تبلیغات
محزون

محزون
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
نظر سنجی
نظر شما درباره ی رمان راز تنهایی مریم؟





صفحات جانبی

راز تنهایی مریم

 

این رمان  داستان زندگی دختری روستایی است.

عجین  شده  با   دل  نوشته های   بابای   هلینا و هانا.

اثری      متفاوت      به      قلم       سید حسن ساداتی.

به تدوین و گردآوری  مهدی و محمدسجاد موکل.

تقدیم     به   او که  اگر   حسن به یوسف ، عمر به نوح،

گنج    به     قارون    ،    صبر    به    ایوب  منسوب باشد

مهربانی   و    محبت    خصیصه ی بارزی است که تنها

در  سیطره ی  قلب  و    دل  او    حکومت می کند.

این  کتاب  هدیه ای است ناقابل به زهرای مهربان

به  پاس    جبران    ذره ای     از  تمامی   خوبی هایش.

 

 

نظرات و پیشنهادات و انتقادات شما، در رسیدن به نقطه ایده آل و پیشبرد اهداف عالیه ما را رهنمود و یاری گر خواهد بود.

آنچه را از محتویات داستان و نوع قلم برداشت می کنید بدون اغراق می توانید از طرق زیر به حقیر ابراز و ارسال نمایید.

 

Email: H_Sadati_Story@yahoo.com

Weblog: Mahzuon.mihanblog.com

 

قسمت  چهل و ششم راز تنهایی مریم

صبح تا شب تو خونه بودم و به هر بهونه‌ای كه بود روزم رو شب، شبم رو صبح می‌كردم. خرج زیادی نداشتم، فقط خورد و خوراك و یه مبلغی ام اجاره. هر وقت بی‌پول می‌شدم یه النگو یا یه تیكه طلا می‌فروختم و می‌زدم به زخم زندگی.

انیس خانم كه مثل مادر مهربون دورادور حواسش به من بود یه روز اومد تو اتاقم و گفت: تا كی می‌خوای خودت رو تو این چهار دیواری اسیر كنی و آهنگ غمناك گوش بدی و خودت رو پیر كنی؟

ریحانه: چیكار می‌تونم بکنم؟

انیس خانم: پول و پله چقدر داری؟

ریحانه: هیچی فقط این دوتومنی كه پیش حاجی صاحب خونمون هست و یه چند تیكه طلا كه خودت می‌بینی.

انیس خانم: تكلیف اون خونتون كه محمد خریده بود چی شد؟

ریحانه: دولت مصادره كرد.

انیس خانم: اون مغازه كه می‌گفتی چی شد؟

ریحانه: من اصلاً حتی یه بارم اونجا سر نزدم.

انیس خانم: برو اونجا و سهمتون از مغازه رو بفروش و یه خونه بگیر و بشین خیاطی كن و خودت رو مشغول نگه دار وگرنه دیوونه میشی، تازه می‌تونی بری دادگاه و طلاقت رو بگیری و لااقل با یكی ازدواج كنی كه سایه مرد بالا سرت باشه.

ریحانه: اونوقت كه روزم بود و جوون بودم و سر و وضعی داشتم این به پستم خورد و این روزگارمِ حالا كه دیگه شبِ تارمِ.

انیس خانم: من هر چی لازم بود به تو گفتم دیگه خوددانی «من آنچه شرح بلاغ است با تو می‌گویم تو خواه پندگیری و خواه ملال»

بعد از رفتن انیس خانم كفش و كلاه كردم و رفتم سراغ آقا پویا. وقتی رسیدم در مغازه، خوشبختانه خودش توی مغازه پشت دخل بود.

بعد از سلام و احوالپرسی گفتم: آقا پویا؟

بفرمائید.

ببخشید من ریحانه هستم همسر محمد. خیلی تحویل گرفت و خوشحال شد و گفت: به‌به خوش اومدید واقعاً از بابت مشكلی كه برای محمد پیش اومده خیلی ناراحتم و چون به كسی دسترسی نداشتم نتونستم كمكی به محمد بكنم. من ازش تشكر كردم و گفتم: اتفاقاً‌محمد گفت: كه من بیام پیش شما ولی خودم نمی‌دونم چی شد كه نیومدم.

پویا: بهر حال اگه كمكی از من ساخته باشه در خدمت‌گزاری حاضرم. و دست برد توی كشوی میز و یه دسته اسكناس صد هزار تومنی به من داد و گفت: این پیشتون باشه لازم می‌شه، شماره تلفنش رو روی یه كاغذ نوشت و گفت هر وقت كاری داشتید اصلاً ملاحظه نكنید و زنگ بزنید من در خدمتتون هستم.

موقع خداحافظی گفت: ببخشید، لطف می‌كنید آدرس منزل تون و یا شماره تلفن‌ تون رو بدین. گفتم: ما تلفن نداریم. ولی آدرسمون میدان معلم كوی یاس بن‌بست دو منزل پنجم. وقتی اومدم خونه یه راست رفتم پیش انیس خانم و ماجرا رو براش توضیح دادم.

چند ماهی گذشت و من هر ماه می‌رفتم در مغازه پویا و اون صد بعضی وقتا صد و پنجاه هزار پول بهم ‌می‌داد و من می‌اومدم.

یه شب ساعت حدودای نه بود كه انیس خانم گفت: ریحانه جون مهمون داری.

ریحانه: كیه؟

انیس خانم: یه آقای جوونی پشت در داره سراغ شمارو می‌گیره. چادرم رو انداختم رو سرم و اومدم كنار در. در رو كه باز كردم پویا رو دیدم با چندتا پاكت میوه و گوشت و مرغ، توی دستش. كنار در وایستاده.

ازش تشكر كردم و گفتم: چرا زحمت كشیدید. بفرمائید تو. دمِ در بدِ. راهنمایش كردم تا اتاق خودمون و گفتم بفرمائید بشینید من الان میام خدمتتون. رفتم تو آشپزخونه  و یه چایی ریختم و چند تا از میوه‌هایی رو كه خودش خریده بود گذاشتم توی ظرف و آوردم.

پویا وقتی چائیش رو خورد گفت: شما چقدر وقتِ اینجایید؟

ریحانه: از روز اول تا حالا همین جا بودیم.

پویا: اصلاً‌ فكرش رو نمی‌كردم. محمد كه خوب درآمدی داشت چرا اینجا؟

ریحانه: شما دوستش بودید حتماً بهتر از من در جریان كاراش هستید. محمد بعد از اینكه خودشم معتاد شد دیگه همه چیز رو دود ‌كرد و ‌فرستاد هوا (الكی كه نیست میگن از هر دست كه بدی از همون دستم می‌گیری)

پویا: نمی‌خواستم ناراحتتون كنم. یه نیم ساعتی گذشت و پویا از توی جیبش یه بسته اسكناس هزار تومنی درآورد و گذاشت جلوم و گفت: ناقابله البته ارزش شما بیشتر از این‌هاست.

ریحانه: آقا پویا من كه هنوز یه هفته هم نیست از شما پول گرفتم. الان پول تو خونه هست تازه زحمت كشیدین كلی میوه و گوشت و مرغ آوردین. این پول پیش خودتون باشه، هر وقت لازم شد مزاحمتون می‌شم.

پویا: من این پول رو مخصوص شخص خودتون آوردم. من اصلاً منظورش رو متوجه نشدم و گفتم دستتون درد نكنه.

چند دقیقه‌ای گذشت و پویا گفت: نمی‌خوای چادرت رو برداری و خودی به ما نشون بدی.

ریحانه: بله؟

پویا: میتونی راحت باشی. هر چی‌ام نباشه الان چهار، پنج ماهه كه مرد نداشتی و حتماً چقدرم اذیت شدی، اِنقدر سخت نگیر.

ریحانه: خفه شو، كثافتِ بی‌شرف. تو در مورد من چی فكر كردی؟ حالام تا داد نزدم و آبرو ریزی نكردم برو گم شو بیرون.

پویا كه خب فهمیده بود چه غلطی كرده گفت: حالا چرا ناراحت می‌شی؟ باشه ما رو به خیر و شما رو به سلامت.

دیگم در مغازه من پیدات نشه.

ریحانه: همین فردا صبح می‌یام تكلیف مغازه رو روشن می‌كنم، هر چی‌ام پول دادی از سهم‌مون كم کن و بقیش رو بده.

پویا: سهمتون؟

ریحانه: بله كه سهممون، پس چی؟

پویا: كدوم سهم؟ چه سندی؟ چه مدركی؟

ریحانه: حالیت می کنم حالا دیگه کدوم سهم؟ فردا که اومدم تو پاساژ و آبروت رو به گُهِ سگ کشیدم بهت معلوم می شه.

انیس خانم و چند تا همسایه دیگه اومدن بیرون و گفتن چی شده؟

پویا پیش‌دستی كرد و گفت: این خانم هر ماه می‌اومده در مغازه و صد تا پیشنهاد به من می‌كرده، خودش یه هفته پیش اومد و گفت: چند روز دیگه همچین شبی بیا خونه باهات كار دارم. حالا كه اومدم می‌خواد منو سركیسه كنه و میگه سهم‌‌مون رو از مغازه می‌خوام و این چرت و پرتا.

از اونجا كه خدا با من بود و انیس خانم همه چیز رو می‌دونست گفت: این زن الان چهار سال كه همسایه ماست این وصله‌هام اصلاً‌ بهش نمی‌چسبه درسته شوهرش الان گوشه ی زندونِ ولی اگه بخوای حقش رو بخوری از حلقومت خودم می‌كشم بیرون.

حالام اگه زنگ نمی‌زنم تا پلیس بیاد ببردت فقط به حرمت این خونس. یالا گمشو بیرون.

ادامه داستان فردا همین جا
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ


قلمم در بیان عاجز است و زبانم در کلام قاصر.
از جمع کلمات، درقالب شعر و داستان
شرحی از دل نوشته هایم را به رشته تحریر درآوردم.
کلام دوست واژه ای ست مقدس
و تو ای قدیس من.
لطفِ نگاهِ چشمانِ مهربانت را
از جمله های پر خبط و اشتباه من دریغ مدار.
اگر هر سطری از کلامم مقبولِ نظری اُفتَد
مرا خودشیفته نخواهد کرد و
اگر هر واژه ام منفور نگاهی شود
در من ایجاد بغضی نخواهد شد.
در مسند قضاوت شما
حکم به هرآنچه دهید در قبال رد و تاییدم
سر تسلیم فرود خواهم آورد
حکم تان دست مایه ای است
تا بتوانم بر لوحِ سفیدِ کاغذ
واژه ای را بنگارم
که محبوبِ هرنگاه و مجذوبِ هر دلی باشد.

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب