تبلیغات
محزون

محزون
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
نظر سنجی
نظر شما درباره ی رمان راز تنهایی مریم؟





صفحات جانبی

راز تنهایی مریم

 

این رمان  داستان زندگی دختری روستایی است.

عجین  شده  با   دل  نوشته های   بابای   هلینا و هانا.

اثری      متفاوت      به      قلم       سید حسن ساداتی.

به تدوین و گردآوری  مهدی و محمدسجاد موکل.

تقدیم     به   او که  اگر   حسن به یوسف ، عمر به نوح،

گنج    به     قارون    ،    صبر    به    ایوب  منسوب باشد

مهربانی   و    محبت    خصیصه ی بارزی است که تنها

در  سیطره ی  قلب  و    دل  او    حکومت می کند.

این  کتاب  هدیه ای است ناقابل به زهرای مهربان

به  پاس    جبران    ذره ای     از  تمامی   خوبی هایش.

 

 

نظرات و پیشنهادات و انتقادات شما، در رسیدن به نقطه ایده آل و پیشبرد اهداف عالیه ما را رهنمود و یاری گر خواهد بود.

آنچه را از محتویات داستان و نوع قلم برداشت می کنید بدون اغراق می توانید از طرق زیر به حقیر ابراز و ارسال نمایید.

 

Email: H_Sadati_Story@yahoo.com

Weblog: Mahzuon.mihanblog.com

 

قسمت  نوزدهم راز تنهایی مریم

با وجود بچه های ملیحه سرگرمی بیشتری برای گذران وقت مون داشتیم.

مرخصی احمدآقا تموم شده بود و بعد از ده روز بایستی برمی گشت به راه آهن.

موقع خدافظی میشد احساس پدر و فرزندی رو بوضوح تو رفتار احمدآقا و بچه ها دید.

همه نظرشون این بود که احمدآقا ذاتا مرد مهربونیِ ولی موقع خداحافظی دوباره تا کنار در رفت و برگشت و بچه ها و ملیحه روبوسید.

آخرین بار خوب یادمه مادرم رو به احمدآقا گفت: احمداقا برو با خیال راحت ما اینجا مواظبشونیم.

تازه این زن و بچه ای که شما داری همه دارن بسپرشون به خدا و آب تو دلت تکون نخوره برو مادر ما هستیم.

موقع خداحافظی، خیلی دلم برای احمدآقا سوخت.

احمدآقا تو زلزله همه ی خونوادش رو از دست داده بود.

من همیشه فکر می کردم محبت زیاد از حد احمدآقا به خاطر تنهاییهاشه.

بعد از رفتن احمدآقا و سپری شدن ایام بچه ها هر روز بزرگ و بزرگ تر می شدن. روزها رنگ تکرار به خودشون می گرفتن. هوا با اومدن تابستون هر روز گرمتر ازقبل می شد.

سه هفته بعداز تولد بچه ها و رفتن محسن بود که من دچار یه سرماخوردگی خیلی بد شدم.

هنوز سرماخوردگی خوب نشده بود که تموم بدنم پر شد از دون های ریز قرمز رنگ و آبله ای.

تموم سر و صورت و بدنم پر شده بود.

آبله مرغون گرفته بودم. چقدر سخت بود.

همه بدنم به خارش افتاده بود.

هیچکس جرأت نمی کرد دور و برم بیاد.

همه نصیحت می کردن که اصلا به اون جوش ها و آبله ها دست نزنم.

صورتم مثل آدمای جُذامی شده بود. تموم اون زیبایی رو که همه ازش صحبت می کردن مثل خورشید پشت ابر پشت اون آبله های قرمز رنگ گم شده بود.

ترس از اینکه اگه جوشها بمونه داغونم کرده بود.

مادرم کمر بسته و تمام قد خودِش رو وقف من و بیماریم کرد.

شدت خارش به حدی بود که دلم می خواست با بُرِس به بدنم و صورتم بکشم ولی این مادرم بود که بهم یادآور شده بود که حتی اگه ناخواسته بهشون دست بزنم برای همیشه جاشون رو صورت و بدنم می مونه.

چه روز های پر مشقتی بود.

تنها خوراکم فقط مایعات بود.

یک هفته تمام نشدنی، یک هفته پر از خاطره بد، اما هرچه که بودگذشت.

آروم آروم همه چیز سر جای خودش برگشت.

بعد از ده روز استراحت کم کَمَک آماده شدم و رفتم سر کار توی بهداری.

مثل بقیه روزها هیچ چیز فرقی نکرده بود. اون روز عصر بعد از کار توی بهداری یه راست رفتم خونه ملیحه تا کوچولوهاش رو ببینم. توی این ده روز چقدر عوض شده بودن . راسته که میگن بچه تا چهل روزگی چهل رنگ عوض می کنه.

ساعت نُه اومدم خونه. هیچ برنامه ای نداشتم . دوباره فردا و کار و بهداری و ... .

تنها فکر به اینکه محسن بزودی برمی گرده و رویاهای من همه شکل   می گیرن امید رو در من زنده نگه می داشت.

شمارش معکوس روزها تا برگشتن محسن آغاز شده بود.

دیگه بیشتر وقتم توی بهداری سپری می شد و شبم خسته و کوفته  می یومدم خونه.

توی خونه یه کم، کمک مادرم می کردم و اگه وقتی ام می موند چند صفحه رمان می خوندم. به فال حافظ علاقه زیادی داشتم. کتاب حافظ رو روزی صد بار برای یه نیت فال باز می کردم و تا، وقتی تعبیر اون فال مطابق مِیلَم نبود دست بر نمی داشتم کارم فقط فال گرفتن می شدتا فالی که مراد من توی اون هست همون بیاد.

روزها یکی پس از دیگری می گذشت. ارمغان گذر روزها هفته هایی  بودن که می اومد.

حساب تک تک روزها را خیلی بهتر از گذشته داشتم.

تا اومدن محسن فقط یک هفته دیگه مونده بود. اسب رویاهای من با گذر ثانیه ها هرآن به کلبه ی ساختگی ذهنمون نزدیک تر می شد.

چقدر دیر می گذشت . روز های گرم تابستون با آن همه بلندی شان گذشت.

به حساب من فردا می بایست محسن می رسسید.

درست و دقیق مثل همیشه چقدر خوش قول بود. بجز پدرم اونروز عصر همه خونه عمو جمع بودیم و آش می خوردیم که محسن با یه جعبه شیرینی رسید و بعد از روبوسی و احوالپرسی فورا جعبه شیرینی رو باز کرد و خطاب به همه مون گفت: بفرمایید اینم شیرینی پایان خدمت من. البته شیرینی اصلی رو سی و پنج روز دیگه می دم.

عمو رو به محسن: خبراییِ؟

محسن: نه اون خبرا . اون خبر که جای خود داره.

من واسه ی اون خبر همه ی آبادی رو شیرینی می دم. منظورم از سی و پنج روز دیگه اینه که وقتی کارت پایان خدمتم رو گرفتم.

عمو: پس حالا چی گرفتی؟

محسن: این برگه پایان خدمتمِ. کارت پایان خدمتم سی و پنج روز دیگه آمادست که فقط یه روز باید برم بگیرم بیام.

همه گفتند: ان شاءا... به سلامتی.

زن عمو یه کاسه آش ریخت و داد به محسن: بیا مادر جون تا از دهن نیفتاده بخور.

قند توی دلم آب می شد. همه چیز تمام شده بود.

بلاتکلیفیا و خواستگار جواب کردنا و تنهاییا به سررسید. اونروز از عصر تا ساعت یازده شب ما خونه عمو بودیم.

بعدش  با یه کاسه آش بزرگ که زن عمو برای بابام و برادرم داده بود راهی خونمون شدیم.

خیلی دلم برای محسن تنگ شده بود.

فردا صبح با یه نیروی مضاعف رفتم سر کارم توی بهداری.

محسن ساعت‌های ده بود كه اومد بهداری. من و خانم لطفی همكارم رو میگم كه تو بهداری باهام بود. با هم نشسته بودیم و گرم اختلاط بودیم. محسن كه اومد از اتاق زدم بیرون و رفتم پیشش. محسن گفت یه دونه پماد ویكس برای پا درد باباش می‌خواد كه از خانم لطفی گرفت و بعدش رو به من گفت: كه فردا می‌خواد بره شهر و یه چند تا وسیله بخره و اتاق دم دری حیاطشون رو كارگاه نجاریش كنه.

ادامه داستان فردا همین جا

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ


قلمم در بیان عاجز است و زبانم در کلام قاصر.
از جمع کلمات، درقالب شعر و داستان
شرحی از دل نوشته هایم را به رشته تحریر درآوردم.
کلام دوست واژه ای ست مقدس
و تو ای قدیس من.
لطفِ نگاهِ چشمانِ مهربانت را
از جمله های پر خبط و اشتباه من دریغ مدار.
اگر هر سطری از کلامم مقبولِ نظری اُفتَد
مرا خودشیفته نخواهد کرد و
اگر هر واژه ام منفور نگاهی شود
در من ایجاد بغضی نخواهد شد.
در مسند قضاوت شما
حکم به هرآنچه دهید در قبال رد و تاییدم
سر تسلیم فرود خواهم آورد
حکم تان دست مایه ای است
تا بتوانم بر لوحِ سفیدِ کاغذ
واژه ای را بنگارم
که محبوبِ هرنگاه و مجذوبِ هر دلی باشد.

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب