محزون
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
نظر سنجی
نظر شما درباره ی رمان راز تنهایی مریم؟





صفحات جانبی

راز تنهایی مریم

 

این رمان  داستان زندگی دختری روستایی است.

عجین  شده  با   دل  نوشته های   بابای   هلینا و هانا.

اثری      متفاوت      به      قلم       سید حسن ساداتی.

به تدوین و گردآوری  مهدی و محمدسجاد موکل.

تقدیم     به   او که  اگر   حسن به یوسف ، عمر به نوح،

گنج    به     قارون    ،    صبر    به    ایوب  منسوب باشد

مهربانی   و    محبت    خصیصه ی بارزی است که تنها

در  سیطره ی  قلب  و    دل  او    حکومت می کند.

این  کتاب  هدیه ای است ناقابل به زهرای مهربان

به  پاس    جبران    ذره ای     از  تمامی   خوبی هایش.

 

 

نظرات و پیشنهادات و انتقادات شما، در رسیدن به نقطه ایده آل و پیشبرد اهداف عالیه ما را رهنمود و یاری گر خواهد بود.

آنچه را از محتویات داستان و نوع قلم برداشت می کنید بدون اغراق می توانید از طرق زیر به حقیر ابراز و ارسال نمایید.

 

Email: H_Sadati_Story@yahoo.com

Weblog: Mahzuon.mihanblog.com

 

قسمت  چهل و چهارم راز تنهایی مریم

برعكس، اون شب محمد دیرتر از همیشه اومد خونه. ساعت نزدیكای یازده شب بود كه محمد رسید.

من چشام خسته شده بود و حتی حوصله خودم رو هم نداشتم، چه برسه به اینكه حالا بخوام با محمد بحث كنم و حرف بزنم و اون رو راضی كنم تا بخواد منو از این تنهایی دربیاره.

محمد اومد یه سلام نصفه نیمه كرد و گفت: چیزی داری شام بخوریم؟

گفتم: آره غذای ظهر كه اضافه اومده روی بخاریِ و گرمِ وردار و بخور.

تلویزیون روشن بود و داشت سریالی رو نشون می‌داد كه تو اون سریال مرد و زن با هم خیلی رفیق بودن، به طعنه آهی كشیدم و گفتم: خوش بحال شماها. ما كه والا از این شانسا نداشتیم. بازم خوش به احوال زنای مردم.

محمد =: چی می‌گی واسه خودت اینا همش فیلمِ و می‌خوان ماهارو خر كنن.

چند دقیقه‌ای از فیلم گذشت و تو یه صحنه زن برای مرد یه قهوه آورد و گفت: بفرما عزیزم.

محمد تا این صحنه رو دید گفت: خوش بحال شما مردا. ماهم دلمون خوشِ كه زن داریم، ساعت یازده شب اومدیم خونه، زنمون غذای از ظهر مونده رو می‌خواد بخوردمون بده. اونم تازه باید خودمون گرم كنیم و بخوریم.

ریحانه: اینا همش فیلمِ.

اینو كه گفتم محمد قابلمه برنج رو كه جلوش بود پرت كرد تو سینه دیوار و گفت: حالا با من یكی به دو می‌كنی. زنیكه فلان فلان شده.

تا این حركت رو از محمد دیدم دیگه ادامه ندادم و سكوت كردم. چون دیدم اگه بخوام ادامه بدم دوباره همون آشه و همون كاسه. لباس‌هام رو درآوردم و رفتم صورتم رو شستم و بخاطر تنهایی و بی‌كسیم تا نیمه‌های شب گریه كردم و نخوابیدم. صبح وقتی از خواب بیدار شدم دیدم محمد نیست. مونده بودم حیرون و سرگشته كه چی كار كنم، رفتم پیش انیس خانم و باهاش دردِ دل كردم و همه چیز رو براش گفتم.

انیس خانم: برو پیش پدر یا مادرش یا بزرگترش كه از اون حرف شنوی داشته باشه و همه چیز رو براش بگو تا کمکت کنه و از این بدبختی و فلاکت در بیای.

ریحانه: پدر و مادرش كه بیچاره‌ها پیرن و زمین‌گیر، اونم تویِ یه شهر دیگه. عموها و یه دونه داییش رو كه بعد از ازدواج دیگه اصلاً ندیدم فقط می‌مونه یه برادرش كه بزرگتر از محمدِ.

انیس خانم گفت: برو پیش همون.

اونروز چادرم رو سرم كردم و رفتم پیش عباس. عباس وقتی منو دید خیلی خوشحال شد و گفت چه عجب زن داداش راه گم كردی؟

ریحانه: نه عباس آقا. ما كه همیشه زحمتامون برای شما بوده، به خدا روم نمی‌شد بیام مزاحمتون بشم.

عباس آقا: این چه حرفیه؟ زحمت چیه؟ من شمارو مثل خواهر خودم می‌‌دونم.

ریحانه: خدا شما رو از برادری كم‌تون نكنه. حقیقتش اینه عباس آقا كه محمد یه مدتیِ كه خیلی عوض شده، بهونه گیر شده و دیر میاد خونه. هر چی بهش می‌گم و باهاش حرف می‌زنم هیچ فایده‌ای نداره این بود كه اومدم مزاحمتون شدم تا شما باهاش حرف بزنید بلكه عقلش بیاد سر جاش و بچسبِ به خونه زندگیش.

عباس آقا: باشه تو برو و خیالت راحت باشه.

ریحانه: فقط عباس آقا یه وقت نفهمه من اومدم پیش شما و ازش گله كردم هر چی باشه مردِ غرور داره.

عباس آقا: خیالت راحت راحت، تو برو.

دو سه روزی از این ماجرا گذشت و یه شب وقتی محمد اومد خونه هنوز از در نیومده شروع كرد به بد و بیراه گفتن و سر و صدا كردن. سفرة شام پهن بود  و قابلمه برنج كنار سفره كه با لگد زد زیر قابلمه و برنج‌ها رو ریخت و كمربندش رو درآورد و حالا نزن كِی بزن.

دیگه از بس كتك خورده بودم پوستم كلفت شده بود. وقتی داشت كتك می‌زد فقط تو چشاش نگاه می‌كردم و آروم آروم اشك می‌ریختم وقتی خودش خسته شد از رو رفت.

ریحانه: بیا بزن، اگه تا صبح قیامتم كه منو كتك بزنی من از كتك خوردن نمی‌میرم. اون چیزی كه منو داره می‌كشه این رفتار توِ كه عوض شده چرا با من و زندگیمون اینجوری می‌كنی؟ اگه دوستم نداری طلاقم بده برم. اگه از من خسته شدی و از من بدت می‌یاد خُب بگو، بگو من چیكار باید بكنم كه نكردم؟ آخه لا مذهب كجا كوتاهی كردم؟

گفتی بمیر مردم. گفتی نرو، نرفتم. گفتی نپوش نپوشیدم. گفتی نخور، نخوردم. گفتی همین جا بمون موندم. منم آدمم آخه تا كِی؟ اگه من رفتم پیش داداشت و ازش كمك خواستم بخاطر این بود كه به تو و زندگی‌مون علاقه دارم. اگه منم پدر و مادر و برادر داشتم جرأت می‌كردی باهام این كار رو بكنی؟

فكر كردی مردی به چهار تا شوید روی لب و صورتِ و به اون چیزِ دیگه‌س؟

نه آقا جون كور خوندی، فكر كردی وقتی یه زن توی یه اتاق از صبح تا شب فقط نگاهش به در و پنجره‌ست تا مردش بیاد و اون رو از تنهایی دربیاره و یه خورده محبت کنه،چیز دیگه‌ای از اون می‌خواد؟ محمد تو رو قرآن بفهم، بس كن دیگه خسته شدم محمد سرش روی زانوهاش بود و برای اولین بار هیچی نمی‌گفت و گوش می‌كرد.

محمد كه دلش برام سوخته بود و تو دام اعتیاد گرفتار شده بود و نمی‌دونست دیگه درست و غلط چیه. رو به من كرد و گفت ببخشید. حق با توِ من زیاده‌روی كردم آخه اعصابم خیلی بهم ریخته س، تو كه از خیلی چیزا خبر نداری.

دو سه روز قبل چند تا بار عمده شلوار لی و پارچه خریدم و تا زیر سقف مغازه رو پر جنس کردم. دیشب سیم برق اتصالی می‌كنه و همه شلوار و پارچه‌ها می سوزه و خاكستر میشه. از اون طرف عباس تو این گیر و دار اومده و هِی داره منو نصیحت می‌كنه. هِی دارم می‌گم چشم داداش هر چی شما بگی. میگه این بارم مثل بچه‌‌گی‌هات نباشه كه قول می‌دادی و می‌زدی زیر قولت.

اصلاً اعصابم رو ریخت به هم. هر چی احترام بزرگتری‌شون رو می‌گیری بیشتر پا پیچ آدم می‌شن
ادامه داستان فردا همین جا
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ


قلمم در بیان عاجز است و زبانم در کلام قاصر.
از جمع کلمات، درقالب شعر و داستان
شرحی از دل نوشته هایم را به رشته تحریر درآوردم.
کلام دوست واژه ای ست مقدس
و تو ای قدیس من.
لطفِ نگاهِ چشمانِ مهربانت را
از جمله های پر خبط و اشتباه من دریغ مدار.
اگر هر سطری از کلامم مقبولِ نظری اُفتَد
مرا خودشیفته نخواهد کرد و
اگر هر واژه ام منفور نگاهی شود
در من ایجاد بغضی نخواهد شد.
در مسند قضاوت شما
حکم به هرآنچه دهید در قبال رد و تاییدم
سر تسلیم فرود خواهم آورد
حکم تان دست مایه ای است
تا بتوانم بر لوحِ سفیدِ کاغذ
واژه ای را بنگارم
که محبوبِ هرنگاه و مجذوبِ هر دلی باشد.

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic