تبلیغات
محزون

محزون
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
نظر سنجی
نظر شما درباره ی رمان راز تنهایی مریم؟





صفحات جانبی

راز تنهایی مریم

 

این رمان  داستان زندگی دختری روستایی است.

عجین  شده  با   دل  نوشته های   بابای   هلینا و هانا.

اثری      متفاوت      به      قلم       سید حسن ساداتی.

به تدوین و گردآوری  مهدی و محمدسجاد موکل.

تقدیم     به   او که  اگر   حسن به یوسف ، عمر به نوح،

گنج    به     قارون    ،    صبر    به    ایوب  منسوب باشد

مهربانی   و    محبت    خصیصه ی بارزی است که تنها

در  سیطره ی  قلب  و    دل  او    حکومت می کند.

این  کتاب  هدیه ای است ناقابل به زهرای مهربان

به  پاس    جبران    ذره ای     از  تمامی   خوبی هایش.

 

 

نظرات و پیشنهادات و انتقادات شما، در رسیدن به نقطه ایده آل و پیشبرد اهداف عالیه ما را رهنمود و یاری گر خواهد بود.

آنچه را از محتویات داستان و نوع قلم برداشت می کنید بدون اغراق می توانید از طرق زیر به حقیر ابراز و ارسال نمایید.

 

Email: H_Sadati_Story@yahoo.com

Weblog: Mahzuon.mihanblog.com

 

قسمت  سی وهشتم راز تنهایی مریم

مادرم: خانم دكتر، شما ماشاء ا... کلی سواد و كمالات دارید، من چه كمكی می‌تونم بهتون بكنم؟

خانم دكتر: شاید به قول شما من سواد داشته باشم ولی همه چیز سواد نیست، شاید شما تجربه هایی رو داشته باشید كه من نداشته باشم.

مثلاً نمونه ش همین دخترتون مریم جون. شما بچه دارید و مادر هستید تجربه ی مادری دارید و من این تجربه رو ندارم پس شما از من كه مادر نیستم و بچه ندارماطلاعات بیشتر و بهتری دارید در نتیجه برای مشکلات می تونید تصمیم درست تری نسبت به من بگیرید. حالا دیدی كه شما می‌تونید چقدر به من كمك كنید؟

مادرم: باشه بفرمائید ببینم چه كمكی از من بر می‌یاد.

خانم دكتر: من یه دوست یا بهتره بگم یه آشنا دارم كه یه دختر داره تو سن و سال مریم جون. اصلاً فرض كن خودِ خودِ مریم جون. این‌ آشنای من با برادر شوهرش رفت و آمد خونوادگی تنگاتنگی داشته. برادر شوهرش یه پسر جوون داشته مثل محسن خدا بیامرز. این پسر بعداً عاشق این دختر می‌شه درست مثل مریم و محسن. بدون اینكه این دختر به خونوادش بگه و اونارو در جریان بذاره اشتباه می‌كنه و رابطه و دوستی‌ش رو با این پسر ادامه می‌ده. البته تا اون جایی كه من در جریانم قصد و نیت‌شون از رفاقت، ازدواج بوده ولی حالا چرا این ازدواج سر نگرفته الله اعلم. این دوستی و رفاقتِ یواشكی بالاخره كار رو به جاهای باریك می‌كشونه و اون اتفاقی كه نباید بیفته متأسفانه می‌افته. حالا می خوام بدونم به نظر شما باید چی كار كرد؟

مادرم كه شاید تو عمرش یه چنین اتفاقی رو تجربه نکرده بود گفت والا چی بگم؟

خانم دكتر: نظرت رو بگو.

مادرم: خدا نكرده اگه این اتفاق زبونم لال، زبونم لال برای بچه من بیفته شیرم رو به اون بچه حروم می‌كنم و گوش تا گوش سرش رو می‌برم.

خانم دكتر: به نظر شما اینطوری كار درست می‌شه؟

مادرم: درست نمی‌شه ولی اینكه دختر و پسر با هم هر غلطی خواستن بكنن و بعدشم هیچی به هیچی، این جوری‌ام كه جورش در نمی‌یاد.

خانم دكتر: حالا درست و غلطش به كنار، ما كاری به اون نداریم به نظر شما اگه كار از كار گذشته باشه و اون دختر حامله شده باشه چی؟ وقتی خانم دكتر این سؤال رو پرسید تازه فهمیدم چه بلایی سرم اومده و بی خود نبود كه دیروز خانم دكتر كلی وقت هاج و واج منو نگاه می‌كرد و هیچی نمی‌گفت. بهداری دور سرم چرخید. تموم بدنم شروع كرد به لرزیدن. زبونم قفل شده بود و ضربان قلبم به تندی می‌زد  هر ان احساس می‌كردم قلبم از سینه بیرون بزنه، اون لحظه دلم می‌خواست زمین دهن باز كنه و منو ببلعه. درد و سنگینی شنیدن این خبر  از خبر مرگ محسن چیزی کم نداشت. منتظر شنیدن جواب مادرم بودم كه مادرم گفت: باید اون پسر، دختر بیچاره مردم را بگیره و عقدش كنه.

خانم دكتر: حالا اگه از بخت بد اون دختر، پسره تصادف كرده باشه و مثل آقا محسن ، مرده باشه چی؟

مادرم كه اصلاً نمی‌تونست این فكر رو از ذهن و خیالشم بگذرونه گفت: من والّا عقلم به جایی قد نمی‌ده، چی بگم. خدا اون روزو نیاره.

خانم دكتر: من می‌خوام به این دوستم بگم عزیز من، بایستی از قبل طوری بود بیشتر دقت می‌كردی تا این اتفاق نیفته حالا كه این اتفاق افتاده نباید ما كار رو بدتر کنی و به آبروریزی و جار و جنجال بکشونی. اگه ما بیایم اون دختر رو از همه چیز محروم كنیم،کتکش  بزنیم، از خونه بیرونش كنیم، اصلاً بكشیمش آیا واقعاً چیزی عوض می‌شه؟

مادرم: نه حق با شماست.

خانم دكتر: خانم اسماعیلی من می‌خوام به شما بگم كه ... به شما بگم كه ... والا نمی‌دونم چطوری بگم می‌خوام بگم كه این اتفاق برای مریم افتاده.

تا خانم دکتر این جمله رو گفت: صدای افتادن و شكستن صندلی چوبی رو شنیدم و دویدم توی اتاق. مادرم غش كرده بود.

من دست و پام رو گم کرده بودمو مثل ابر بهاری گریه می کردم و مرتب می گفتم مامان جون ببخشید تو رو خدا ببخشید نفهمیدم، اشتباه کردم، غلط کردم تو رو خدا مامان جون چشمات رو وا کن.

خانم دكتر گفت عجله كن برو آب بیار بریزیم توی صورتش دچار شك عصبی شده. آب آوردم ریختم توی صورت مادرم، یواش یواش به هوش اومد.

خانم دكتر از من خواست تا از اتاق برم بیرون و تو محیط بهداری بمونم.

بعد از به هوش اومدن مادرم دوباره خانم دكتر كلی وقت باهاش صحبت كرد تا یه كم قضیه برای مادرم راحت‌تر حل بشه.

خانم دكتر از مادرم خواست تا اوضاع بدتر نشده و همه نفمیدن كمك كنه تا یه جور سر و ته قضیه رو هم بیاره.

خانم دكتر قرآن مجیدی رو كه روی میز بود برداشت و قسم خورد كه این راز بین ما سه نفر می‌مونه و هیچ كس خبردار نمی‌شه بشرط اینكه مادرم هر طور هست با این قضیه كنار بیاد و حتی به بابام هم حرفی نزنه.

اونروز جمعه ایثار و از خودگذشتگی بزرگی رو از خانم دكتر دیدم. شاید هر كس دیگه‌ای بود و می‌خواست موضوع به این مهمی رو به مادرم بگه صددرصد كار به جای باریك می‌كشید. خانم‌ دكتر انقدر خوب و درست گفت كه خدارو شكر اتفاق خاصی نیفتاد. من از خانم دكتر درسهای زیادی گرفتم رازداری بزرگترین درسش بود. او ن همیشه می‌گفت تا می‌ تونید به دیگران محبت كنید مطمئن باشید اگه به درد خودتون نخوره حتما به درد نوه و نتیجه‌هاتون خواهد خورد.

خانم دكتر همیشه به من می‌گفت هیچ وقت هیچ چیز رو پایان كار ندون.

اون به من ‌گفت: من و محسن همدیگه رو می‌‌خواستیم و با هم بودنمون فقط و فقط بخاطر ازدواج بوده نه چیز دیگه ولی چه درست می‌گفت وقتی می‌گفت آیا شما می‌‌دونستید كه چقدر دیگه پیش خدا عمر دارید؟ آیا می‌دونستید كه اگه شاید اون گناه رو نمی‌کردید الان محسن زنده بود و صد تا اتفاق خوب باید می‌افتاد. شما فقط یه هفته صبر نكردید و این همه مصیبت و دربدری به بار آوردید. درد و مصیبتی كه     سرچشمه ش اون گناهی بود كه شما مرتكب شدید.

من هنوز وقتی یاد اون روزها و اون همه زحت خانم دكتر می‌افتم فقط براش دعا می‌كنم.

اون فرشته اونروز چقدر با مادرم صحبت كرد تا اون راضی شد من با خانم دکتر برای تموم کردن کار بریم شهر پیش همون خانمی که خودِ شهلا جون برای بچه دار شدن پیشش دوا درمون میکرد. قرار شد مامانم به بابام بگه كه مریم برای یه دوره آموزش بهیاری چند روزی رو باید بره شهر. دیگه حتی روی نگاه كردن به صورت مادرم رو نداشتم. اشتباه بزرگی كه من مرتكب شده بودم چیزی نبود كه مادرم یا هر كس دیگه به راحتی بتونه با اون كنار بیاد.

صبح روز شنبه من و خانم دكتر با هم اومدیم شهر. موقع خدافظی از مادرم یكی از بدترین و سخت‌‌ترین روزهای زندگیم بود. زشتی و گناه عمل ، خیلی بزرگ‌تر از اون بود كه حتی بشه تصورش رو كرد. خجالت و شرمندگی خیلی چیزِ كمی بود. خیلی می‌ترسیدم. حضور خانم دكتر تنها دلگرمی اون لحظه‌های سخت بود. خیلی از خودم بدم می‌اومد. انتظار اینكه می‌خواستم زود مادرم با این مساله كنار بیاید انتظار بیجایی بود. مادرم از فشار روحی این اشتباه و گناه به یكباره در هم فروریخت و نابود شد.

ادامه داستان فردا همین جا

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ


قلمم در بیان عاجز است و زبانم در کلام قاصر.
از جمع کلمات، درقالب شعر و داستان
شرحی از دل نوشته هایم را به رشته تحریر درآوردم.
کلام دوست واژه ای ست مقدس
و تو ای قدیس من.
لطفِ نگاهِ چشمانِ مهربانت را
از جمله های پر خبط و اشتباه من دریغ مدار.
اگر هر سطری از کلامم مقبولِ نظری اُفتَد
مرا خودشیفته نخواهد کرد و
اگر هر واژه ام منفور نگاهی شود
در من ایجاد بغضی نخواهد شد.
در مسند قضاوت شما
حکم به هرآنچه دهید در قبال رد و تاییدم
سر تسلیم فرود خواهم آورد
حکم تان دست مایه ای است
تا بتوانم بر لوحِ سفیدِ کاغذ
واژه ای را بنگارم
که محبوبِ هرنگاه و مجذوبِ هر دلی باشد.

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب