محزون
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
نظر سنجی
نظر شما درباره ی رمان راز تنهایی مریم؟





صفحات جانبی

راز تنهایی مریم

 

این رمان  داستان زندگی دختری روستایی است.

عجین  شده  با   دل  نوشته های   بابای   هلینا و هانا.

اثری      متفاوت      به      قلم       سید حسن ساداتی.

به تدوین و گردآوری  مهدی و محمدسجاد موکل.

تقدیم     به   او که  اگر   حسن به یوسف ، عمر به نوح،

گنج    به     قارون    ،    صبر    به    ایوب  منسوب باشد

مهربانی   و    محبت    خصیصه ی بارزی است که تنها

در  سیطره ی  قلب  و    دل  او    حکومت می کند.

این  کتاب  هدیه ای است ناقابل به زهرای مهربان

به  پاس    جبران    ذره ای     از  تمامی   خوبی هایش.

 

 

نظرات و پیشنهادات و انتقادات شما، در رسیدن به نقطه ایده آل و پیشبرد اهداف عالیه ما را رهنمود و یاری گر خواهد بود.

آنچه را از محتویات داستان و نوع قلم برداشت می کنید بدون اغراق می توانید از طرق زیر به حقیر ابراز و ارسال نمایید.

 

Email: H_Sadati_Story@yahoo.com

Weblog: Mahzuon.mihanblog.com

 

قسمت چهارم راز تنهایی مریم

من تو یه خونواده شلوغ بدنیا اومدم با شش تا خواهر و چهار تا برادر.همشون رفتن سر خونه و زندگی هاشون به جز من و یه برادر کوچکتر از خودم که مریض احوالِ. خونمون تو یه روستاس که تا شهر حداقل دو ساعت کامل راهِ . یه خونه روستایی که چهار تا اتاق تو در تو داشت با یه حال بزرگ و سرویس حمام و دستشویی که تو حیاط یه گوشه ای تازه ساخته شده با کلی درخت و یه حوض وسط حیاط که همیشه شیر آبش چِک چِک می کنه. به اتفاق خونواده عموم با یه پسر و دو تا دخترش زندگی ساده وعادی داشتیم.

مردم روستا همشون با هم رفیقن وراحت.نه مثل شهر که همه از همه فرار می کنن. من یک سالی بود که تو بهداری با یکی دیگه از دخترهای آبادیمون که درس کارورزی خونده بود مشغول به کار شده بودم. کارهایی مثل فشار گرفتن و پانسمان زخم و تنظیم کارت بچه ها و تزریقات. هنوز بیشتر از هفده سال نداشتم که احساس کردم نگاه های محسن که تنها پسر عموم بود یه حس خاصی رو به من القاء می کرد. از چشاش یه چیزایی رو می تونستم بفهمم. محسن دو ماه دیگه قرار بود که برای خدمت سربازی بره شهر. اون یکی از بچه های موفق روستا بود که حرفه نجاری رو خوب بلد بود. به سرعت برق و باد دو ماه گذشت. محسن دفترچه آماده به خدمتش رو گرفت و قرار بود تا سه روز دیگه  اعزام بشه.

عصر پنج شنبه ها طبق روال معمول مردم روستا به سر مزار از دست رفته هاشون می رفتن. من تو خونه تنها بودم که محسن اومد خونه ی ما. وقتی فهمید که من تنها هستم حرف دلش رو گفت اگر چه با زور وزحمت و سرخ وسفید شدن بود.

محسن گفت که به من علاقه داره و من باید بهش قول بدم که محسن رو تنهاش نمی ذارم و پابه پاش می مونم تا یه زندگی خوب رو برای همدیگه رقم بزنیم.

حرف های زیادی برای گفتن داشت که از شدت حیاء نتونست راحت همش رو بگه.

اون روز اومده بود تا تنها از من قول و وعده یک قرار بزرگ رو بگیره که گرفت و رفت.

درست یکشنبه صبح زود با یه آداب خاصی محسن رو از زیر قرآن برای اعزام به سربازی گذروندیم وباچشمانی اشک بار اون رو بدرقه کردیم. زمستانی سرد وبرفی بود. محسن گفته بود که دیر به دیر خواهد اومد تا بتونه برای ایام عید، تعطیلات عید رو تو مرخصی کنار خونواده سپری کنه. دیگه حساب روزها و ساعاتش رو داشتم. لحظه شماری    می کردم تا زودتر عید بشه و محسن برگرده. بالاخره لحظه موعود رسید محسن با سری تراشیده و لباسی که تمام و کمال، هیبت یک سرباز وظیفه شناس رو می رسوند رویت شد. دیگه هر چند محسن موهای بلندش رو نداشت اما باز هم جذاب ودوست داشتنی بود. اولین بار بعد از این همه مدت دلم می خواست که محسن رو تو آغوشم بکشم و ببوسمش ولی این مهم ممکن نبود. شب اولِ اومدنِ محسن همه خونه ی عموم دعوت بودیم. محسن از سربازی و دوستاش وفرمونده  و همه چیز تعریف کرد تو تعریفاش همه حواسم به محسن جمع بود.

خیلی دلم می خواست بدونم از دلتنگی ش برای خونه  و روستا هم چیزی میگه یا نه. محسن گاهگاهی یواشکی نگاهش رو به من میدوخت. تا بعد از نیمه شب همه خونه عمو بودیم. ساعت سه صبح بود دیگه برگشتیم خونه. ولی من تا صبح حتی یک لحظه هم نخوابیدم. تو رویاهام یه خونه قشنگ ونقلی ساخته بودم که سه چهارتا بچه قد و نیم قد داشتیم. صبح فردای اون روز من طبق روال جمعه ها گوسفندامون رو برای چَرا به صحرا بردم. صحرایی که خیلی با آبادی فاصله نداشت. ما یه باغ داشتیم یه باغ بزرگ با کلی درخت و یه خونه کاهگلی نزدیک صحرای آبادی که میوه وسبزی و مایحتاج خونه رو تامین می کرد. بعد از چَرای گوسفندا برای آب دادن بهشون اونا رو آوردم کنار چشمه ی نزدیک باغ. محسن به اتفاق پدرم توی باغ بودن. محسن وقتی منو دید اومد کمک تا به گوسفندا راحت تر آب بدیم. پدرم  مشغول هرس کردن درختا بود. اونقدر با محسن سرگرم حرف زدن شدیم که متوجه نشدیم گوسفندا دارن همه ی سبزی ها و درختچه های تو باغ رو از بین می برن.

یه دفعه صدای بابام روشنیدیم که داد می زد دختر حواست کجاست؟! گوسفندا همه باغ رو ... با محسن سراسیمه دویدیم تا گوسفندا رو از باغ بیرون کنیم وبرگردونیم تو آغُلِشون که کنار خونمون بود.

تو مسیر برگشت محسن خیلی بهم امید داد بهم قول داد یه زندگی خوب و راحت وبی دغدغه رو برام می سازه. اون جوون کامل و لایقی بود. با وجودی که سن وسالی نداشت اما هم حرفه بلد بود هم  یه مبلغی اندوخته از کارهای تابستونیش کنار تحصیلش جمع کرده بود.

محسن بیشتر از سوم دبیرستان نخوانده بود اما فهم وشعور بالایی داشت. اون   فوق العاده دل رئوف ومهربون بود.

 

تو راه برگشت، من به محسن قول دادم که تموم تلاشم رو برای خوشبختی مون خواهم کرد. اوایل محسن هیچ وقت نشد که از بچه و مادر شدن وپدرشدن حرفی بزنه.

ولی من خیلی راحت ازش خواستم بگه دوست داره چند تا بچه داشته باشیم وجنس اونا چی باشه.

محسن می گفت: همین که سلامت باشن برام کافیه ولی پنج تا پسر و سه تا دخترم خوبه و چقدر از این حرفِش خندیدیم.

مریم: اوه چه طبعی دیگه چی آقا؟

من: سلامتی شما.

رسیدیم خونه وگوسفندا رو بردیم تو آغول. محسن از من خدافظی کرد ورفت.

روز های تعطیل عید هر روز منو محسن همدیگه رو می دیدم. علاقه من به محسن هر روز بیشتر و بیشتر می شد.

گاهی وقتا بی علت وبی جهت می رفتم خونه عموم ومثلا نون، پنیر و صدتا چیز دیگه که خودمون داشتیم رو بهونه می کردم اما بهونه من بهونه خواستنی دلم بود نه نون و پنیر و چیزای دیگه.

تعطیلات عید تموم شد. محسن دو روز دیگه بایستی برمی گشت پادگان.

محسن روز آخر گفت که شاید این بار تا شش ماه دیگه برای مرخصی نیاد و ادامه داد. اگر چه خیلی سخته ولی می خوام مرخصی هام رو بذارم برای آخرای خدمتم.

به محسن گفتم: تو این مدت شش ماه اگه برگشتی و دیدی ... .

محسن: چی رو دیدم؟

مریم: دیدی من موهام سفید شده بدون از دوری تو بود.

محسن نفس راحتی کشید وخیلی خوشحال گفت. توام موهاتو کچل کن که کسی نبینه سفیده یا سیاه.

بعد از خدافظی محسن و رفتش به پادگان روزها به سختی و به آهستگی می گذشت.

درست اوایل تابستون بود مادرم منو صدا زد وگفت: که می خواد یه موضوعی رو بهم بگه.

از اونجایی که رابطه من با مادرم سوایِ رابطه ی مادر و فرزندی یه رابطه ی دوستانه بود خندیدم و گفتم: خوش خبر باشی ولی حالا نمی شه بعدا بگی.

گفت: نه خیلی مهمه.

مریم: بذار واسه شب. وقتی از صحرا اومدم و کارای بیرون تموم شده بود بهم بگو.

اون شب کذایی رسید. مادرم اومد تو اتاقم و شروع کرد به صغرا کبری چیدن.

آره مادر جون هر دختری باید یه روزی بره خونه شوهرو برای خودش تشکیل خونواده بده.

تا آخر عمر که نمی شه ورِ دل ننه باباش بمونه و بخوره وبخوابه. پریدم توحرفاش و گفتم یعنی به این زودی از من سیر وخسته شدین. مادرم گفت: تو هر چی ام بزرگ بشی باز هم بچه مایی.

ما خیر وصلاحت رو می خوایم، دلمون می خواد تو خوشبخت بشی همین و بس.

مریم: حالا می شه بی پرده و راحت برین سر اصل مطلب.

مادرم گفت: حقیقتش اینه که اقدس خانم همین همسایه پشتی اومده بود یه چاق سلامتی و یه خواستگاری کوچولو از تو بکنه. البته اگه شما راضی باشین.

ادامه داستان فردا همین جا


.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ


قلمم در بیان عاجز است و زبانم در کلام قاصر.
از جمع کلمات، درقالب شعر و داستان
شرحی از دل نوشته هایم را به رشته تحریر درآوردم.
کلام دوست واژه ای ست مقدس
و تو ای قدیس من.
لطفِ نگاهِ چشمانِ مهربانت را
از جمله های پر خبط و اشتباه من دریغ مدار.
اگر هر سطری از کلامم مقبولِ نظری اُفتَد
مرا خودشیفته نخواهد کرد و
اگر هر واژه ام منفور نگاهی شود
در من ایجاد بغضی نخواهد شد.
در مسند قضاوت شما
حکم به هرآنچه دهید در قبال رد و تاییدم
سر تسلیم فرود خواهم آورد
حکم تان دست مایه ای است
تا بتوانم بر لوحِ سفیدِ کاغذ
واژه ای را بنگارم
که محبوبِ هرنگاه و مجذوبِ هر دلی باشد.

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
ساخت وبلاگ در میهن بلاگ

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | اخبار کامپیوتر، فناوری اطلاعات و سلامتی مجله علم و فن | ساخت وبلاگ صوتی صدالاگ | سوال و جواب و پاسخ | رسانه فروردین، تبلیغات اینترنتی، رپرتاژ، بنر، سئو