محزون
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
نظر سنجی
نظر شما درباره ی رمان راز تنهایی مریم؟





صفحات جانبی

راز تنهایی مریم

 

این رمان  داستان زندگی دختری روستایی است.

عجین  شده  با   دل  نوشته های   بابای   هلینا و هانا.

اثری      متفاوت      به      قلم       سید حسن ساداتی.

به تدوین و گردآوری  مهدی و محمدسجاد موکل.

تقدیم     به   او که  اگر   حسن به یوسف ، عمر به نوح،

گنج    به     قارون    ،    صبر    به    ایوب  منسوب باشد

مهربانی   و    محبت    خصیصه ی بارزی است که تنها

در  سیطره ی  قلب  و    دل  او    حکومت می کند.

این  کتاب  هدیه ای است ناقابل به زهرای مهربان

به  پاس    جبران    ذره ای     از  تمامی   خوبی هایش.

 

نظرات و پیشنهادات و انتقادات شما، در رسیدن به نقطه ایده آل و پیشبرد اهداف عالیه ما را رهنمود و یاری گر خواهد بود.

آنچه را از محتویات داستان و نوع قلم برداشت می کنید بدون اغراق می توانید از طرق زیر به حقیر ابراز و ارسال نمایید.

 

Email: H_Sadati_Story@yahoo.com

Weblog: Mahzuon.mihanblog.com

 

 

قسمت سوم راز تنهایی مریم

 

اون خونه با همه ی تشکیلات و داشته هایی که حتی ما از یه دونش هم بی نصیبیم ذهنم رو مشغول کرده بود و به این فکر می کردم که خدایا اگه واقعا اینا آدمن پس ما چی هستیم واگر ما آدمیم اینا چی.

ساعت چهار عصر بود که از خونه نیما به طرف خونه پیمان حرکت کردیم.

یواش یواش خیابونا شلوغ وشلوغ تر می شد. مردم با خونواده هاشون برای سپری کردن آخرین ساعات یه روز تعطیل  اومده بودن بیرون.

من تو حال وهوای خودم بودم. تو ماشین خیلی چیزا رو  نیما به مریم گفت وتکرار کرد که مبادا اشتباه کنه و اگه اشتباهی پیش بیاد از بقیه ی پول خبری نخواهد بود.

نیما: از حالا تو اسمت کتایونه و ما هم بهت می گیم کتی. مریم که حالا دیگه واقعا خودش رو متفاوت می دید اگر واقعا اسمش مریم بود دیگه نمی خواست که این اسمش باشه وبه کتی خیلی راضی تر بود تا مریم.

شاید اگه به طور حتم از دلش می خواستی بپرسی به عکس من که دلم می خواست عقربه های ساعت تندتر وتندتر به سمت جلو برن  مریم دلش می خواست  که زمان هیچ حرکتی نداشته باشه.

اون تازه یه جورایی داشت طعم خوب وشیرین خوشبختی وآسایش رو تجربه می کرد.طعم زیبای رویاهایی رو که امروز شاید بخشی از اونا واقعی شده بودن. اون هیچ وقت دلش نمی خواست فردا بشه.

درست تو همین صحبتا بود که رسیدیم به چراغ قرمزی که یه ترافیک سنگین داشت. گاهی وقتا بدبختی وفرار از بدشانسی حتی اگه تو نقش یه آدم خوشبختم باشی دست از سرت بر نمی داره. مریم یا کتی یا هرچیز دیگه، پشت اون چراغ قرمز کسایی رو می دید که از قُماش خودش بودن.

یکی می گفت:  CD  بدم، اون یکی می گفت: آقا آدامس بدم ، تو رو خدا یه بادکنک از من بخرید و زنی که به پشتش یه بچه کوچیک رو خوابونده بود و دست یه بچه دیگه تو دستاش بود و گدایی می کرد.

اما هیچ کس گُل برای فروش نداشت . انگار مریم جای خالی خودش رو خیلی اونجا احساس می کرد. اما دلش نمی خواست که  اونجا باشه آخه مریم روحش لطیف بود مثل کارش و گل هاش. مریم از اون همه شیله پیله ای که خیلی ها داشتند بی نصیب بود. اون یه دختر حدودا بیست ساله و تازه کار بود که یه روز متفاوت داشت و یه جورایی داشت یه کَمَکی خوشبختی رو مزه مزه می کرد. مثل خیلی از دخترای دیگه اُتو نزده بود، اهل بنگ وحشیش و هزار کوفت ِزهرماری دیگه نبود. مریم واقعا دختر ساده ای بود. پشت اون نگاه های خاص و سکوت های معنی دارش یه دنیا راز بود.

راز بزرگی که مهر خاموشی رو به لباش زده بود.پشت چراغ قرمزبود که مریم بغضش شکست و قطره های اشک آرایش صورتش را شست.

درد تنهاییِ مریم شاید تنها دردش نبود، درد سکوتی که هزارتا معنی داشت اون رو عذاب می داد، درد نداشتن یک هم صحبت، درد مریم و مریم های اینگونه، درد بزرگی بود که هیچ وقت هیچ کس سعی نکرد مرحمی براشون باشه.

دردی رو که حتی خود نیما اونروز برای تکمیل شدن عیش رفیقاش نه تنها براش درمون نبود بلکه شاید نمکِ روی زخمش هم شده بود.

نیما به سهیل زنگ زد و گفت: ما تا کمتراز یه ربع دیگه می رسیم.

پیمان گوشی رو از سهیل گرفت ویه چیزایی رو به نیما گفت. نه من  و نه مریم هیچکدوم نفهمیدیم که چی گفته شد و چی شنیده شد.

اما اون چیزی رو که از نگاه های مریم می تونستم بفهمم این بود که شاید اون  نمی خواست که دیگه پیش ما با باشه ولی مجبور بود.

نیما همونطور که به سیگار روی لبش پُک می زد وگوشی بدستش بود به پیمان گفت: ما سر کوچه ایم و ازش خواست که تا درِ حیاط رو باز کنه.

کوچه ای که معلوم بود همه چیزش،خونه هاش،ماشیناش همه وهمه برای آدمای از ما بهترونِ.

یه برج ،یه خونه ویلاییِ دَرَن دشت،یه املاک بزرگ مسکن سر ورودی کوچه بود.

نیما: آقا سید همین جا همین خونه یِ در طوسیِ.

رو به روی در وایسادم.

یه جوون حدودا بیست و سه چهار ساله با شکل و شمایل عجیب  ولباس های شیک و به صورتی کاملا دخترونه اومد کنار در. به نیما سلام کرد ویه پاکت از نیماگرفت و رفت تو.

نیما مثل جنتلمنا برای مریم در عقب رو باز کرد و اونو تا کنار در خونه همراهیش کرد و اومد طرف من. یه خورده تعارف تیکه پاره کرد و یه تراول پنجایی داد به من و گفت: بقیش باشه داداش. راستی شمارت رو به من بده باهات کار داشتم بهت زنگ بزنم. شمارم رو بهش دادم و خداحافظی کردم.

ساعت حدودا پنج عصر بود. به سر کوچه نرسیده بودم که گوشی موبایلم زنگ خورد. نیما بود. سلام داداش یه لحظه برمی گردی، باهات کار دارم. برگشتم در خونه پیمان. نیما اومد کنار در و گفت: مریم می خواد با شما برگرده پرسیدم: چقدرمهمونی تون طول می کشه؟

نیما: تو پول توقفت رو می گیری. گفتم آخه باید برم خونه دیر میشه.

بهرحال قبول کردم بمونم تا مریم رو برگردونم. به نیما گفتم:  توماشین منتظر می مونم. اومدم تو ماشین صندلی رو دادم عقب تا استراحت کنم. ضبط ماشین روشن بود و موسیقی گوش می دادم از فشار خستگی خوابم برد.

صدای خوردن کلید به شیشه ی ماشین منو از خواب بیدار کرد. هوا کاملا تاریک شده بود یه آن احساس کردم همه چیز تو خواب گذشته.

نیما رو دیدم که معلوم بود حالش خیلی خوب نیست از گفته هاش پیدا بود.

دیگه داداش رو داش می گفت. همینطور که داش داش می کرد در عقب رو باز کرد تا مریم سوار بشه وبعد یه خداحافظی زورکی کرد و رفت.

به طرف خونه حرکت کردیم. هوا تاریک بود صورت مریم روخوب نمی دیدم اما صدای هق هق گریه هاش رو می شنیدم.

آهنگ (( دل دریا رو نوشتی دل ما رو بنویس ... )) از صدای ابی تو ماشین به گریه های مریم شدت می بخشید حسابی خودش رو خالی کرد. چند دقیقه ای تو یه سکوت محض گذشت که مریم گفت: آقا شما چرا نیومدی تو مهمونی؟ جوابی که درست و کامل باشه نداشتم گفتم: شاید مصلحت نبود.

خندید وگفت: مصلحت؟ 

گفتم: آره مصلحت.

نیش خندی زد وآهی کشید.

مریم: اگه شما بودید شاید ...

گفتم شاید چی؟

مریم: هیچ چی.                      

پرسیدم: همونجا که صبح سوار شدی پیاده می شین؟

مریم: نه. چیه می خوای زودتر بری؟

گفتم:آخه من باید ... هیچی. ولش کن نگفتی کجا پیاده می شی؟

مریم: اون پایین، پایینا. خیلی پایین تر از اینجا.

گفتم: بچه جنوب شهری؟

مریم: نه.

گفتم: خونتون کجاست؟

مریم:خیلی دلت می خواد بدونی؟  من اینجا خونه وزندگی ندارم.

گفتم: پس کجا زندگی می کنی؟

مریم: تو همین تهرون.

گفتم: با کی؟

مریم: با دوستم.

گفتم: پدر و مادرت چی؟

مریم: قصه زندگی من اونقدرام که دلت می خواد بدونی جالب نیست.

گفتم: واسه اینکه مسیر کوتاهتربشه اگه مایل باشی دوست دارم بدونم.

مریم قصه زندگیش رو اینطور تعریف کرد:

....

ادامه داستان فردا همین جا


.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ


قلمم در بیان عاجز است و زبانم در کلام قاصر.
از جمع کلمات، درقالب شعر و داستان
شرحی از دل نوشته هایم را به رشته تحریر درآوردم.
کلام دوست واژه ای ست مقدس
و تو ای قدیس من.
لطفِ نگاهِ چشمانِ مهربانت را
از جمله های پر خبط و اشتباه من دریغ مدار.
اگر هر سطری از کلامم مقبولِ نظری اُفتَد
مرا خودشیفته نخواهد کرد و
اگر هر واژه ام منفور نگاهی شود
در من ایجاد بغضی نخواهد شد.
در مسند قضاوت شما
حکم به هرآنچه دهید در قبال رد و تاییدم
سر تسلیم فرود خواهم آورد
حکم تان دست مایه ای است
تا بتوانم بر لوحِ سفیدِ کاغذ
واژه ای را بنگارم
که محبوبِ هرنگاه و مجذوبِ هر دلی باشد.

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic