تبلیغات
محزون

محزون
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
نظر سنجی
نظر شما درباره ی رمان راز تنهایی مریم؟





صفحات جانبی

راز تنهایی مریم

 

این رمان  داستان زندگی دختری روستایی است.

عجین  شده  با   دل  نوشته های   بابای   هلینا و هانا.

اثری      متفاوت      به      قلم       سید حسن ساداتی.

به تدوین و گردآوری  مهدی و محمدسجاد موکل.

تقدیم     به   او که  اگر   حسن به یوسف ، عمر به نوح،

گنج    به     قارون    ،    صبر    به    ایوب  منسوب باشد

مهربانی   و    محبت    خصیصه ی بارزی است که تنها

در  سیطره ی  قلب  و    دل  او    حکومت می کند.

این  کتاب  هدیه ای است ناقابل به زهرای مهربان

به  پاس    جبران    ذره ای     از  تمامی   خوبی هایش.

 

 

نظرات و پیشنهادات و انتقادات شما، در رسیدن به نقطه ایده آل و پیشبرد اهداف عالیه ما را رهنمود و یاری گر خواهد بود.

آنچه را از محتویات داستان و نوع قلم برداشت می کنید بدون اغراق می توانید از طرق زیر به حقیر ابراز و ارسال نمایید.

 

Email: H_Sadati_Story@yahoo.com

Weblog: Mahzuon.mihanblog.com

 

قسمت  چهل و نهم راز تنهایی مریم

ریحانه: من باید فكرام رو بكنم بعد جوابش رو به شما میدم.

حاجی: باشه. (صلاح كشور خویش خسروان دانند)

شب وقتی اومدم خونه من كه تنها محرم اسرار و همدم و مونسم، انیس خانم بود رفتم پیشش و ماجرارو براش توضیح دادم.

انیس خانم: به نظر من بدم نیست. دیگه مجبور نیستی كار كنی، هم یه آقا بالاسر داری، هم اینكه هر ماه یه دستی به سر و گوشِت می‌كشه و حال و هوات رو عوض می‌كنه. پولدارم كه هست وقتی مُرد لااقل یه چیزی دستت رو می‌گیره. اگه خیلی‌ام ناراحتی آدرس منو بهش بده و بگو بیاد اینجا. فقط قربون دستت بگو اگه منو خواست و اومد یه اتوی خوبم با خودش بیاره كه همچین یه كم چین و چروكام صاف بشه.

واقعاً این تمام اون چیزی بود كه به ذهن انیس خانم رسیده بود. و اون بدون هیچ نیت و غرضی بمن یاد داد و گفت: انقدر این دل و اون دل نكن. قسمتِ تا دیروز زندگیت این بوده و شایدم قسمت فردات همین چیزی باشه كه پیش روت می‌بینی.

سرانجام با انیس خانم و حاج‌ آقا رفتیم محضر و یه صیغه عقد موقت یه ساله خوندیم كه اگه تو این مدت مشكلی پیش نیاد و دردسری درست نشه بعد از یکسال بیایم اون صیغه رو دائمیش كنیم. حاج آقا مهریه اون صیغه رو یه چك سه میلیون نقدی نوشت و به من داد و گفت: از فردا دیگه نمی‌خواد بیای سركار من همون حقوق رو به جای نفقه بهت می‌دم. منم قبول كردم. فردای صیغه محرمیت حاج آقا صبح اومد دنبالم و تا عصر رفتیم بیرون چرخیدیم و دودی از دل در كردیم.

حاجی مثل ریگ پول خرج می‌كرد هر چی می‌خواستم برام می‌خرید.

دو سه هفته‌ای گذشت بدون اینكه حاج آقا حتی یكبار از من بخواد من و اون با هم تنها باشیم و خلوت كنیم.

شب و روزهای خوبی رو می گذروندیم.

تمام جاهای دیدنی تهرون رو با حاجی از زیر پا در آوردیم. دیگه جایی نبود که نرفته باشیم. یک ماه گذشت.

یه روز عصر وقتی با حاجی رفتیم بیرون و خرید کردیم و چرخ زدیم موقع برگشتن به خونه حاجی گفت: یک هفته ای میخواد به همه ی پرسنل چاپخونه مرخصی بده تا با خیال راحت بتونیم با هم دیگه بریم شمال ویلای دوستش.

یکشنبه صبح زود حاجی طبق هماهنگی قبلی ش اومد دنبالم و راه افتادیم بطرف شمال.

هرچی شهر تو مسیرمون بود حاجی یه توقف چند دقیقه ای می کرد و بعد از یکمی استراحت و خرید یه خورده سوغاتی، به سفرمون ادامه     می دادیم.

بالاخره رسیدیم شمال.

اونروز برای اولین بار بود که شمال رو می دیدم. وقتی حاجی پرسید کجا بریم و چیکار کنیم انقدر مات و مبهوت زیبایی های شمال شده بودم که نمی دونستم چه پیشنهادی بدم. گفتم: هرجا خودتون میدونید.

حاجی: اول بریم وسایل و اثاثیه رو تو ویلا بذاریم بعدش بریم بیرون گشت بزنیم.

با حاجی رفتیم ویلا وسایل رو گذاشتیم و آبگرمکن و بخاری رو روشن کردیم و اومدیم بیرون.

اولین جایی که رفتیم با حاجی رفتیم کنار دریا. هیچ وقت دریا رو از این نزدیکی ندیده بودم. خدای من چقدر آب ، مرغ های ماهی خوار زیادی بالای سر ما پرواز می کردن.

خونواده های زیادی کنار دریا شنا می کردن و شاد بودن.

حاجی دستم رو تو دستش گرفت و کنار ساحل شروع کردیم به قدم زدن و گفتن و شنیدن و خندیدن درست مثل یه زن و مرد جِنتِلمَن. این سفرهم برای من و هم برای حاجی که دومین بار ماه عسل رو تجربه    می کردیم تجربه شیرینی بود. حاجی از اون هیبت همیشگی بیرون اومده بود دیگه مثل اون روز اول دوتا انگشتر عقیق و یاقوت تو دستش نبود و دکمه پیرهنش دوتا بیشتر باز شده بود و موهای سفید روی سینش از بین لباسش پیدا بود.

دیگه از خونواده ها خیلی فاصله گرفته بودیم و نزدیک یه دختر و پسر جوون که معلوم بود تازه عروس و دامادن، روی ماسه ها نشستیم.

نیم ساعتی گذشت موج دریا، آب رو به کنار ساحل می زد و ماسه های ساحل رو پر کرده بود از صدف های کوچیک و بزرگ. قطره های نم نم بارون هر لحظه بیشتر و بیشتر می شد.

حاجی: بریم تو آلاچیق و یه قوری چایی سفارش بدیم.

وقتی از کنار ساحل خواستیم بریم تو آلاچیق، یه مرد با اسبی که افسارش تو دستش بود اومد جلو و گفت: حاج آقا اسب نمی خواین سوار بشین؟

حاجی: نه دست شما درد نکنه.

اون مرد دوباره  اصرار کرد.

حاجی: دیگه اسب سواری از ما گذشته.

اون مرد: شاید دخترتون بخواد سوار بشه.

حاجی که خیلی ناراحت شده بود گفت: نه آقا.

با حاجی رفتیم تو آلاچیق و حاجی یه قوری چایی و دوتا میرزاقاسمی سفارش داد نیم ساعتی طول کشید تا آماده شد غذا رو آوردن، خوردیم و برگشتیم ویلا.

اون شب، اولین شبی بود که بعد از مدتها دستم روی سینه یه مرد بود و دیگه احساس تنهایی نمی کردم.

خوشحال بودم از اینکه خدا کسی رو تو مسیر زندگی م قرار داد تا من بهش تکیه کنم و به بیراهِ نرم.

شب خوبی بود. اگر چه فاصله سنی من و حاجی خیلی زیاد بود. ولی مهم این بود که ما هم دیگه رو می فهمیدیم.

من از اون همه محبتی که حاجی در حقم کرده بود احساس مسئولیت میکردم. هرچی که بلد بودم و از  زندگی یاد گرفته بودم رو به حاجی مخلصانه تقدیم کردم و پاسخ همه ی محبت هاش رو تا نهایت توانم  می دادم.

ادامه داستان فردا همین جا
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ


قلمم در بیان عاجز است و زبانم در کلام قاصر.
از جمع کلمات، درقالب شعر و داستان
شرحی از دل نوشته هایم را به رشته تحریر درآوردم.
کلام دوست واژه ای ست مقدس
و تو ای قدیس من.
لطفِ نگاهِ چشمانِ مهربانت را
از جمله های پر خبط و اشتباه من دریغ مدار.
اگر هر سطری از کلامم مقبولِ نظری اُفتَد
مرا خودشیفته نخواهد کرد و
اگر هر واژه ام منفور نگاهی شود
در من ایجاد بغضی نخواهد شد.
در مسند قضاوت شما
حکم به هرآنچه دهید در قبال رد و تاییدم
سر تسلیم فرود خواهم آورد
حکم تان دست مایه ای است
تا بتوانم بر لوحِ سفیدِ کاغذ
واژه ای را بنگارم
که محبوبِ هرنگاه و مجذوبِ هر دلی باشد.

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب