تبلیغات
محزون

محزون
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
نظر سنجی
نظر شما درباره ی رمان راز تنهایی مریم؟





صفحات جانبی

راز تنهایی مریم

 

این رمان  داستان زندگی دختری روستایی است.

عجین  شده  با   دل  نوشته های   بابای   هلینا و هانا.

اثری      متفاوت      به      قلم       سید حسن ساداتی.

به تدوین و گردآوری  مهدی و محمدسجاد موکل.

تقدیم     به   او که  اگر   حسن به یوسف ، عمر به نوح،

گنج    به     قارون    ،    صبر    به    ایوب  منسوب باشد

مهربانی   و    محبت    خصیصه ی بارزی است که تنها

در  سیطره ی  قلب  و    دل  او    حکومت می کند.

این  کتاب  هدیه ای است ناقابل به زهرای مهربان

به  پاس    جبران    ذره ای     از  تمامی   خوبی هایش.

 

 

نظرات و پیشنهادات و انتقادات شما، در رسیدن به نقطه ایده آل و پیشبرد اهداف عالیه ما را رهنمود و یاری گر خواهد بود.

آنچه را از محتویات داستان و نوع قلم برداشت می کنید بدون اغراق می توانید از طرق زیر به حقیر ابراز و ارسال نمایید.

 

Email: H_Sadati_Story@yahoo.com

Weblog: Mahzuon.mihanblog.com

 

قسمت  چهل و پنجم راز تنهایی مریم

من كه از ضرر محمد ناراحت شده بودم رو به محمد كردم و گفتم: فدای سرت، ماشاءا... اونقدر جربزه داری كه خیلی زود مغازه رو دوباره مثل اول پر كنی از پارچه و شلوار. حالام پاشو یه لقمه نون و پنیر بخور و بخواب كه فردا این طور كه خودت می‌گی خیلی كار داری. اون شب محمد منو بوسید و همه چیز رو از خاطرم برد.

فردا نزدیك ظهر بود كه محمد با یه جعبه شیرینی و یه شاخه گل و چهارتا النگو که برام کادو خریده بود اومد خونه. ناهار كه خوردیم گفت: ریحانه می‌خوام سورپرایزت كنم.

ریحانه: یعنی چی؟

محمد: می‌خوام خوشحالت كنم.

ریحانه: تو به اندازه كافی امروز منو خوشحال كردی و با وجودی که این همه گرفتاری داشتی بازم رفتی برام طلا خریدی و گل وشیرینی گرفتی. من ازت ممنونم.

از اون جایی كه می‌گن آدم دروغگو كم حافظه‌س محمد گفت: كدوم گرفتاری،

ریحانه: آتیش سوزی مغازه و پارچه‌ها.

محمد: آهان آهان اون كه مهم نیست. تا باشه ضرر به مال آدم بخوره خدا نكنه جون آدم ضرر ببینه و بعد از جیبش دو تا بلیط هواپیما درآورد و گفت می‌خوام یه هفته‌ای ببرمت مشهد و خوش بگذرونیم. گور بابای مال دنیا. فقط عجله كن كه فردا ساعت شش ونیم بایستی فرودگاه باشیم.

من كه تا اون روز سوار هواپیما نشده بودم هم می‌ترسیدم و هم از ذوق سوار شدن به هواپیما خیلی خوشحال بودم. خوشحالی اون روز با دیدن بلیط هواپیما چقدر تكمیل شد. خوشی بودن خیلی وقت بود كه با من غریبه‌گی می‌كرد ولی اونروز قهرش به آشتی تبدیل شد.

شب ساك و چمدونامون رو بستم و آماده كنار در اتاق گذاشتم. صبح ساعت پنج هوا تاریك بود كه از خونه با محمد اومدیم بیرون. محمد یه ماشین دربست گرفت و سوار شدیم. از اون لحظه اول كه از خونه اومدیم بیرون محمد هول و دستپاچه بود. تو ماشین مثل آدمایی كه چیزی گم كردن مرتب برمی‌گشت عقب رو نگاه می‌كرد. ساعت یه ربع به شش بود كه رسیدیم فرودگاه. چمدونا و ساك رو تحویل دادیم و بعد از بازرسی، خودمون اومدیم اون طرف و چمدونامون رو تحویل گرفتیم. تو فرودگاه روی صندلی با محمد كنار هم نشسته بودیم تا شماره پرواز رو بخونن و بریم سوار هواپیما بشیم.

هنوز خوب رو صندلی جا خوش نكرده بودیم كه دو نفر پلیس اومدن جلو و یكی از اونا گفت: آقای اعتماد؟

محمد گفت: بله بفرمایید.

اون آقا گفت: بهتره بدون هیچ مقاومتی خودتون رو تسلیم کنید و همراه ما بیاید.

اصلاً باورم نمی شد فكر می‌كردم همه چیز خواب بوده از بلیط هواپیما و اون طلا و سفر مشهد گرفته تا این اتفاق توی فرودگاه.

ریحانه: آقا چی شده؟ اشتباه گرفتین.

مأمور پلیس: شما؟

ریحانه: من زنشم.

مأمور پلیس: بیاید مركز پلیس سیزده اونجا همه چیز مشخص می‌شه.

محمد بدون اینكه حرفی بزنه همراه اونا رفت. من موندم و یه عالمه دربدری. نمی‌دونستم باید چیكار كنم. دربست گرفتم و رفتم در مغازة عباس آقا. ساعت هفت ونیم  بود و هنوز مغازه باز نشده بود. با ساك و چمدون پشت در مغازه نشستم. عباس آقا رسید و منو دید فكر كرد من دارم میر‌م قهر.

وقتی ماجرارو براش گفتم زد توی سرش و گفت: می‌دونستم این بچه آخرش همه رو گرفتار می‌كنه. حالا كجا بردنش؟ كدوم كلانتری.

ریحانه: کلانتری سیزده. با ماشین عباس آقا رفتیم كلانتری. محمد بازداشت بود.

وقتی رفتیم پیش رئیس كلانتری، خودمون رو معرفی كردیم تا از جرم محمد خبردار بشیم.

رئیس كلانتری: ایشون الان چند ماهِ كه تحت تعقیبِ. چند شب پیش در حین ارتكاب جرم با مأمورای ما درگیر می‌شه و با چاقو می‌زنه به مأمور و فرار می‌كنه. خوشبختانه مأمور مربوطه زنده‌س ولی ایشون علاوه بر جرم قبلیشون مرتکب این جرم هم شدن كه این خودش پرونده‌ش رو سنگین‌تر می‌كنه. چطور شما به ایشون شك نكردید؟ ایشون به ممد كاشی معروفه.

از پخش‌كننده‌های حرفه‌ای مواد مخدره، دیگه فقط چشمام می‌دید كه لب‌های رئیس كلانتری بالا و پائین می‌شه و پشت سر هم داره حرف می‌زنه. دیگه چیزی نفهمیدم تا اینكه روی تخت بیمارستان به هوش اومدم. بعد از مرخص شدن از بیمارستان تازه شروع اول بدبختی‌هام بود. چند روزی از بازداشت محمد گذشته بود و اون رو برده بودن زندان تا قاضی، حكم براش صادر كنه. سه ماهی طول كشید تا نوبت دادگاه محمد شد و اون رو آوردن دادگاه. قاضی پرونده رو باز كرد و جرم‌های محمد رو شروع كرد به خوندن و گفت: آیا شما دفاعی دارید؟

محمد كه خودش خوب می‌دونست چه كرده با زندگی خودمون و چه گندی زده به زندگی خیلی از جوونای دیگه گفت: نه دفاعی ندارم.

یك هفته بعد حكم محمد صادر شد و اون به پونزده سال حبس محكوم شد. وقتی حكم رو خوندن و قرار شد محمد رو برگردونن زندان. غیر از شاكی‌های پرونده و چند نفر دیگه كه اونجا بودن از تمام دوست و آشنا و فامیل و خونوادش تنها من بودم كه روی صندلی تو دادگاه تنها نشسته بودم و شاهد نكبتی بودم كه سراسر زندگی‌م رو گرفته بود.

محمد با دست‌بندی كه به دستش بود و سربازی كه زیر كتفش رو گرفته بود به طرف من اومد و در حالی كه سرش پایین بود گفت: آدرس مغازه پویا تو پاساژ ولیعصر، طبقه دوم، پلاك صد وسی برو اونجا هر وقت پول خواستی ازش بگیر اگه خواستی سهممون از مغازه رو بفروش. به پویا بگو كه برام یه وكیل بگیره و منو زود از اینجا بیاره بیرون.

از روی صندلی بلند شدم و گفتم: دستت درد نكنه، این بود اون زندگی رؤیایی، این مشهد رفتنتم برای فرار از قانون بود نه برای من. این تركیه رفتن و پارچه آوردنت بود؟ چقدر بهت گفتم همون حقوقِ                آب باریكه یِ كارخونه خوبِ و گوش نكردی و گفتی تا كی بله قربان گویی؟ فكر كردی یه شبِ می‌شه رفت پله آخر؟ تف تو روت كه این طوری آتیش زدی به زندگی و جوونیمون.

دیگه همه چیز تموم شد. با خودم عهد كردم كه دیگه حتی یه بار هم نه برم زندان و بهش سر نزنم.

مثل گذشته برگشتم تو همون خونه با همون همسایه‌ها. همه چیز مثل سابق بود. فقط یه فرق داشت دیگه از اون اتاق هیچ كس صدای بلندی رو نشنید، دیگه صدای خندیدن و گریه كردن به گوش كسی نرسید.

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ


قلمم در بیان عاجز است و زبانم در کلام قاصر.
از جمع کلمات، درقالب شعر و داستان
شرحی از دل نوشته هایم را به رشته تحریر درآوردم.
کلام دوست واژه ای ست مقدس
و تو ای قدیس من.
لطفِ نگاهِ چشمانِ مهربانت را
از جمله های پر خبط و اشتباه من دریغ مدار.
اگر هر سطری از کلامم مقبولِ نظری اُفتَد
مرا خودشیفته نخواهد کرد و
اگر هر واژه ام منفور نگاهی شود
در من ایجاد بغضی نخواهد شد.
در مسند قضاوت شما
حکم به هرآنچه دهید در قبال رد و تاییدم
سر تسلیم فرود خواهم آورد
حکم تان دست مایه ای است
تا بتوانم بر لوحِ سفیدِ کاغذ
واژه ای را بنگارم
که محبوبِ هرنگاه و مجذوبِ هر دلی باشد.

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب