تبلیغات
محزون

محزون
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
نظر سنجی
نظر شما درباره ی رمان راز تنهایی مریم؟





صفحات جانبی

راز تنهایی مریم


این رمان  داستان زندگی دختری روستایی است.

عجین  شده  با   دل  نوشته های   بابای   هلینا و هانا.

اثری      متفاوت      به      قلم       سید حسن ساداتی.

به تدوین و گردآوری  مهدی و محمدسجاد موکل.

تقدیم     به   او که  اگر   حسن به یوسف ، عمر به نوح،

گنج    به     قارون    ،    صبر    به    ایوب  منسوب باشد

مهربانی   و    محبت    خصیصه ی بارزی است که تنها

در  سیطره ی  قلب  و    دل  او    حکومت می کند.

این  کتاب  هدیه ای است ناقابل به زهرای مهربان

به  پاس    جبران    ذره ای     از  تمامی   خوبی هایش.


نظرات و پیشنهادات و انتقادات شما، در رسیدن به نقطه ایده آل و پیشبرد اهداف عالیه ما را رهنمود و یاری گر خواهد بود.

آنچه را از محتویات داستان و نوع قلم برداشت می کنید بدون اغراق می توانید از طرق زیر به حقیر ابراز و ارسال نمایید.

 

Email: H_Sadati_Story@yahoo.com

Weblog: Mahzuon.mihanblog.com

 

 

 

شروع داستان راز تنهایی مریم

 

 

جمعه هفتم بهمن ماه یه روز دیگه مثل بقیه روزهای جمعه. خونمون طبقه پنجم یه واحد آپارتمانی بود که آسانسورم نداشت. ساعت هفت صبح بود که از خونه زدم بیرون. بعد ازاون همه پله رفتم توی پارکینگ وسوار ماشینم شدم اومدم توی خیابون.

خیابونا خلوت خلوت بود حتی گنجیشک هم پر نمی زد. یه آقایی حدودا پنجاه ساله که یه پاکت نایلون دارو تو دستش بود اومد جلو و گفت: آقا دربست؟

پرسیدم: کجا میری؟

گفت: دولت آباد، بعدشم بیمارستان ایرانشهر توی شریعتی.

سر چندوچوند کرایه باهاش چونه نزدم. سوار که شد ساعت هفت وپونزده دقیقه بود. اول رفتیم درخونَش دولت آباد،بعد از یه توقف کوتاه،  مختصر کاری داشت انجام داد وبعد رفتیم به طرف بیمارستان.

مرد مسافر گفت: عرب زبانه و شوهر خواهرش ناراحتی کلیه داره که برای عمل جراحی کلیه هاش اومده ایران.

اونقدر شیرین سخن بود و با لحجه ی عربی وفارسیِ دست وپاشکسته واسم حرف زدکه اصلا نفهمیدم چطور رسیدیم بیمارستان. جلوی در بیمارستان پیاده شد، خدافظی کرد و رفت. هنوز حرکت نکرده بودم که یه خانم مسن همراه دخترِ جوونش از در بیمارستان اومدن بیرون و دست بلند کردن. اون خانم جوون گفت: تا ونک چند می بری؟

گفتم: هرچقدر دادید اومدید همون رو بدید. قبول کردن و سوار شدن. تا میدون ونک تو ماشین یه سکوت مطلق حاکم بود. رادیو روشن بود و هیچکس هیچی نمی گفت. میدون ونک که رسیدیم دو سه تا کوچه پس کوچه رفتیم و اونا پیاده شدند. از میدون ونک به طرف پایین به سمت خونه حرکت کردم. چند تا ایستگاه پایین تر یه جوونِ  بیست وچهار پنج ساله دست بلند کرد، دربست؟

ترمز کردم درو باز کرد و سوار شد. مسیری رو مشخص نکرد. حدودا ساعت ده ونیم بود. چند تا چهارراه پایین تر که رسیدیم گفت: داداش میشه یه سیگار روشن کنم؟ همینو گفته نگفته دست کرد تو جیبش و یه پاکت سیگار در آورد و یه نخ به من تعارف کرد.

گفتم: نه داداش من نمی کشم.

سیگارشو روشن کرد و پاکت سیگارشو انداخت جلو رو داشبرد.

جوون تمیز و پیراسته ای بود دوتا انگشتر و یه دستبند به دست راست و یه ساعت خوشگلم به دست چپش.

داداش سیگار نمی کشی یا حالا نمیگیردت؟

گفتم: نه من اصلا سیگاری نیستم.

خیلی به نظر پاستوریزه ای.

گفتم: نه خیلی.

تو همین صحبت ها بودیم که گوشی موبایلش زنگ زد.

سلام داداش تو ماشینم دارم می رم، برسم اونجا بهت زنگ می زنم. بدون اینکه خدافظی کنه گوشی رو قطع کرد.

رو کرد به منو گفت: داداش با ماشین کار می کنی؟

گفتم: کم و بیش. ولی شغل اصلیم یه چیز دیگس. واسه اینکه  بیکار نباشم  با ماشین یه دوری میزنم.

روزی چقدر کاسبی؟

گفتم: مشخص نمی کنه و پرسیدم شما چی کار می کنی؟

خندید وگفت: الافیم، مثلا درس می خونیم ولی چه خوندنی.

دوباره گوشیش زنگ خورد.

الو سلام پیمان جون الان تو ماشینم دارم میرم ظفر. راستی سهیل زنگ زده بود همین الان پیش پای تو. باشه داداش برسم بهت زنگ میزنم. خدافظ.

داداش جایی که کار خاصی نداری؟

گفتم: نه چطور مگه؟

آخه من یه چند جا کار دارم فکر کنم چند ساعتی طول بکشه. ساعتی باهات حساب میکنم.

گفتم: باشه حرفی نیست. چند تا خیابون پایین تر کنار یه مرغ فروشی وایسادم.

رفت تو مرغ فروشی و دوسه تا پاکت جوجه وبال ویه مشت خرت وپرت گرفت و اومد. یه چند متر پایین تر رفت تو یه سوپری و با یه پاکت پر از پسته و رانی وخوراکی که خریده بود برگشت تو ماشین.

داداش بریم.

حرکت کردیم. دوباره گوشیش زنگ خورد. رد تماس داد.

همینطور که با یه دست صدای ضبط ماشین رو زیاد می کرد با دست دیگش یه شماره گرفت.

الو سلام خاله خوبی؟ کجایی؟ ای بابا.گُه بزنه به این شانس.

خاله ما امروز مهمونی داریم. حالا نمیشه یه زنگ بزنی خودت ردیفش کنی. منتظرم ا.

گوشی رو قطع کرد. به چند جا دیگه زنگ زد هر زنگی که میزد یه جورایی یه چیزایی می گفت.

تو آخرین تماسش همینطور که صحبت می کرد با دستش به من آدرس می داد. برو تو این خیابون، چهارراه سمت چپ، برو مستقیم، فرعی رو برو داخل سر کوچه وایسا، همین جا همین جا.

سلام داداش من تو پرایدم.

پرسید پرایدت چه رنگیِ؟

گفتم: دودی.

داداش دودیِ.

یه پسره که معلوم بود خلافکاره اومد کنار ماشین و یه بسته داد، دوتا تراول گرفت و رفت.

داداش برو تو خیابون اصلی. ببخشید اسمتون چیه؟

گفتم: سیدم.

گفت: خوشبختم منم نیمام.

یه چند دقیقه ای رو تو ماشین کنار خیابون وایساده بودیم و آقا نیما زنگ می زد و قطع میکرد. معلوم بود یه چیزی رو برای بساط مهمونیش کم داره.

نیما: الو سلام سهیل من زنگ زدم به خاله میگه رفته کیش. الک دولکاشم با خودش برده. یکی دو نفر دیگم بودن که گوشی هاشون خاموشه، میگی چی کار کنم؟ بابا یه حرفی می زنی ... حالا ببینم چی   می شه.

ساعت دوازده رو رد کرده بود.

ادامه ی داستان فردا همین جا

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ


قلمم در بیان عاجز است و زبانم در کلام قاصر.
از جمع کلمات، درقالب شعر و داستان
شرحی از دل نوشته هایم را به رشته تحریر درآوردم.
کلام دوست واژه ای ست مقدس
و تو ای قدیس من.
لطفِ نگاهِ چشمانِ مهربانت را
از جمله های پر خبط و اشتباه من دریغ مدار.
اگر هر سطری از کلامم مقبولِ نظری اُفتَد
مرا خودشیفته نخواهد کرد و
اگر هر واژه ام منفور نگاهی شود
در من ایجاد بغضی نخواهد شد.
در مسند قضاوت شما
حکم به هرآنچه دهید در قبال رد و تاییدم
سر تسلیم فرود خواهم آورد
حکم تان دست مایه ای است
تا بتوانم بر لوحِ سفیدِ کاغذ
واژه ای را بنگارم
که محبوبِ هرنگاه و مجذوبِ هر دلی باشد.

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب