تبلیغات
محزون

محزون
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
نظر سنجی
نظر شما درباره ی رمان راز تنهایی مریم؟





صفحات جانبی

راز تنهایی مریم

 

این رمان  داستان زندگی دختری روستایی است.

عجین  شده  با   دل  نوشته های   بابای   هلینا و هانا.

اثری      متفاوت      به      قلم       سید حسن ساداتی.

به تدوین و گردآوری  مهدی و محمدسجاد موکل.

تقدیم     به   او که  اگر   حسن به یوسف ، عمر به نوح،

گنج    به     قارون    ،    صبر    به    ایوب  منسوب باشد

مهربانی   و    محبت    خصیصه ی بارزی است که تنها

در  سیطره ی  قلب  و    دل  او    حکومت می کند.

این  کتاب  هدیه ای است ناقابل به زهرای مهربان

به  پاس    جبران    ذره ای     از  تمامی   خوبی هایش.

 

 

نظرات و پیشنهادات و انتقادات شما، در رسیدن به نقطه ایده آل و پیشبرد اهداف عالیه ما را رهنمود و یاری گر خواهد بود.

آنچه را از محتویات داستان و نوع قلم برداشت می کنید بدون اغراق می توانید از طرق زیر به حقیر ابراز و ارسال نمایید.

 

Email: H_Sadati_Story@yahoo.com

Weblog: Mahzuon.mihanblog.com

 

قسمت سیزدهم راز تنهایی مریم

خانم مریم اسماعیلی بنده وکیلم شما رو به عقد محسن اسماعیلی داماد خوش تیپ، خوش قیافه، خوش اخلاق ، خوش رفتار با مهریه دِویست تا بز، صد و پنجاه تا گوسفند، بیست تا گاو، دوتا خر، پنج تا سگ گله در آورم.

من گفتم: عروس رفته گل بیاره.

محسن: آیا به مواردی که گفتم هزار تا سکه اضافه کنیم وکیلم؟

من دوباره گفتم: عروس رفته گلاب بیاره.

محسن: گلاب بیاره سرقبر من حالا چه وقت گلاب آوردنِ؟

محسن: برای آخرین بار می گم آیا وکیلم؟

مریم: عروس کلید زبون می خواد.

محسن: نصف آبادی با خونه کد خدا رو می دم به عروس.

حالا وکیلم؟

من خندیدم گفتم:حالا چون شمایی با اجازه مامان و بابا و بقیه دور و بری یامون.

محسن یه دفعه گفت: منظورت این گوسفندان؟

خندیدم گفتم: آره.

محسن: این آره همون بله سابقه؟

مریم: نه این آره منظورم به گوسفندا و دور و بری هامون بود.

محسن هم مثل من می خندید. بعد از کلی خندیدن و شوخی کردنای محسن از جام بلند شدم که بریم به طرف خونه.

محسن با تعجب پرسید کجا؟

مریم بریم. محسن گفت به این زودی. لااقل اگه نمی خوای پیش ما باشی بذار گوسفندا یه کم بیشتر بچرن.

مریم: نه دیگه باید برم خونه کار دارم. فردام یه روز دیگس. یه روز جمعه که دوباره باید بیام همین جا . با همین گوسفندا روزای آخر هفته ام رو سر کنم.

محسن: مریم جون به زودی همه اینها تموم می شه.

این بار که برم سربازی بعد از دو ماه و نیم که برگردم دیگه خدمتم تموم شده و چهل پنجاه روز بعدشم کارتم رو می گیرم و عروسی برات راه میندازم که همه دخترای آبادی انگشت به دهن بمونن.

مریم: ببینیم و تعریف کنیم.

محسن: هم می بینیم و هم تعریف می کنیم.

تازه بعدشم بهت بگم با اون همه بچه قد و نیم قد که می خوایم بیاریم دیگه حتما وقت نمی کنی سرت رو بخارونی چه برسه به اینکه بخوای روزهای آخر هفته ت رو با گوسفندا سپری کنی.

منم فوری گفتم: ببین محسن الان من بهت بگم من مثل خیلی از زنای قدیمی تصمیم ندارم فِرت فِرت پشت سرهم بچه پس بندازم مگه ندیدی تو بهداری نوشته زندگی بهتر فرزند کمتر.

محسن: اصلا تا حالا پیش خودت فکر کردی چرا من می خوام پنج تا پسر بیارم؟

مریم: نه!

مریم: وقتی پیر شدم و خواستم درس اتحاد و وحدت بهشون بدم. اگه یکی یا دوتا باشن.

من مجبورم به هر کدومشون یه چوب بدم بعدشم اونا به راحتی یک چوب رو می شکنن اگه دوتام  باشن در نهایت دوتا چوب رو می شکنن. ولی اگه پنج تا باشن منم پنج تا چوب گردو بهشون میدم که اصلا نتونن بشکنن حالادیدی آقا محسن هیچ چیزی رو بدون دلیل نمی گه و نمی خواد.

بعد از اینکه حرفای محسن تموم شد با هم به طرف آبادی برگشتیم.

محسن: فردا بهت سرمیزنم. خداحافظ.

اون شب خیلی فکر کردم. انقدر این دنده ، اون دنده غلطیدم تا خوابم ببره که خدا می دونه.

همش فکر حرف های محسن بودم. فکر اینه نکنه محسن عوض بشه و دوستاش یه طورایی تاثیر روی اخلاق و رفتارش بذارن و صدتا فکر دیگه که مثل یه خوره اون شب به جونم افتاده بودن و عذابم می دادن.

نزدیکای اذون صبح بود که خوابم برد. ساعت ده صبح بود که مادرم اومد و بزور از خواب بیدارم کرد و گفت: آخه دختر مگه کوه میکندی که انقدر خسته ای؟ پاشو پاشو یه چیزی بخور و اگه می خوای بری صحرا یواش یواش آماده شو  که بری و عصرم زودتر برگرد تا بریم خونه دایی ت و یه سری بهشون بزنیم و ببینیم چی کار میکنن.

از خونه اومدم بیرون و رفتم سراغ گوسفندا و بعدشم                سلانه سلانه به طرف صحرا حرکت کردم.

میونه های راه بودم که محسنم خودش رو بهم رسوند و بعد از  سلام و احوالپرسی با هم دیگه دنبال گوسفندا به سمت پاتوق همیشگی      صحرای (( لاسونپا )) به راه افتادیم.

گوسفندا همین طور می چریدن و می رفتن و ما هم به دنبالشون می رفتیم.

تو کل مسیر تا رسیدیم محسن حرف میزد و منم گوش می کردم.

محسن میگفت: بعد از این دو سه ماهه پایان دوره ی سربازیش تو اولین فرصت مسئله را با،باباش و عمو که بابای من باشه درمیون میذاره و کار رو تموم می کنه. محسن از تمام اون چیزایی که تو ذهنش بود و از رویاهای بزرگ زندگی ش و از هر اتفاق خوب و بدی که دیده و شنیده بود گفت و گفت و گفت. و من همچنان نقش یه مستمع خوب رو داشتم که گاهی به نشانه ی تایید حرفاش فقط سرم رو تکون می دادم.

کل مسیر موقعی که محسن حرف می زد من فکرم مشغول این بود که بتونم محسن رو برای همه ی سوالاش با یه جواب درست متقاعد کنم.

اونروز تو بقچه ی همراهم کتری و قوری و با استکان ، یه کم قند و چایی و یه خورده پنیر و چند تا شامی از شب قبل با دوتا قرص نون بود. به محض رسیدن به کنار چشمه و اون درخت بادوم بزرگ محسن به من گفت: تا کتری رو از آب چشمه پر کنم و خودشم اجاق آتیش رو بر پا کرد. کتری رو پر از آب کردم و آوردم کنار اجاقی که محسن داشت با سنگ و چوب آمادش می کرد. کتری رو کنار دست محسن گذاشتم و خودم یه چند تا چوب ریز آوردم تا محسن زیر چوب های درشت تر بذاره و زودتر آتیش رو برپا کنه. هوا خیلی خوب و عالی بود. خیلی زود چوبا آتیش گرفتن و کتری آب قل قل کنان به جوش اومد.

محسن بعد از دم اومدن چایی فورا یه چایی تازه دم ریخت و داد به من. مزه اون چایی هنوزم که هنوزه بعد از اون همه روز زیر دندونامِ. بعد از خوردن چایی محسن یه چایی برای خودش ریخت و حرفاش رو ادامه داد.

دوباره بعد از یه چند دقیقه حاشیه رفتن، آب رفت سر کردویِ اول. همون حرفای دیروزی، حرفایی که به نحوی بویِ عشقِ دروغکی می داد. حرفایی که خیلی شنیدنش برای یه دختر، خوب و شیرین نبود.

بعد از تموم شدن حرفای محسن بهش گفتم: ببین آقا محسن من   نمی دونم چی تو ذهن توِ نمی دونم اون دوستت چی تو کله

تو کرده و تورو با حرفاش خام کرده ولی من دوست ندارم دیگه این حرفارو بشنوم اگه ادامه بدی به خدا همین الان پا می شم

و میرم. تازه اگه راست می گی و ریگی تو کفشات نیست تو که اینقدر صبر کردی این دو سه ماهم روش. فقط نگذار که این

عشق و محبت اگه البته از طرف تو هم عشق و محبتی هست آلوده بشه

ادامه داستان فردا همین جا

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ


قلمم در بیان عاجز است و زبانم در کلام قاصر.
از جمع کلمات، درقالب شعر و داستان
شرحی از دل نوشته هایم را به رشته تحریر درآوردم.
کلام دوست واژه ای ست مقدس
و تو ای قدیس من.
لطفِ نگاهِ چشمانِ مهربانت را
از جمله های پر خبط و اشتباه من دریغ مدار.
اگر هر سطری از کلامم مقبولِ نظری اُفتَد
مرا خودشیفته نخواهد کرد و
اگر هر واژه ام منفور نگاهی شود
در من ایجاد بغضی نخواهد شد.
در مسند قضاوت شما
حکم به هرآنچه دهید در قبال رد و تاییدم
سر تسلیم فرود خواهم آورد
حکم تان دست مایه ای است
تا بتوانم بر لوحِ سفیدِ کاغذ
واژه ای را بنگارم
که محبوبِ هرنگاه و مجذوبِ هر دلی باشد.

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب