تبلیغات
محزون

محزون
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
نظر سنجی
نظر شما درباره ی رمان راز تنهایی مریم؟





صفحات جانبی

راز تنهایی مریم

 

این رمان  داستان زندگی دختری روستایی است.

عجین  شده  با   دل  نوشته های   بابای   هلینا و هانا.

اثری      متفاوت      به      قلم       سید حسن ساداتی.

به تدوین و گردآوری  مهدی و محمدسجاد موکل.

تقدیم     به   او که  اگر   حسن به یوسف ، عمر به نوح،

گنج    به     قارون    ،    صبر    به    ایوب  منسوب باشد

مهربانی   و    محبت    خصیصه ی بارزی است که تنها

در  سیطره ی  قلب  و    دل  او    حکومت می کند.

این  کتاب  هدیه ای است ناقابل به زهرای مهربان

به  پاس    جبران    ذره ای     از  تمامی   خوبی هایش.

 

 

نظرات و پیشنهادات و انتقادات شما، در رسیدن به نقطه ایده آل و پیشبرد اهداف عالیه ما را رهنمود و یاری گر خواهد بود.

آنچه را از محتویات داستان و نوع قلم برداشت می کنید بدون اغراق می توانید از طرق زیر به حقیر ابراز و ارسال نمایید.

 

Email: H_Sadati_Story@yahoo.com

Weblog: Mahzuon.mihanblog.com

 

قسمت  چهل وهفتم راز تنهایی مریم

فردا صبح ساعت ده با انیس خانم رفتیم در مغازه. توی مغازه یه پسر دیگه بود كه ‌گفت شاگردشِ و پویا رفته كیش بار بیاره تا ده روز دیگه هم نمی‌یاد. چند بار دیگه خودم رفتم ولی خبری از پویا نبود. بعد از بیست روز با انیس خانم رفتیم تو پاساژ دنبال پویا وقتی رسیدیم به همون پلاك صد وسی دیدم كلاً دكور عوض شده و یه خانم تو مغازه هست و لوازم آرایشی می‌فروشه وقتی سراغ پویا رو گرفتیم گفت: نمی‌شناسه و مغازه متعلق به باباشِ كه چند روزی می‌شه اون رو خریده. دست از پا درازتر برگشتیم خونه.

دیگه هر چی دنبال پویا گشتم پیداش نكردم آب شده بود و رفته بود توی زمین.

یك سالی از زندانی شدن محمد گذشته بود كه یه روز یه سرباز یه برگه آورد خونه و گفت: فردا با این برگه بیاید بیمارستانِ مخصوص زندانی‌ها. من فردای اون روز از خستگی و فشار فكریِ مغازه، فرصت نكردم برم بیمارستان و پس فردا صبح تنها راه افتادم و رفتم. محمد رو روز قبل برده بودن. پرسون پرسون سراغش رو گرفتم، گفتن بایستی برم پیش رئیس. رفتم پیش رئیس زندان و گفتم همسر محمد اعتماد هستم.

رئیس زندان: شوهرتون سه‌شنبه هفته گذشته تو زندان درگیری درست كرده و با شكستن شیشه هم خودش رو زخمی كرده و هم چند تا هم‌بندی‌هاش رو زخم و زار كرده بعد از بستری شدن توی بیمارستان دیروز عصر وقتی سرباز پشت در اتاق بود ایشون خودشون رو از پنجره طبقه پنجم پرت می‌كنه و با دست خودش، خودش رو به كشتن می‌ده.

محمد یك سالی بود برای من مرده بود، خیلی بی‌تابی نكردم و بی تفاوت از اتاق رئیس زندان اومدم بیرون و گفتم: به خونوادش خبر بدین تا بیان جنازه بچه‌شون رو تحویل بگیرن.

اتفاقاتی كه پشت سر هم از در و دیوار می‌بارید روانم رو بهم ریخت و خیلی طول نكشید كه به مرگ محمد و نامردی پویا و سختی‌های دیگه عادت كردم. انگار بندناف ما رو با بدبختی گره زده بودن. حالا دیگه نه مغازه‌ای بود و نه ماهیانه صد ، صد و پنجاه تومنی و نه طلایی. باید می‌رفتم سركار و كار می‌كردم.

دیگه هر روز یه روزنامه همشهری می‌خریدم و با یه خودكار دور آگهی‌ها رو خط می‌كشیدم و می‌رفتم توی كیوسك تلفن. یه مدتی این شده بود كارم.

الو سلام، ببخشید در مورد آگهی‌تون زنگ می‌زنم.

مجردید یا متأهل. متأهل هستم ببخشید خانم ما مجرد می‌خواستم. بوق بوق ...

الو سلام: ببخشید در مورد آگهی تون زنگ می زنم.

سابقة كار دارید؟ نه! ... ... بایستی حداقل پنج سال سابقه كار داشته باشی. دوباره بوق بوق ...

الو سلام، ببخشید در مورد آگهی‌تون زنگ می‌زنم.

ببینید خانم ما یه منشی می‌خوایم كه، روابط عمومی خوبی داشته باشه، بگه و بخنده و اگه یه بار یه خواهشی داشته باشیم نه نیاره. گوشی رو قطع كردم.

الو سلام، ببخشید در مورد آگهی‌تون زنگ می‌زنم.

ببخشید صداتون به خانم‌ها می‌خوره. بله خانم هستم. نمی‌بینید نوشتیم كارگر برای کارای سنگین. برو خونه آشپزی‌ت رو بكن.

بوق بوق بوق ...

دیگه خسته شده بودم. اگه مجرد بودی متأهل می‌خواستن، اگه متأهل بودی، مجرد قبول می‌كردن. اگه اهل بگو و بخند نبودی حاضر نبودن جوابت رو بدن. اگه مجرد بودی و اهل بگو بخند دوباره یه چیز اضافه می‌شد مثل ضامن و سفته و ....

واقعاً بریده بودم. یه روز بعد از ظهر بعداز ظهر وقتی رفتم نونوایی نون بگیرم. موقع برگشتن از نونوایی روی دیوار  یه برگه زده بودن كه نوشته بود به یك منشی خانم نیازمندیم. شماره تلفن رو از پایین برگه برداشتم و با نون رفتم توی كیوسك تلفن و شماره رو گرفتم.

تلفن زنگ خورد. بفرمائید.

بعد از سلام گفتم: ببینید آقا من نه سابقه كار دارم، نه اهل بگو بخندم، نه ضامن دارم. اون آقا از پشت تلفن خندید و گفت: اگه نه سابقه كار دارید، نه اهل بگو بخندین و نه ضامن دارید پس چی دارید؟

گفتم: آقا من می‌خوام كار كنم و خرجم رو دربیارم.

اون آقا گفت: باشه خانم خیلی ام خوبه و بعد آدرس داد و گفت: فردا ساعت هشت صبح اینجا باش.

صبح زود از خونه اومدم بیرون تا به موقع برسم و اولین روز، بدقولی نكرده باشم. وقتی رسیدم، بالای در ورودی یه تابلو دیدم كه روی اون نوشته شده بود چاپخانه حاج حسین منصف.

وقتی از در وارد شدم چند قدم جلوتر یه دفتر بود كه در شیشه‌ای داشت. رفتم تو و سلام كردم یه آقای حدوداً پنجاه و پنچ  ساله كه بیشتر موهاش سفیده شده بود اونجا پشت میز نشسته بود و یه میز خالی‌ام روبه روش بود. گفتم ببخشید من همون خانمی‌ام كه دیروز زنگ زدم. گفت: بله بفرمائید اونجا روی صندلی بشینید تا اول سنگامون رو با هم وا بكنیم.   (( به قول معروف جنگ اول به از صلح آخر)).

ببینید خانمِ ... گفتم علیپور هستم. گفت خانم علیپور اینجا یه چاپخونه‌س كه فقط هشت تا كارگر مرد داره که تو سالن کار می کنن با یه دونه آبدارچی. كارشون از شش صبح شروع می‌شه تا پنج بعدازظهر. البته شما بایستی تا قبل از ساعت اداری یعنی هشت صبح اینجا باشین. خودم بعضی روزا شاید دیرتر بیام و زودتر برم. در نبود من هیچ‌كس حق نداره حتی یه سوزن از اینجا بیرون ببره.

شما بایستی تلفن‌ها رو جواب بدین و سفارش بگیرین و كارهای روزانه كه خیلی‌ام سنگین نیست رو انجام بدین.

جمعه‌ها و روزهای تعطیل ما كار می‌كنیم. البته اضافه حقوق بابت این روزها پرداخت می‌كنم. سرویس و بیمه هم نداریم. حالا اگه موافقی می‌تونی از همین امروز كارت رو شروع كنی.

ریحانه: ببخشید حاج آقا حقوقم ماهی چقدرِ؟

حالا چند روزی رو آزمایشی كار كن ببینم از پس كار برمی‌یای؟ بعد از یك هفته حقوقت رو مشخص می‌كنم.

ریحانه: باشه هر چی شما بفرمائید.

روز اول یه كم استرس داشتم ولی یواش یواش به همه چیز عادت كردم و نبض كار اومد تو دستم.

حاجی طبق قولی كه داده بود قبل از یك هفته حقوقم رو مشخص كرد و گفت اگه كارت خوب باشه نمی‌ذارم ناراضی باشی.

اولین ماه كاری كه رسید و حقوقم رو گرفتم انقدر خوشحال بودم كه فقط خدا می‌دونست. دیگه سعی می‌كردم تا اونجایی كه می‌شه پس‌انداز كنم و حتی یه ذره هم ولخرجی نكنم. چند ماهی گذشت. از چاپخونه به خونه و از خونه به چاپخونه كار همیشگی و هر روزم شده بود. دیگه حتی روزهای تعطیل و جمعه رو هم می‌رفتم سركار. هر كسی سرش تو كار خودش بود و همه چیز به سختی ولی خوب پیش می‌رفت. خاطرات گذشته رو بطور كلی به فراموشی سپردم.

حاجی از كارم راضی بود و همیشه تعریفم رو میكرد. تعریف ‌های حاجی بهم روحیه ی مضاعف داده بود. حاجی بیشتر وقت‌ها بعد از ظهر ساعت سه از چاپخونه می‌رفت بیرون دنبال حساب كتاب و سفارش گرفتن.

یه بار اولین روز دوره ماهانه‌ام بود كه از دل درد و كمر درد زیاد حسابی بهم ریخته بودم. حاجی اونروز وقتی دید حالم خیلی مساعد نیست و مثل همیشه نیستم موقع رفتن گفت: خانم علیپور لوازم‌تون رو بردارید تا خودم شما رو برسونم.

ادامه داستان فردا همین جا
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ


قلمم در بیان عاجز است و زبانم در کلام قاصر.
از جمع کلمات، درقالب شعر و داستان
شرحی از دل نوشته هایم را به رشته تحریر درآوردم.
کلام دوست واژه ای ست مقدس
و تو ای قدیس من.
لطفِ نگاهِ چشمانِ مهربانت را
از جمله های پر خبط و اشتباه من دریغ مدار.
اگر هر سطری از کلامم مقبولِ نظری اُفتَد
مرا خودشیفته نخواهد کرد و
اگر هر واژه ام منفور نگاهی شود
در من ایجاد بغضی نخواهد شد.
در مسند قضاوت شما
حکم به هرآنچه دهید در قبال رد و تاییدم
سر تسلیم فرود خواهم آورد
حکم تان دست مایه ای است
تا بتوانم بر لوحِ سفیدِ کاغذ
واژه ای را بنگارم
که محبوبِ هرنگاه و مجذوبِ هر دلی باشد.

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب