تبلیغات
محزون

محزون
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
نظر سنجی
نظر شما درباره ی رمان راز تنهایی مریم؟





صفحات جانبی

راز تنهایی مریم

 

این رمان  داستان زندگی دختری روستایی است.

عجین  شده  با   دل  نوشته های   بابای   هلینا و هانا.

اثری      متفاوت      به      قلم       سید حسن ساداتی.

به تدوین و گردآوری  مهدی و محمدسجاد موکل.

تقدیم     به   او که  اگر   حسن به یوسف ، عمر به نوح،

گنج    به     قارون    ،    صبر    به    ایوب  منسوب باشد

مهربانی   و    محبت    خصیصه ی بارزی است که تنها

در  سیطره ی  قلب  و    دل  او    حکومت می کند.

این  کتاب  هدیه ای است ناقابل به زهرای مهربان

به  پاس    جبران    ذره ای     از  تمامی   خوبی هایش.

 

 

نظرات و پیشنهادات و انتقادات شما، در رسیدن به نقطه ایده آل و پیشبرد اهداف عالیه ما را رهنمود و یاری گر خواهد بود.

آنچه را از محتویات داستان و نوع قلم برداشت می کنید بدون اغراق می توانید از طرق زیر به حقیر ابراز و ارسال نمایید.

 

Email: H_Sadati_Story@yahoo.com

Weblog: Mahzuon.mihanblog.com

 

قسمت  چهل وسوم راز تنهایی مریم

صبح هر چی صداش كردم تا بلند شه بره سركار بیدار نشد و گفت: مگه دیشب نگفتم كه از فردا سركار نمیرم؟

ریحانه: محمد پاشو شیطون رو لعنت كن و برو سركار. اگه سركار نری از كجا بیاریم بخوریم و اجاره خونه بدیم؟ هان؟

محمد: نمی‌خوام بیكار باشم كه، بعدا می‌رم سر كار. فقط دیگه نمی‌خوام آقا بالاسر داشته باشم همین.

ظهر كه شد محمد گفت: با دوستش فرشید كه قبلاً همكارش بوده و یه ماهی زودتر از محمد از شركت اومده بیرون قرار گذاشته تا با هم دیگه شریكی یه كاری رو شروع كنن.

مریم: آخه با كدوم پول؟ كار سرمایه می‌خواد. مگه می‌شه با دست خالی؟

محمد: فكر اونجاشم كردم. ما همین هشتصد هزار تومان پس‌اندازی رو كه داریم می‌دیم به فرشید و بقیش رو خود فرشید می‌زاره. فقط چون سرمایه فرشید بیشتره، من باید بیشتر كار كنم. شاید اصلاً مجبور بشم گاهی وقتا یه  هفته در ماه برم بیرون و تو توی خونه تنها باشی. حالا اینجا بازم خوبه خونواده‌ها زیادن و نمی‌ترسی و تنها نیستی. فقط باید قول بدی پشتم باشی و حمایتم كنی تا منم خیلی زود یه زندگی رویایی برات بسازم.

ریحانه: باشه هر چی تو بگی. حالا می‌خواید چی كار كنین؟

محمد: شلوار و پارچه از تركیه و كشورهای عربی می‌یاریم و اینجا پخش می كنیم.

ریحانه: خوبِ. منم براتون مشتری پیدا می‌كنم.

محمد: نه لازم نیست كه تو كار كنی زن مال توی خونس، مگه مَردت مرده.

محمد و فرشید كارشون رو شروع كردن.

محمد مثل گذشته‌ها صبح‌ می‌رفت سركار و شب برمی‌گشت خونه. بعضی وقتا می‌شد كه چند روزی رو خونه نمی‌اومد.

چیزی كمتر از شش ماه بود كه محمد پنج میلیون پول پس‌انداز كرده بود و چه قدر از این پس‌انداز خوش‌حال بودیم.

اون روز محمد گفت: حالا دیدی ریحانه خانم، اگه من پنج سال دیگه م كار می‌كردم اندازه این پنج، شش ماه پس‌انداز نداشتیم. بعد از اون تاریخ یواش یواش هر شب محمد دیرتر از شب قبلش ‌اومد خونه.

یه بار كه اعتراض كردم گفت: مگه تو زندگی خوب نمی‌خوای، مگه دلت نمی‌خواد از این سوراخ موش بیای بیرون و بریم یه خونه خوب بخریم؟ مگه تو دوست نداری پیشرفت كنی؟

منم كه دلم می‌خواست مثل خیلی از اون زنا و دخترای شیك و پیكی باشم كه توی خیابون دیده بودم خیلی قضیه رو كِش ندادم و سكوت كردم.

هنوز یك سال نشده بود كه یه روز محمد اومد دنبالم و گفت: می‌خوام ببرمت بیرون و یه شیرینی تُپل بهت بدم.

اون شب بعد از شام محمد یه كلید بهم نشون داد و گفت حدس بزن این كلید چیه؟ من كه تو خوابم همچین روزی رو ندیده بودم نمی دونستم هیچ حدسی بزنم. وقتی محمد گفت این كلیدِ خونه یِ خودمونِ، داشتم از تعجب شاخ درمی‌آوردم. اون شب از خوشحالی تو پوست خودم نمی‌گنجیدم.

گفتم: آخ جون دیگه از این جا می‌ریم به به چقدر خوب شد.

محمد: تو قرارداد خرید این خونه قید شده تا دو سال دیگه مستأجر سرجاش باشه و بعد از دو سال، ما می تونیم بریم توی اون خونه. زندگی روی خوب سكه رو به ما نشون داده بود. چند ماهی گذشت. یه شب كه با محمد تو خونه نشسته بودیم رو كردم به و محمد گفتم: حالا كه خدا رو شکر هم كار خوب و پر درآمدی داری و هم خونه داریم اگه یه بچه بیاریم خیلی خوب می‌شه. منم از تنهایی درمی‌یام.

محمد: حالا زودِ فعلاً كارای مهمتری دارم. اونم باشه به وقتش. لذت شیرین خرید خونه فقط یك هفته  بود.

محمد هر روز بداخلاق‌تر و بد قِلِق‌تراز روز قبلش می‌شد. دیگه به هر چیز كوچیك گیر می‌داد و جارو و جنجالی به پا می‌كرد كه بیا و ببین.

یه روز وقتی از بیرون، اومدم خونه، دیدم محمد كنار بخاری نشسته و یه سیخ توی دستاشِ. اول می‌ خواست همه چیز رو پنهون كنِ. ولی وقتی متوجه شد  من همه چیز رو دیدم گفت: پام درد می‌كرد یكی از بچه‌ها این جنس رو داد و گفته مصرف كن تا خوب بشی.

من كه حاضر بودم پام بشكنه ولی خوار به پای محمد نره وقتی شنیدم محمد پاش درد می‌كنه فكر كردم اون راست می‌گه و گفتم عیبی نداره فقط یه وقت خدا نكرده معتاد نشی؟

محمد: با یه بار و دو بار دود گرفتن كه آدم معتاد نمی‌شه.

بعد از اون شب چند بار محمد جلوی من این كار رو كرد و اگه یه ذره‌ای هم رودربایستی بینمون بود دیگه تموم شد. وقتی دود گرفتن‌های محمد ادامه پیدا كرد یه روز، خیلی قرص و محكم جلوش وایسادم و شروع كردم به دعوا كردن و شیون زدن و گفتم: بدبخت، اولش هفته‌ای یه بار بود بعدش روزی یه بار. حالام شده روزی چند بار. محمد که دیگه اصلا اعصاب و روان درستی نداشت یه قِش قرقی به پا كرد كه بیا و ببین.

یكی محمد گفت، یكی من گفتم. یه چیزی رو محمد پرت كرد و شكست،جوابش منم كوتاه نیودم و هر چی جلوی دستم بود شكستم. موشك جواب  موشك. محمد بلند شد و تا اون جایی كه جون داشت منو زد. اونقدر گردنم رو فشار داد كه داشتم خفه می‌شدم. اگه اون روز همسایه‌ها نبودن محمد منو كشته بود.

فردای اونروز محمد که از کارش پشیمون شده بود یه شاخه گل و یه جعبه شیرینی گرفت و اومد مِنَّت کشی وآشتی کرد.  

چند روز بعد از اون اتفاق و كتك‌هایی كه خورده بودم زنای همسایه اومدن خونمون و كسایی كه از قدیمی‌های اینجا بودن گفتن چی شده؟ چرا محمد آقا اینقدر عوض شده؟ شماها كه مثل عروس و دومادا بودین و همیشه صدای خنده بود كه از اتاقتون می‌اومد چرا حالا مثل خروس جنگی اینقدر به هم دیگه می‌پرید؟

گفتم: والا خودمم نمی‌دونم. موندم چی كار كنم؟

یكی از همسایه‌‌‌ها گفت: دخترجون تا دیر نشده یه بچه بیار هم سرتون گرم می‌شه و هم شوهرت دیگه واسه خاطر بچه هم كه شده شبا زودتر میاد خونه. یكی دو تای دیگه از همسایه‌هام حرف اون همسایه رو تأیید كردن.

فردا قبل از اینكه محمد بیاد خونه رفتم حسابی آرایش كردم و

لباس‌های قشنگ پوشیدم و خودم رو آماده كردم تا موقعی كه محمد بیاد

خونه موضوع رو مطرح كنم و به مرادم برسم.

ادامه داستان فردا همین جا
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ


قلمم در بیان عاجز است و زبانم در کلام قاصر.
از جمع کلمات، درقالب شعر و داستان
شرحی از دل نوشته هایم را به رشته تحریر درآوردم.
کلام دوست واژه ای ست مقدس
و تو ای قدیس من.
لطفِ نگاهِ چشمانِ مهربانت را
از جمله های پر خبط و اشتباه من دریغ مدار.
اگر هر سطری از کلامم مقبولِ نظری اُفتَد
مرا خودشیفته نخواهد کرد و
اگر هر واژه ام منفور نگاهی شود
در من ایجاد بغضی نخواهد شد.
در مسند قضاوت شما
حکم به هرآنچه دهید در قبال رد و تاییدم
سر تسلیم فرود خواهم آورد
حکم تان دست مایه ای است
تا بتوانم بر لوحِ سفیدِ کاغذ
واژه ای را بنگارم
که محبوبِ هرنگاه و مجذوبِ هر دلی باشد.

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب