محزون
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
نظر سنجی
نظر شما درباره ی رمان راز تنهایی مریم؟





صفحات جانبی

راز تنهایی مریم

 

این رمان  داستان زندگی دختری روستایی است.

عجین  شده  با   دل  نوشته های   بابای   هلینا و هانا.

اثری      متفاوت      به      قلم       سید حسن ساداتی.

به تدوین و گردآوری  مهدی و محمدسجاد موکل.

تقدیم     به   او که  اگر   حسن به یوسف ، عمر به نوح،

گنج    به     قارون    ،    صبر    به    ایوب  منسوب باشد

مهربانی   و    محبت    خصیصه ی بارزی است که تنها

در  سیطره ی  قلب  و    دل  او    حکومت می کند.

این  کتاب  هدیه ای است ناقابل به زهرای مهربان

به  پاس    جبران    ذره ای     از  تمامی   خوبی هایش.

 

 

نظرات و پیشنهادات و انتقادات شما، در رسیدن به نقطه ایده آل و پیشبرد اهداف عالیه ما را رهنمود و یاری گر خواهد بود.

آنچه را از محتویات داستان و نوع قلم برداشت می کنید بدون اغراق می توانید از طرق زیر به حقیر ابراز و ارسال نمایید.

 

Email: H_Sadati_Story@yahoo.com

Weblog: Mahzuon.mihanblog.com

 

قسمت  پنجاهم راز تنهایی مریم

دومین روز مسافرتمون رو تو جنگل گذروندیم . سرسبزی و شادابی کوه و دشت و جنگل آدم رو به وجد می آورد.

چیزهای زیبای  زیادی برای دیدن و لذت بردن اونجا بود.

دوست داشتم عقربه های ساعت از حرکت می ایستادن و زمان تغییری نمی کرد و جلو نمی رفت انقدر به من خوش گذشت که می ترسیدم همه چیز رویا و خواب باشه.

اونهمه خاطره ی تلخِ دوران زندگی با محمد، نگاهم رو نسبت به مردها عوض کرده بود. حاجی برای اینکه به من بیشتر خوش بگذره در مورد هر چیزی بهم احترام میذاشت و نظرم رو می پرسید.

روز سوم حاجی منو برد و سوار تله کابین شدیم از اون بالا همه چیز ترسناک ولی جذاب بود. ناهار و شام رو اونروز تو یکی از بهترین رستوران ها خوردیم.

لحظه لحظه اون روزها تو یادم مونده روزهایی که فقط و فقط به خوشی و خوبی گذشت.

فردای اونروز با حاجی رفتیم دریا و سوار قایق موتوری شدیم. من از دریا خیلی می ترسیدم وقتی سوار قایق موتوری شدیم از اون لحظه ی اول محکم با دستام گوشه های قایق رو چسبیده بودم و از راننده ی قایق خواهش کردم تا خیلی آروم حرکت کنه. حاجی دنبال حرفم رو گرفت و از راننده قایق خواست یواش حرکت کنه تا من حسابی لذت ببرم. قایق های دیگه با سرعت می اومدن و بخاطر سرعت زیادشون کلی آب به ما می پاشیدن. بعد از قایق سواری با حاجی رفتیم تونل وحشت. تو اونجام خیلی خوش گذشت. اون شب بعد از این همه مدتی که گذشته بود و ما به هم محرم شده بودیم برای اولین بار بود که حاجی دلش یاد جوونیهاش کرد و یه شب پر از جوونی و شیطنت کردن سپری شد و ... .

تمام خوشیهای دوران زندگی م رو اگه در هم ضرب می کردی به اندازه ی خوشی های اون یه هفته مسافرت شمال نمی شد.

بالاخره جمعه عصر اومدیم تهرون، حاجی منو رسوند در خونه و موقع خدافظی گفت: این سفر خیلی خوش گذشت. ان شاء ا... سفرهای بعدی. حاجی تو این سفر خیلی دست ودلبازی کرد و منم به خاطر اینکه تا حدی جواب محبت هاش رو داده باشم دست رد به هیچ کدوم از خواسته هاش نزدم و حسابی براش جوونی کردم و لذت و عیشش رو تکمیل کردم.

دو روز بعد دوباره حاجی اومد و بهم سر زد و چند تا کیسه برنج و روغن و شوینده برام آورد.

هر هفته، چند باری حاجی می اومد و نیم ساعتی می نشست و کم و کسری های زندگی م رو راست و ریس میکرد و میرفت.

روزگار به خوشی و بی دغدغه میگذشت. چشم به هم زدنی چهار ماه شد.

یه روز با انیس خانم نشسته بودیم و اختلاط می کردیم که حرف تو حرف پیش اومد و صحبت از ذات و اخلاق و خصلت مردها شد.

انیس خانم: کم مردی پیدا میشه  که همیشه نرمال باشه و جُفتَک نزنه. بعضی مردها تا شلوارشون دو تا میشه هوا و هوس میزنه به سرشون، بعضیاشون رو باید همیشه سیر نگه داشت و برعکس بعضی دیگه رو نباید سیر کرد.

من اونروز منظور انیس خانم رو درست نفهمیدم ولی بعدهادیدم چقدر درست میگفت. مردها کلا دو دسته ان یکی اونایی که سرشون به   تنش ون می ارزه، که اگه ولشون کنی خراب میشن، پس باید همیشه سیر نگه شون داری.

دسته دوم اونایی که خیلی مال نیستن و کسی زیاد بهشون توجه نداره، که اگه اینا رو بخوای سیرشون کنی خوشی میزنه زیر دلشون، پس باید تو حالت بین سیر و گشنگی نگه شون داری.

یکی دو ماهی بود که حاجی خیلی بیشتر از حد معمول به من سر میزد و بیشتر وقتش رو با من و در کنار من سپری می کرد.

من همه ترسم از این بود که یه وقت  زن حاجی بفهمه و قِش قِرِق به پا کنه. از اون تعریفایی که ازش شنیده بودم، رعایت جوانب احتیاط عقلانی ترین کار بود.

برای اینکه یه وقت مشکلی پیش نیاد و آبروم نریزه یه خورده نسبت به گذشته به حاجی سخت گیری کردم و بعضی حرف هایی که نباید بگم رو گفتم.

حاجی که خودش سرد و گرم روزگار رو خوب چشیده بود از نوع برخوردم اون چیزی رو که باید بفهمه خوب فهمید.

رفت و آمدهای حاجی کمتر و کمتر شد. دیگه هفته ای، ده روزی یکبار یه سر کوچیک میزد و میرفت.

اون نحوه ی برخورد من ، دل حاجی رو زخم کرده بود و قربون صدقه رفتنای من دیگه خیلی فایده نداشت.

هفت ماه از تاریخ صیغه مون گذشته بود که یه روز وقتی حاجی اومد خونه، بهش گفتم: برای خونه کولر نیاز دارم.

حاجی قبول کرد وگفت: آماده شو با هم بریم هم یه گشتی بزنیم و هم اینکه یه کولر بخریم و برگردیم.

اولش دلم خیلی راضی نبود تا برم اما اصرارهای حاجی و کار خدا باعث شد تا اونروز با حاجی برم بازار.

وقتی رسیدیم بازار با حاجی رفتیم تو مغازه فالوده و بستنی فروشی، من بستنی خوردم و حاجی فالوده، بعدشم رفتیم تو این مغازه و اون مغازه تا یه کولر آبی جمع و جور پیدا کنیم و بخریم.

مغازه های زیادی رو سر زدیم تا اینکه تو یه مغازه اون آخرای مغازه یه کولر دیدم که چشمم رو گرفت. تو مغازه چند نفری مشتری مرد و زن بودن.

من رفتم تو مغازه و حاجی بیرون دم در وایساده بود. صاحب مغازه کنار حاجی بود و با هم حرف میزدن.

همینطور که کولر رو برانداز می کردم برگشتم و دیدم یه دخترِ جوون حدودا هجده/نوزده ساله با حاجی حرف میزنه.

ریحانه: حاجی این خوبِ؟ تا اینو گفتم دیدم اون دختر جوون به خانمی که روش اونطرف بود گفت: مامان، مامان بابا اینجاست. من نفهمیدم منظور اون دختر خانم از باباش همین حاجیِ.

دوباره گفتم: حاجی این خوبه ؟ فروشنده و حاجی کنار هم وایساده بودن.

اون دختر رو به فروشنده کرد و گفت: فکر کنم اون خانم با شما کار داره.

فروشنده که فکر می کرد منظورم با اونِ و دارم از کیفیت کولر میپرسم گفت: آره دخترم خیالت راحت باشه این کولر حداقل بیست سال کولرِ. خیلی خوبِ.

ادامه داستان فردا همین جا
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ


قلمم در بیان عاجز است و زبانم در کلام قاصر.
از جمع کلمات، درقالب شعر و داستان
شرحی از دل نوشته هایم را به رشته تحریر درآوردم.
کلام دوست واژه ای ست مقدس
و تو ای قدیس من.
لطفِ نگاهِ چشمانِ مهربانت را
از جمله های پر خبط و اشتباه من دریغ مدار.
اگر هر سطری از کلامم مقبولِ نظری اُفتَد
مرا خودشیفته نخواهد کرد و
اگر هر واژه ام منفور نگاهی شود
در من ایجاد بغضی نخواهد شد.
در مسند قضاوت شما
حکم به هرآنچه دهید در قبال رد و تاییدم
سر تسلیم فرود خواهم آورد
حکم تان دست مایه ای است
تا بتوانم بر لوحِ سفیدِ کاغذ
واژه ای را بنگارم
که محبوبِ هرنگاه و مجذوبِ هر دلی باشد.

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic