تبلیغات
محزون

محزون
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
نظر سنجی
نظر شما درباره ی رمان راز تنهایی مریم؟





صفحات جانبی

راز تنهایی مریم

 

این رمان  داستان زندگی دختری روستایی است.

عجین  شده  با   دل  نوشته های   بابای   هلینا و هانا.

اثری      متفاوت      به      قلم       سید حسن ساداتی.

به تدوین و گردآوری  مهدی و محمدسجاد موکل.

تقدیم     به   او که  اگر   حسن به یوسف ، عمر به نوح،

گنج    به     قارون    ،    صبر    به    ایوب  منسوب باشد

مهربانی   و    محبت    خصیصه ی بارزی است که تنها

در  سیطره ی  قلب  و    دل  او    حکومت می کند.

این  کتاب  هدیه ای است ناقابل به زهرای مهربان

به  پاس    جبران    ذره ای     از  تمامی   خوبی هایش.

 

 

نظرات و پیشنهادات و انتقادات شما، در رسیدن به نقطه ایده آل و پیشبرد اهداف عالیه ما را رهنمود و یاری گر خواهد بود.

آنچه را از محتویات داستان و نوع قلم برداشت می کنید بدون اغراق می توانید از طرق زیر به حقیر ابراز و ارسال نمایید.

 

Email: H_Sadati_Story@yahoo.com

Weblog: Mahzuon.mihanblog.com

 

قسمت هفتم راز تنهایی مریم

 

مریم: باشه بعدا.

محسن: نه باید همین الان همین جا بگی.

مریم: عصر که برگشتم روی نامه ای که برات می نویسم همه چیز رو شرح می دم. محسن قبول کرد و رفت و منم اومدم صحرا.

ساعت دو عصر بود. از دور دیدم محسن با یه بقچه ای که بدستش بود به طرف من میاد. محسن کلی خوراکی خریده بود و به بهونه اون خوراکی ها خودش رو به من رسوند و بدون مقدمه گفت: مریم از صبح تا حالا نمی دونی به من چی گذشته.

راست وحسینی بگو مساله چی بوده که من خبر ندارم.

مریم: ببین محسن اصلا مساله مهمی نیست . برای هر دختری خواستگارایی میان ومیرن. یکی دختره رو نمی پسنده یکی پسره رو. اختلاف نظر و اختلاف سلیقه دیگه یه مد شده.

تو پسر عموی منی. من اصلا قصد ندارم که سرت منت بذارم. تو وعشق تو برای من از هر چیزی بهتر و بالاترِ.

تو که رفتی بعد از چند هفته اقدس خانم برای پسرش منو از مامان خواستگاری کرد.

محسن: تو چی گفتی؟

مریم: هیچ چی. منم گفتم باشه فقط باید صبر کنین تا محسنم از سربازی بیاد که اونم تو عروسیمون باشه. مثل اسفند روی آتیش محسن بالاو پایین می پرید که گفتم: بابا شوخی کردم من جواب رد دادم.

محسن: اگرچه شوخی بود ولی اصلا شوخی جالبی نکردی.

مریم: آقا محسن کجاش رو دیدی. هنوز عَرَق خجالت اون خواستگاری به پیشونیم خشک نشده بود که فرهنگ خانم برای فامیلای تهرونیشون اومدن خواستگاری ومن به خاطر تو جواب رد دادم. آخه دلم پیش شماست دیگه جناب سرکار. محسن خندید و گفت: خیالم رو راحت کردی.

محسن: حقیقتش اینه که منم می خواستم یه چیزایی رو بهت  بگم.

مریم: بگو.

محسن: هفته اول بعد از آموزشی، فرمانده مون اومد وگفت جوون خوش تیپ ولایقی هستی. ببینم جوون تو زن داری؟

گفتم: نه.

گفت: اگه مایل باشی من دخترم رو بهت میدم فقط یه چیزی رو الان بگم ، گفتم: بفرمایید جناب فرمانده.

گفت: اون هم کوره، هم کچله ، هم پاش لنگ می زنه ، زبونشم لاله ، گوشاشم کره و ...

پاکت خوراکی رو پرت کردم به طرف محسن و گفتم: خلایق هر چه لایق.

محسن: مریم خانم من یه تار موی تو رو به صد تا دختر کور و کچل نمیدم. نه نه اشتباه شد. من صدتا تار موی دختر کور و کچل رو به یه موی تو نمی دم. بازم انگار اشتباه شد اصلا ولش کن من تو اگه کور بشی و کچل بشی بازم می خوامت و دیوونتم.

مریم: دست شما درد نکنه. یه خدا نکرده اولش میاوردی بد نبود.

محسن زرنگی کرد وگفت: کوری و کچلی تو به دیوونگی من در.

حالا بی حسابیم نه؟ چقدر خندیدیم ولی معلوم بود محسن یه فکرایی تو سرش هست و از یه چیزایی ناراحته.

ساعت نزدیک پنج عصر بود با محسن که برگشتیم خونه متوجه شدیم خونواده ما هم مثل اکثر خونواده ها برای سفر به مشهد مقدس که یک سفر ده روزه بود دارن خودشون رو آماده می کنن.

تو آبادی ما اوایل مهرماه که کشاورزا محصولاشون رو جمع کرده بودن و کار خاصی ام نداشتن بار و بندیل رو می بستن و عازم مشهد می شدن.

هرسال دوتا اتوبوس ثبت نام  می کردن ومیرفتن به زیارت آقا امام رضا.

خونواده من و محسن هم از این سفرمستثنی نبودن. ما همگی برای رفتن به این سفر ثبت نام کرده بودیم و لحظه شماری می کردیم تا پنجم مهرماه بشه. خونه و گوسفندامون رو به یکی از فامیلای دور مادرم سپرده بودیم و پنجم مهرماه ساعت هفت صبح با یه مراسم جذاب چاووش خوانی سوار اتوبوس شدیم و راهی این سفرزیارتی.

یکی از اتوبوس ها مربوط به خانم ها بود و اون یکی ام به آقایون تعلق داشت. تو هر کدوم از اتوبوس ها یک نفر از اهل آبادی بود که به عنوان سرپرست و مدیر کاروان کارای دم دستی زائرا رو انجام میداد و کمک حال راننده هم بود.

موقع اذان ظهر برای اقامه ی نماز و خوردن ناهار بود که اتوبوس ها تو یه رستوران سر راهی توقف کردند وبعد از نماز وناهار ساعت سه بود که دوباره سوار بر اتوبوس به طرف مشهد حرکت کردیم.

تو اتوبوس ما هرکسی به نحوی خودش رو مشغول کرده بود یکی با بغل دستیش صحبت می کرد، یکی خوابِ خواب بود و دیگری با بچه کوچکش بازی می کرد و من هم که تمام دل و حواسم پیش محسن بود مشغول رمان خوندن بودم. دیگه هوا کاملا تاریک بود و لامپ های داخل اتوبوس روشن شده بود از ضبط ماشین صدای اذان مغرب پخش می شد یکی از مسافرا از آقای راننده پرسید: برای نماز توقف می کنن یا نه؟

آقای راننده گفت: فعلا تا مسافرخونه سر راهی بعدی حداقل دو و نیم ساعت دیگه راه مونده. من از هر مسیری که رد می شدیم کتاب به دست شهر ها رو یه دید مختصری می زدم. به محض اینکه راننده یه ترمز کوچیک می کرد از ترس سر از صندلی بلند می کردم و دلم می خواست بفهمم چی شده. ساعت حدودای نُه ونیم شب بود که به رستوران سر راهی بعدی رسیدیم راننده اتوبوس گفت: برای نماز وشام توقف یک ساعته خواهیم کرد. بعد از توقف اتوبوس مسافرا برای دستشویی رفتن و نماز خوندن عجله می کردند. همه بعد از اینکه نمازشون تموم شد برای صرف شام به داخل رستوران اومدن. داخل رستوران خونواده ها با همدیگه سر میزِ شام بودند.  اولین شام مسافرتمون برنج وکباب بود شام رو خوردیم و سوار اتوبوس شدیم. شاگرد شوفر چند باری گفت: کسی جا نمونه هرکی تو  ماشینه ببینه بغل دستیش اومده یا نه. کسی جا نمونه همه اومده بودند. اتوبوس بعد از نماز و صرف شام ساعت یازده همچنان به مسیرش به طرف مشهد ادامه داد. دیگه اکثر مسافرا توی اتوبوس خواب بودن فقط صدای آهنگ ضبط ماشین بود که خیلی ضعیف به گوش می رسید. من هم مثل بقیه خوابم برد. خیلی خوابم سنگین نشده بود که احساس کردم اتوبوس توقف کرد، وقتی بیدار شدم، دیدم داخل یه پمپ بنزین هستیم و شاگرد شوفر داشت با میله آهنی که تو دستش بود به روی لاستیک های اتوبوس می زد و بعد از سوخت گیری، دوباره اتوبوس حرکت کرد. خستگی و کوفتگی چند ساعته داخل اتوبوس باعث شده بود خواب همه سنگین تر از همیشه باشه و من این بار زمانی چشام رو باز کردم که شاگرد شوفر صدا می زد: نماز صبح بلند شید کسی نمازش قضا نشه.

آقا بلند شید،خانم بلند شید. از شاگرد شوفر پرسیدم چه قدر دیگه مونده تا برسیم؟

گفت: خیلی راه دیگه نمونده و تا یک ساعت دیگه ان شاه ا... می رسیم.

ادامه داستان فردا همین جا


.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ


قلمم در بیان عاجز است و زبانم در کلام قاصر.
از جمع کلمات، درقالب شعر و داستان
شرحی از دل نوشته هایم را به رشته تحریر درآوردم.
کلام دوست واژه ای ست مقدس
و تو ای قدیس من.
لطفِ نگاهِ چشمانِ مهربانت را
از جمله های پر خبط و اشتباه من دریغ مدار.
اگر هر سطری از کلامم مقبولِ نظری اُفتَد
مرا خودشیفته نخواهد کرد و
اگر هر واژه ام منفور نگاهی شود
در من ایجاد بغضی نخواهد شد.
در مسند قضاوت شما
حکم به هرآنچه دهید در قبال رد و تاییدم
سر تسلیم فرود خواهم آورد
حکم تان دست مایه ای است
تا بتوانم بر لوحِ سفیدِ کاغذ
واژه ای را بنگارم
که محبوبِ هرنگاه و مجذوبِ هر دلی باشد.

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب