تبلیغات
محزون

محزون
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
نظر سنجی
نظر شما درباره ی رمان راز تنهایی مریم؟





صفحات جانبی

راز تنهایی مریم

 

این رمان  داستان زندگی دختری روستایی است.

عجین  شده  با   دل  نوشته های   بابای   هلینا و هانا.

اثری      متفاوت      به      قلم       سید حسن ساداتی.

به تدوین و گردآوری  مهدی و محمدسجاد موکل.

تقدیم     به   او که  اگر   حسن به یوسف ، عمر به نوح،

گنج    به     قارون    ،    صبر    به    ایوب  منسوب باشد

مهربانی   و    محبت    خصیصه ی بارزی است که تنها

در  سیطره ی  قلب  و    دل  او    حکومت می کند.

این  کتاب  هدیه ای است ناقابل به زهرای مهربان

به  پاس    جبران    ذره ای     از  تمامی   خوبی هایش.

 

 

نظرات و پیشنهادات و انتقادات شما، در رسیدن به نقطه ایده آل و پیشبرد اهداف عالیه ما را رهنمود و یاری گر خواهد بود.

آنچه را از محتویات داستان و نوع قلم برداشت می کنید بدون اغراق می توانید از طرق زیر به حقیر ابراز و ارسال نمایید.

 

Message Number:   09354565008

Email: H_Sadati_Story@yahoo.com

Weblog: Mahzuon.mihanblog.com

 

قسمت یازدهم راز تنهایی مریم

زن عمو به خونواده ی محمدی گفت: هر چی زودتر بریم خونه ی ما.

خانم محمدی: تنها هدفمون از این سفر دیدن شما هاست نه خونه و زندگی هاتون و با خنده ای که بر لب داشت به زن عمو گفت: شمام همینجا بمونید.

زن عمو: به این شرط که فردا برای صرف ناهار بیایید خونه ی ما. آقای محمدی که خیلی آدم جامع و کاملی به نظر می رسید به زن عمو گفت: ببخشید فامیلی شریفتون؟

زن عمو: اسماعیلی هستم.

آقای محمدی: خانم اسماعیلی ما امشب رفع زحمت می کنیم قرار نیست بیشتر از این مزاحمتون بشیم.

زن عمو: اصلا حرفش رو هم نزنید. ما که بیاییم شهر بهتون قول می دیم یه هفته ای رو اونجا بمونیم و تلافیش رو در بیاریم. همگی زدیم زیر خنده. عموم به آقای محمدی گفت: به جای این همه تعارف تیکه پاره کردن برید داخل اون اتاق و لباساتون رو عوض کنید تا ببنیم خدا چی می خواد.

مادرم به خانم محمدی و دختراش گفت: شما هم بفرمایید داخل اون یکی اتاق و لباس های راحت بپوشید.

بعد از آماده شدن خونواده آقای محمدی مادرم و زن عمو مشغول پذیرایی شدن. اونروز خیلی خوش گذشت. من و دختر عمو هام بیشتر با دخترای خانم محمدی آشنا شدیم و کلی برای همدیگه حرف زدیم. فردا ظهر طبق قولی که خانم محمدی داده بود بعد از کلی گشت و گذار توی باغ و صحرای آبادی همه رفتیم خونه ی عمو. عمو خیلی دست و دلباز بود برای اونروز ظهر یه گوسفند قربونی کرد و یه کباب درست حسابی خوردیم. من و مامان و بابا و برادرم برگشتیم خونه تا من و مامان تدارک شام شب رو ببینیم. خونواده ی آقای محمدی تو خونه ی عمو موندن تا استراحت کنن.

مامانم به زن عمو گفت: که با خانواده ی آقای محمدی شام بیاین خونه ی ما.

نزدیکای ساعت هفت شب بود که زن عمو تنها اومد خونمون و گفت: مادرت کجاست؟

گفتم: مامانم تو آشپز خونه س.

زن عمو رفت تو آشپز خونه و گفت: جاری، کمک نمی خوای؟

مامانم گفت: نه کارخاصی ندارم می خوام برای شام شب کوفته بذارم که از دیشب گندماش رو گذاشتم خیس خورده و الان آماده است. منم رفتم تا برای شب خودم رو یه کمی آروبیره کنم. یه نیم ساعتی مامان و زن عمو تو آشپزخونه پچ پچ می کردن و آشپزی.

بعد از اینکه زن عمو از آشپز خونه اومد بیرون منو صدا زد و گفت: مریم جون کجایی؟

مریم: بله زن عمو با من کار داری؟

زن عمو: اگه یه دقیقه بیای اینجا بهت می گم. اومدم توی پذیرایی. دیدم مادرم که پشت زن عمو ایستاده خنده ازلباش می ریزه.

مریم: بله  بفرمایید.

زن عمو: مریم جون این خانم محمدی که با خونوادش اومدن اینجا تا قبل از اومدنشون به خونَتون فکر می کرده شما دختر من هستی. واسه خاطر همین حالا که متوجه شده من زن عموی شما هستم به من گفت: که راحت تر می تونه یه موضوعی رو بهم بگه و از من خواسته که از تو برای پسرش احسان خواستگاری کنم. حالا جوابت چیه؟ من که روحم از همه جا بی خبر بود انگار شکه شدم. دست و پاهام شل شد و به تِ پِِ تِ افتادم گفتم: آخه زن عمو. زن عمو گفت: آخه و اگه نداره. پسر رو که دیدیش خونوادشم که به نظر آدمای خوبی میان پسرشون یکی یه دونس مامان و باباش خیلی خاطرش رو می خوان. تازه باباش می گه یه طبقه خونه رو به نام عروسم می کنم تا اول زندگیشون هیچ دغدغه ای نداشته باشن. تازه آقای محمدی می گه بعد از درس پسرمون اگه کار و کاسبی هم بخواد راه بندازه و پول و پله ای بخواد بهش می دم. کلا مریم جون این رو بهت بگم بخت اومده در خونتون بچسب وبگیرش. هنوز زن عمو می خواست ادامه بده که گفتم: من اصلا قصد ازدواج ندارم. من هنوز بچّم. مادرم به زن عمو گفت: این دختر خل شده رفته پی کارش.

فکر می کنه همیشه خوشگل و جوون می مونه. دو روز دیگه باید ترشی بندازیمش.

زن عمو گفت: پس بریم دنبال یه خمره ی بزرگ.

بعدش گفت: دختر جون ما اصلا نمی خوایم مجبورت کنیم ولی من روم نمی شه بگم که دخترمون گفته نه.

منم گفتم: بگو حالا می خواد فکراشو بکنه بعدا خبرتون می کنیم.

لااقل نه اینارو با جواب نه رد کردیم و نه کسی از کسی دل خور می شه. زن عمو قبول کرد و رفت.

اونشب تا نیمه شب بیدار بودیم و گفتیم و خندیدیم.

فردا صبح خونواده ی آقای محمدی بعد از خوردن صبحانه خدافظی کردن و رفتن. اونها گفتن که چقدر این سفر بهشون خوش گذشته بود.

و از ما هم خواستن که به شهر بریم تا اونا بتونن به گفته خودشون زحمات های ما رو (( لااقل یکمش رو جبران کنن )).

موقع خدافظی و رفتن، مامان و زن عمو، کلی پنیر ونون محلی و کشک  به خانواده ی محمدی دادن و تا کنار ماشین اونا رو بدرقه کردیم.

بعد از رفتن خونواده ی آقای محمدی محسن که خبر خواستگاری به گوشش رسیده بود اومد پیش من وگفت: چی شده؟ موضوع چیه؟ چرا گفتی بعدا خبرش رو بهشون می دی؟

مریم: محسن جون تنها راه بازکردن اونا از سَرَم همین راه بود.

اونروز کلی با محسن حرف زدم تا تونسنم اون رو متقاعدش کنم.

محسن موقع خداحافظی پرسید: که آیا فردا گوسفندا رو به جای همیشگی شون می برم یا نه؟

مریم: که اگه تو بخوای حتما می برم.

محسن: حرفای زیادی برای گفتن داره که قراره فردا برام بگه.

فردای اونروز همونجای همیشگی بودم که محسن هم رسید.

همه طول روز تمام اون مدتی که محسن پیش من بود برام حرف زد. اون از هم خدمتی هاش و پادگانش حرف های شنیدنی زیادی داشت اون گفت: که یکی از هم خدمتی هاش عاشق یه دختری بوده که خونواده ی دختره مخالف بودن و اونا برای اینکه به همدیگه برسن چه کارایی که نکردن.

من از محسن پرسیدم: که حالا اونا به هم رسیدن یا نه؟

محسن: دوستم بهم گفته که چه طور شده که اونا بهم رسیدن ولی الان محسن نمی تونه برای تو بگه.

محسن: این یه رازه که باید توی سینه من بمونه. محسن خیلی متفاوت تر از همیشه شده بود.

خیلی از اون چیز ها که قبلا برای محسن مقدس بود حالا دیگه تقدسی نداشت.

یه جورایی خیلی از حرمت ها برای محسن رنگ باخته بودن.

ادامه داستان فردا همین جا

نظر یادتون نره

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ


قلمم در بیان عاجز است و زبانم در کلام قاصر.
از جمع کلمات، درقالب شعر و داستان
شرحی از دل نوشته هایم را به رشته تحریر درآوردم.
کلام دوست واژه ای ست مقدس
و تو ای قدیس من.
لطفِ نگاهِ چشمانِ مهربانت را
از جمله های پر خبط و اشتباه من دریغ مدار.
اگر هر سطری از کلامم مقبولِ نظری اُفتَد
مرا خودشیفته نخواهد کرد و
اگر هر واژه ام منفور نگاهی شود
در من ایجاد بغضی نخواهد شد.
در مسند قضاوت شما
حکم به هرآنچه دهید در قبال رد و تاییدم
سر تسلیم فرود خواهم آورد
حکم تان دست مایه ای است
تا بتوانم بر لوحِ سفیدِ کاغذ
واژه ای را بنگارم
که محبوبِ هرنگاه و مجذوبِ هر دلی باشد.

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب