تبلیغات
محزون

محزون
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
نظر سنجی
نظر شما درباره ی رمان راز تنهایی مریم؟





صفحات جانبی

راز تنهایی مریم

 

این رمان  داستان زندگی دختری روستایی است.

عجین  شده  با   دل  نوشته های   بابای   هلینا و هانا.

اثری      متفاوت      به      قلم       سید حسن ساداتی.

به تدوین و گردآوری  مهدی و محمدسجاد موکل.

تقدیم     به   او که  اگر   حسن به یوسف ، عمر به نوح،

گنج    به     قارون    ،    صبر    به    ایوب  منسوب باشد

مهربانی   و    محبت    خصیصه ی بارزی است که تنها

در  سیطره ی  قلب  و    دل  او    حکومت می کند.

این  کتاب  هدیه ای است ناقابل به زهرای مهربان

به  پاس    جبران    ذره ای     از  تمامی   خوبی هایش.

 

 

نظرات و پیشنهادات و انتقادات شما، در رسیدن به نقطه ایده آل و پیشبرد اهداف عالیه ما را رهنمود و یاری گر خواهد بود.

آنچه را از محتویات داستان و نوع قلم برداشت می کنید بدون اغراق می توانید از طرق زیر به حقیر ابراز و ارسال نمایید.

 

Email: H_Sadati_Story@yahoo.com

Weblog: Mahzuon.mihanblog.com

 

قسمت  سی  راز تنهایی مریم

روزها كوچیك می شدن و شبها بلند. هوا رو به سردی گذاشته بود.

ساعت هفت شب بود كه از بهداری اومدیم خونه عمو.

ملیحه با دوقلوهاش اونجا بودن تا چشش به زن عمو خورد زد زیر گریه.

حال و هوای دل همه‌مون ابری بود.

با دیدن گریه زن عمو و ملیحه، محبوبه هم به دیوار تكیه زده بود و یواش یواش داشت اشك می‌ریخت و اشكاش رو با روسری گل‌منگولی‌ش آروم آروم از گوشه چشماش پاك می‌كرد. از در و دیوار خونه عمو غم می‌بارید.

بیخود نیست كه می‌گن مردا مقاوم‌تر از زنان.

عمو و بابام خیلی اوضاع بهتری نسبت به ما زنا نداشتن ولی با حرفاشون به ما دلگرمی می‌دادن.

بابام: با گریه كردن كه چیزی درست نمی‌شه. به جای گریه و زاری هر كدوم‌تون یه دور تسبیح ختم صلوات بگیرید تا بلكه زودتر یه خبری از محسن بشنویم.

یه چشم زن عمو اشك بود یه چشم دیگش خون.

هر كدوم از ما به یه كاری مشغول بودیم یكی ختم صلوات گرفته بود، یكی قرآن می‌خوند، یكی نماز می‌خوند و یكی هم دعا می‌كرد.

از سیاهی شب تا اِله صبح اگه بگی چشمامون گرم شد، نشد.

ساعت هفت و نیم صبح بود كه من از خونه عمو اومدم خونمون و لباس‌هام رو عوض كردم و رفتم بهداری.

وقتی رسیدم دم در بهداری صدای تلفن رو شنیدم كه یه بند داشت زنگ می‌خورد.

دسته كلیدم رو از توی جیبم درآوردم و توی قفل در چرخوندمش. هر چی كلید رو می‌چرخوندم قفل باز نمی‌شد كه نمی‌شد اعصابم بد جوری به هم ریخته  بود. هر چی كلنجار رفتم فایده‌ای نداشت. تلفن قطع شد. از زور ناراحتی چنان چند باری با لگد زدم به در كه یه دفعه در باز شد و محكم خورد به دیوار.

كلید توی قفل گیر كرده بود هر چی بهش وَر رفتم در نیومد. با قفل و كلید كشتی می‌گرفتم كه صدای زنگ تلفن دوباره دراومد.

تلفن زنگ خورده نخورده پریدم روی گوشی و از هول گفتم: كیه؟

احمد آقا: مریم خانم معلومه كجائین؟

سلام كردم و گفتم: این قفلِ ......

احمد آقا: قفل درو ولش كن بدو خونه عمو و به عمو و زن عمو بگو زود خودشون رو برسونن بیمارستان شهید بهشتی و گوشی قطع شد.

نفهمیدم چطوری خودم رو تا خونه عمو رسوندم.

در خونه عمو باز بود به دو رفتم تو و گفتم احمد آقا زنگ زده میگه زود بیاین بیمارستان ...

یادم رفت بیمارستان چی بود. آهان بیمارستان شهید بهشتی.

عمو و زن عمو و بابام آماده شدن و رفتن به طرف شهر موقع رفتن مادرم به بابام گفت: فقط رسیدید یه خبری از محسن به ما بدین. زنگ بزنین بهداری.

مامان و محبوبه و ملیحه موندن توی خونه و منم برگشتم بهداری.

تا ظهر هر چی منتظر موندم كسی زنگ نزد. ساعت دو عصر بود كه با تاكسی آقا تقی كه تنها ماشین سواری آبادی بود من و مامان و محبوبه و ملیحه و دوقلوهاش به نیت ملاقات محسن به طرف شهر حركت كردیم.

ساعت ملاقات هر روز سه تا پنج عصر بود. وقتی رسیدیم رو بروی بیمارستان، ساعت چهار و نیم بود.

جلوی در بیمارستان مملو از آدمایی بود كه برای ملاقات اومده بودن. بعضیا رو می‌دیدی كه برمی‌گشتن و خیلیای دیگم مثل ما تازه می‌خواستن برن ملاقات. دم در بیمارستان دستفروشایی بودن كه كمپوت و آب میوه و موز و گز و شیرینی می‌فروختن. مادرم به آقا تقی گفت صبر كن تا چند تا كمپوت و آب میوه بخرم.

مادرم پنج تا كمپوت و دو كیلو موز خرید و از در ورودی بیمارستان وارد محوطه شدیم.

آقا تقی به عنوان یه هم ولایتی همراه ما شد تا به ملاقات محسن بیاد. وارد محوطه كه شدیم عمو و بابام رو دیدیم كه روی نیمكت زیر درختای بلند كاج نشسته بودن.

عمو وقتی ملیحه رو با دوقلوهاش دید گفت: آخه دخترجون این طفل معصوما رو چرا ورداشتی آوردی؟

ملیحه: آخه باباجون دلم واسه محسن تنگ شده بود اومدم برادرم رو ببینم نمی‌تونستم كه بچه‌‌هامو بذارم و بیام.

عمو: خودتم نباید می‌اومدی. حالام زود با آقا تقی برگردید خونه. محبوبه رو هم ببر.

ملیحه: من تا محسن رو نبینم هیچ جا نمی‌رم.

محبوبه: منم نمی‌رم.

بابام رو به ملیحه و محبوبه كرد و گفت: عمو جون ما خودمونم هنوز نتونستیم محسن رو ببینیم. دیشب آخر وقت بچه رو آوردن بیمارستان. ساعت چهار صبح تا یازده و نیم تو اتاق عمل بوده. دكترش بعد از عمل رفته تا بیست و چهار ساعت بعد از عملم ممنوع‌الملاقاتِ. شما بهتره با آقا تقی برگردید آبادی. وقتش كه شد ما خبرتون می‌كنیم بیاید محسن رو ببینید. ملیحه به بابام گفت: حالا مادرم كجاست؟

عمو: مادرتون تو نمازخونه بیمارستانِ. شوهرتم بعد از اینكه ما اومدیم رفته پاسگاه و كلانتری تا پرونده تصادف رو تكمیل كنه. با صد جور پلتیک و ترفند عمو و بابا، ملیحه ومحبوبه رو راضی كردن تا با آقا تقی برگردن آبادی.

من و مامانم رفتیم دنبال زن عمو. نمازخونه بیمارستان پشت بخش اورژانس، روبروی سرویس بهداشتی‌ها بود.

چند تا پیچ و واپیچ كه می‌خورد میرسید به نمازخونه. یه نمازخونه كه وسطش یه پرده حائل بین زن و مرد بود. وارد نمازخونه كه شدیم چند تایی زن اونجا بودن. یكی دو نفری داشتن نماز می‌خوندن و چند نفر دراز كشیده بودن. زن عمو یه گوشه‌ای تنها و غریب چادرش رو روی سرش كشیده بود و ساك آبی رنگ كوچولویِ سفر حجش كنارِ دستش اونو از بقیه زنا متمایز كرده بود. من و مامان رفتیم جلوتر و زن عمو رو صدا  كردیم چادرش رو از روی سرش بلند كرد. تموم صورتش خیس اشك بود. تسبیح شب‌نمایی كه تا میونه‌هاش رو ذكر گفته بود توی انگشتای دستش می‌چرخید. سرش رو روی شونه‌های مادرم گذاشت و های های گریه كرد.

خانم میانسالی كه دراز كشیده بود و تسبیح ذكرش توی دستش بالا و پایین می‌شد از صدای گریه زن عمو از جاش بلند شد و اومد بسمت ما و گفت: شما هم تو این بیمارستان مریض دارید؟

 با اشاره سر بهش فهموندم كه آره.

زن میانسال ادامه داد كه خدا ان‌شاءا... همه مریضارو شفا بده. منم مادر جون الان چند ماه كه میام و می‌رم. ناشكری نمی‌كنم ولی دیگه بریدم. پسرم و عروسم و دو تا بچه‌هاش تو ماشین بودن می‌رفتن شهرستان خونه مادر زنش كه تصادف كردن و عروسم و نوه‌هام جا در جا مردن و پسرم چهار ماه و نیمِ كه توی كماس. مثل یه تیكه گوشت روی تخت افتاده. یه روز بهتر می‌شه یه روز بدترِ.

ادامه داستان فردا همین جا

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ


قلمم در بیان عاجز است و زبانم در کلام قاصر.
از جمع کلمات، درقالب شعر و داستان
شرحی از دل نوشته هایم را به رشته تحریر درآوردم.
کلام دوست واژه ای ست مقدس
و تو ای قدیس من.
لطفِ نگاهِ چشمانِ مهربانت را
از جمله های پر خبط و اشتباه من دریغ مدار.
اگر هر سطری از کلامم مقبولِ نظری اُفتَد
مرا خودشیفته نخواهد کرد و
اگر هر واژه ام منفور نگاهی شود
در من ایجاد بغضی نخواهد شد.
در مسند قضاوت شما
حکم به هرآنچه دهید در قبال رد و تاییدم
سر تسلیم فرود خواهم آورد
حکم تان دست مایه ای است
تا بتوانم بر لوحِ سفیدِ کاغذ
واژه ای را بنگارم
که محبوبِ هرنگاه و مجذوبِ هر دلی باشد.

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب