تبلیغات
محزون

محزون
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
نظر سنجی
نظر شما درباره ی رمان راز تنهایی مریم؟





صفحات جانبی

راز تنهایی مریم

 

این رمان  داستان زندگی دختری روستایی است.

عجین  شده  با   دل  نوشته های   بابای   هلینا و هانا.

اثری      متفاوت      به      قلم       سید حسن ساداتی.

به تدوین و گردآوری  مهدی و محمدسجاد موکل.

تقدیم     به   او که  اگر   حسن به یوسف ، عمر به نوح،

گنج    به     قارون    ،    صبر    به    ایوب  منسوب باشد

مهربانی   و    محبت    خصیصه ی بارزی است که تنها

در  سیطره ی  قلب  و    دل  او    حکومت می کند.

این  کتاب  هدیه ای است ناقابل به زهرای مهربان

به  پاس    جبران    ذره ای     از  تمامی   خوبی هایش.

 

 

نظرات و پیشنهادات و انتقادات شما، در رسیدن به نقطه ایده آل و پیشبرد اهداف عالیه ما را رهنمود و یاری گر خواهد بود.

آنچه را از محتویات داستان و نوع قلم برداشت می کنید بدون اغراق می توانید از طرق زیر به حقیر ابراز و ارسال نمایید.

 

Email: H_Sadati_Story@yahoo.com

Weblog: Mahzuon.mihanblog.com

 

قسمت دهم راز تنهایی مریم

قرار بودپنج شنبه صبح به طرف پادگان حرکت کنه.

فردای اونروز حتی حس وحال بردن گوسفندا رو به چراگاه هم نداشتم.

تا ساعتای ده صبح تو رختخواب بودم.

می غلتیدم وحتی یک لحظه هم نخوابیدم.

خواب کلا  با چشمام قهر کرده بود.

همش فکر می کردم. بالاخره مادرم اومد صدام کرد گفت: دختر جون نمی خوای بلند شی؟

مسافرت بد عادتت کرده؟ پاشو پاشو این زبون بسته ها مردن از گشنگی وتشنگی پاشو مادرجون.

دیگه یواش یواش بلند شدم ویه آبی به صورت زدم و یه تیکه نون رو پنیر مال کردم وهمینطور که گاز می زدم رفتم به طرف آغول گوسفندا.

مثل همیشه هر جوری بود اونروز رو هم گذروندم.

روزهای سرد پاییزی و بیابونهای بی علف دیگه منو حسابی       خونه نشین کرده بود.

برگ های درختا ریخته بودن و درختا عور و خشک وبی ثمر شده بودن. زمین پر شده بود از برگ های خشک شده درختا.

تو شب و روزای سرد پاییزی تنها دلمون خوش بود به شب نشینیهای که کنار یه کرسیِ گرم دور هم جمع می شدیم.

روی کرسی یه سینی مسی بزرگ بود که چقدر زیبا تزیین می شد و مادرم همیشه روی اون رو با سلیقه ی خودش پر می کرد از توت خشکه و تخمه و انگور و انار هایی که از سقف آویز کرده بود.

شب های خوبی که همیشه آرزوی تکرار حتی یه لحظه شرو دارم و خوب می دونم که تکرارشون یه آرزوی محال و بزرگ و ناشدنی ست.

روز ها وهفته های آخر پاییز بیشترین کارمون جمع کردن هیزم برای روز های سرد زمستون بود و انبار کردن کاه و علوفه خشکه برای گوسفندا.

روزهای خزان گذشت و زمستون سرد و برفی فرا رسید. زمستونی که متفاوت تر از زمستون های همیشه بود و سرما بیداد می کرد.

سرمای زمستون به حدی بود که تعداد زیادی از بچه های گوسفندامون تلف شدن.

در تمام طول زمستون تنها وتنها یکی دوباری را با دختر عموها و   بچه های همسایه با ساختن آدم برفی به خوشی گذروندیم.

روزهای بهمن ماه به مناسبت پیروز انقلاب، تو آبادی ما مراسم     ویژه ای برگزار می شد.

بهمن ماه گذشت و با اومدن اسفند ماه همه چیز رنگ و بویی تازه به خود گرفت.

اکثر خونواده ها برای خونه تکونی و خرید عید آماده می شدن.

خیلی از روستایی ها به شهر می رفتن و با کوله باری از خرید عید، خوشحال وشاد بر می گشتن آبادی.

یک هفته مونده به شروع عید و سال جدید بود که من به اتفاق مادر و زن عمو و دختر عموهام رفتیم شهر.

از ساعت هشت صبح تا دو عصر تو بازار و مغازه ها می گشتیم و خرید می کردیم. ساعت دو ونیم بود که همگی مون دیگه از کت و کول افتاده بودیم و گرسنگی هم مزید علت شده بود برای بیشتر خسته شدن مون.

رفتیم داخل یه رستوران و غذا سفارش دادیم و دلی از عزا درآوردیم.

روبروی میز ما یه مادر و دختر بودن که معلوم بود از اوضاع مالی خوبی برخوردارن از اینکه ما می خندیدیم و شاد بودیم اونام به وجد اومده بودن.

بعد از صرف ناهار به طور همزمان و اتفاقی ما و اون خانم ودخترش از سر میز بلند شدیم.

زن عمو برای پرداخت پول به کنار میز صاحب رستوران رفت که با اصرار زیاد اون خانم مواجه شد که از زن عمو اجازه می خواست تا پول ناهارمون رو حساب کنه. اما زن عمو ضمن تشکر از اون خانم پول ناهارمون رو حساب کرد و اومدیم بیرون.

واقعا نمی دونم چی باعث شده بود که اون خانم به طرف زن عمو بره و سر صحبت رو با اون باز کنه.

همینطور تو بازار مشغول دید زدن مغازه ها بودیم و راه می رفتیم. صحبت های اون خانم با زن عمو حسابی گل انداخته بود. یواش یواش یخ زن عمو پیش اون خانم آب شد. اون خانم خودش رو خانم محمدی معرفی کرد. از آشنایی با ما خیلی احساس شادی و شعف می کرد.

اونروز ما رو به خونَش دعوت کرد ولی زن عمو گفت: که تا غروب نشده ما بایستی برگردیم آبادی.

خانم محمدی: شما هنوز تو روستا زندگی می کنید یا مثل خیلی های دیگه تو شهر ساکن هستین و ایام تعطیل و عیدهارو میرین به آبادی تون؟

زن عمو: خانم محمدی ما توی این شهر با این دود و دم و شلوغی یک ساعت هم دووم نمیاریم و بعدش ادامه داد: ای به قربون بوی تپه و پشگل گاو و گوسفندامون. آخه چیه این شهر و زندگی شهرنشینی. اگه شما یه روز تو آبادی ما باشین دیگه بر نمی گردین شهر.

خانم محمدی که انگار جدا تصمیم داشت یه جایی رو برای گذروندن تعطیلاتش پیدا کنه، به مرادش رسید.

رو کرد به زن عمو و گفت: با این همه تعریف و تمجید که شما کردید لازم شد یه سر بیاییم آبادی تون.

زن عمو هم که مهمونداری تو رگ و خونِش بود و اهل برو بیا بود گفت: خانم قدمتون سر چشم. مریم جون آدرس دقیق رو برای خانم بنویس و بهشون بده.

خانم محمدی دست برد تو کیفش و یه دفترچه و خودکار به من داد و گفت: عروس جون بیا آدرستون رو بنویس توی این برگه و آدرس ما رو هم بنویس برای خودتون.

بعد از آدرس دادن و آدرس گرفتن، از خانم محمدی و دخترش خدافظی کردیم و اومدیم تا با اون نایلون هایی که پر بود از خرت و پرت و خریدای عیدمون سوار ماشین بشیم و برگردیم آبادی. هوا کاملا تاریک شده بود که رسیدیم به خونه هامون. دیگه آروم آروم بوی عید می اومد. من ظرف هایی رو که توی اونا گندم و ماش و سبزی کاشته بودم رو آورده بودم توی اتاق وبایه تنگ قدیمی که توش دوتا ماهی قرمز کوچیکِ حوضِ خونمون بود کاملش کردم.

بالاخره کم یا زیاد هر چی که بود عید و سال جدید رسید.

روز اول عید بود که خونواده ی عموم که کوچیک تر از بابام بودن به خونه ی ما اومدن و اولین روز عید با یه دید و بازدید تا پاسی از شب به میمنت و شادی گذشت.

صبح روز دوم عید بود که محسن هم با یه مرخصی تپل به جمع ما اضافه شد. محسن تا پایان بیست وسوم فروردین مرخصی داشت. چیزی حدود بیست روز کنار محسن بودن شادی ایام عید رو برای من مضاعف می کرد. تو آبادی ما هم مثل خیلی از شهرها و روستا های دیگه دید و بازدید و خوش گذرونی جزء لاینفک کارهای عید نوروز به حساب می اومد. روزهای خوب و شاد عید یکی پس از دیگری سپری شد. ظهر روز هفتم عید علی پسرِ همسایمون که یه پسر بچه ی ده ساله بود اومد در خونمون و گفت: براتون چند تا مهمون قریب از شهر اومده. راستش رو بخواید انتظار هر کسی رو داشتیم الا خانم محمدی اونم با این سرعت و به این زودی به هر حال به استقبال شون رفتیم.

خانم و آقای محمدی، دختراشون نگین و مرجان و پسرشون احسان. بعد از اومدن خونواده ی آقای محمدی به خونمون خونواده ی عمو به جمع ما اضافه شد.

ادامه داستان فردا همین جا


.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ


قلمم در بیان عاجز است و زبانم در کلام قاصر.
از جمع کلمات، درقالب شعر و داستان
شرحی از دل نوشته هایم را به رشته تحریر درآوردم.
کلام دوست واژه ای ست مقدس
و تو ای قدیس من.
لطفِ نگاهِ چشمانِ مهربانت را
از جمله های پر خبط و اشتباه من دریغ مدار.
اگر هر سطری از کلامم مقبولِ نظری اُفتَد
مرا خودشیفته نخواهد کرد و
اگر هر واژه ام منفور نگاهی شود
در من ایجاد بغضی نخواهد شد.
در مسند قضاوت شما
حکم به هرآنچه دهید در قبال رد و تاییدم
سر تسلیم فرود خواهم آورد
حکم تان دست مایه ای است
تا بتوانم بر لوحِ سفیدِ کاغذ
واژه ای را بنگارم
که محبوبِ هرنگاه و مجذوبِ هر دلی باشد.

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب