدیم دست کرد تو جیبش و یه ریموت درآورد، زد و در باز شد. با ماشین رفتیم تو. یه خونه ی کاملا زیبا و رویایی که بیشتر، نمونش رو تو فیلم ها دیده بودم.

خونه ی ویلایی بزرگ با یه استخر که دور تا دورش پر بود از گل ودرخت.

گوشه ی حیاط یه کلبه کوچیک بود که به سرایدار خونه تعلق داشت.

وارد حیاط که شدیم یه هیولا که بهش می گفت ماک شروع کرد به واق واق کردن.

نیما: ماک ساکت شو.

من حسابی ترسیده بودم ترجیح دادم از ماشین پیاده نشم. با حضور نیما ترسم ریخت.

نیما پاکت جوجه وبالی رو که خریده بود ریخت جلوی ماک.

من مات ومبهوت خونه شده بودم که نیما مسیر رو نشون داد و سه تایی رفتیم داخل.

مریم بوی اسفند وصدتا بوی دیگه داشت که تمام ماشین رو گرفته بود وحالم رو یه جورایی بد می کرد.

ازچندتا پله رفتیم بالا. یه در چوبی پراز نقش و نگار، با یه کارت که شبیه کارت عابر بود باز شد و وارد محوطه خونه شدیم. مبل های چند میلیونی وفرشهای ابریشم با کلی تزیینات و عتیقه و تابلوهای رنگ و وارنگ که این خونه رو به نحو خیلی زیبایی تزیین کرده بود.

فکر می کنم  یه چیزی حدود شش تا اتاق خواب داشت.

خونه دوبلکسی که قسمت بالا مربوط به خواب و سرویس بود و قسمت پایین پذیرایی.

یه بخشی ام مطبخ با یه آشپزخونه ی کاملا شیک.

من که انگار رفیق چند ساله نیما بودم خیلی راحت اون خونه ی دَرَن دشت و لوازمِش رو برانداز می کردم.

مریم: حالا باید چی کار کنم؟  اینجا که همه چیز تمیز و رو به راهه و کاری نیست که من بکنم.

نیما حالابایستی موضوع رو بهش می گفت.

نیما: شما اول باید خودتون رو تمیز کنید تا مهمون ها که میان نفهمن که شما کی هستین و چی کاره این.

بعدشم حمام رو بهش نشون داد وراهنماییش کرد تا بره یه دوش بگیره وبیاد.

بهش سفارش کرد تا جایی که می تونه خودش رو حسابی بسابه و تمیز کنه.

اونم از خدا خواسته رفت تو حمام و یه دوساعتی رو تو حمام بود. بعد از حمام واقعا عوض شده بود همین دوش ساده و نظافت  کار خودش رو کرده بود. نیما مریم رو برد داخل یکی از اتاقها وکلی از لباس های رنگارنگ رو بهش نشون داد که برای خواهرش بود. لباسهایی که واقعا شاید تو خواب هم تصورش رو نمی کرد.

بعد از اون برای تکمیل شدن کارش یه شماره تلفن گرفت و گوشی را داد به مریم تا همونطور که از قبل باهاش هماهنگ کرده بود بره آرایشگاه و مثل  یه عروس خودش رو آراسته کنه. آرایشگاه، تو کوچه ی خونه نیما بود ساعت حدودا سه ونیم عصر، مریم کاملا آرایش شده برگشت. تو این فاصله حدودا دو ساعته نیمام رفت دوش گرفت ولباس های شیک وتمیزش رو تن کرد و آماده شد تا بریم خونه پیمان. مریم خیلی زیبا شده بود و کاملا متفاوت با اون چیزی که اول دیده بودیم.

ادامه داستان فردا همین جا


 

 

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ


قلمم در بیان عاجز است و زبانم در کلام قاصر.
از جمع کلمات، درقالب شعر و داستان
شرحی از دل نوشته هایم را به رشته تحریر درآوردم.
کلام دوست واژه ای ست مقدس
و تو ای قدیس من.
لطفِ نگاهِ چشمانِ مهربانت را
از جمله های پر خبط و اشتباه من دریغ مدار.
اگر هر سطری از کلامم مقبولِ نظری اُفتَد
مرا خودشیفته نخواهد کرد و
اگر هر واژه ام منفور نگاهی شود
در من ایجاد بغضی نخواهد شد.
در مسند قضاوت شما
حکم به هرآنچه دهید در قبال رد و تاییدم
سر تسلیم فرود خواهم آورد
حکم تان دست مایه ای است
تا بتوانم بر لوحِ سفیدِ کاغذ
واژه ای را بنگارم
که محبوبِ هرنگاه و مجذوبِ هر دلی باشد.

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب