محزون
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
نظر سنجی
نظر شما درباره ی رمان راز تنهایی مریم؟





صفحات جانبی

راز تنهایی مریم

 

این رمان  داستان زندگی دختری روستایی است.

عجین  شده  با   دل  نوشته های   بابای   هلینا و هانا.

اثری      متفاوت      به      قلم       سید حسن ساداتی.

به تدوین و گردآوری  مهدی و محمدسجاد موکل.

تقدیم     به   او که  اگر   حسن به یوسف ، عمر به نوح،

گنج    به     قارون    ،    صبر    به    ایوب  منسوب باشد

مهربانی   و    محبت    خصیصه ی بارزی است که تنها

در  سیطره ی  قلب  و    دل  او    حکومت می کند.

این  کتاب  هدیه ای است ناقابل به زهرای مهربان

به  پاس    جبران    ذره ای     از  تمامی   خوبی هایش.

 

 

نظرات و پیشنهادات و انتقادات شما، در رسیدن به نقطه ایده آل و پیشبرد اهداف عالیه ما را رهنمود و یاری گر خواهد بود.

آنچه را از محتویات داستان و نوع قلم برداشت می کنید بدون اغراق می توانید از طرق زیر به حقیر ابراز و ارسال نمایید.

 

Email: H_Sadati_Story@yahoo.com

Weblog: Mahzuon.mihanblog.com

 

قسمت  هجدهم راز تنهایی مریم

اومدم توی اتاق ملیحه پیش بچه ها و مامان و جمع خونوادگی عمو.

ملیحه و بچه ها خواب بودن.

همه با چشماشون بهم دیگه حرفاشون رو می زدن.

کسی چیزی نمی گفت تا مادر و بچه هاش تو خواب شیرین شون شب رو صبح کنن.

محسن که می بایست صبح بره پادگان از ذوق بچه ها دو روز تاخیر کرد.

ساعت ده صبح بود که بعد از معاینه مختصر توسط دکتر بهداری ملیحه و بچه هاش رو بردیم خونه.

اونروز بعد از کار تو بهداری، منم یه راست رفتم خونه ی ملیحه. همه اونجا جمع بودن.

درست موقعی که من می خواستم برم تو خونه صدای در اومد محبوبه خواست بره تا در رو باز کنه گفتم: من می رم در رو باز می کنم تو بشین و راحت باش.

محبوبه از بالای سر بچه ها نمی خواست تکون بخوره. از خدا خواسته همین که نیم خیز شده بود سر جاش نشست و من رفتم کنار در، در رو باز کردم احمدآقا رو دیدم، سلام کردم. بایه ماشین دربست اومده بود تا آبادی.

برق شادی رو تو چشماش می شد به راحتی دید.

دوتا جعبه بزرگ کیک و شیرینی  با یه دسته گل خیلی قشنگ با چند تا پاکت میوه.

بچه ها رو صدا زدم و گفتم: احمدآقا اومده.

محسن به سرعت اومد از اتاق بیرون و کمک کرد تا کل اون شیرینی ها و میوه ها روببره تو.

احمدآقا با دسته گل اومد تو.

با ورود احمدآقا همگی دست زدیم. بچه ها از صدای دست ما از خواب پریدن و شروع کردن به گریه کردن. با دیدن احمدآقا گل خنده روی لبهای ملیحه شکفت واشک شادی توی چشماش حلقه زد.

احمد آقا بعد از سلام و احوال پرسی دسته گل رو به ملیحه داد و جلوی چشای همه ی ما اول ملیحه رو بوسید و بعدشم بچه های گلش رو. صدای شنیدن گریه و وَنگ و وَنگ بچه ها یه فضای کاملا جدیدی رو ساخته بود.

احمدآقا یکی از دوقلوها روتوی بغلش گرفته بود و هی می بوسیدش.

انگار خیلی راحت اون حس پدر و فرزندی با بوسیدن ها منتقل     می شد.

اون کوچولو فورا توی آغوش پدرش آروم شد. بعد از اینکه آروم شد اونو به مادرش سپرد و اون یکی رو گرفت. این یکی یه خورده بیشتر بی تابی می کرد.

تصویر تمام اون برخوردها مثل یه فیلم زنده هنوزم جلوی چشامِ.

یک شب باور نکردنی، دیشب کجا و امشب کجا؟ حال و هوای همه ما عوض شده بود.

هنوز احمدآقا چاییش رو نخورده بود که دست برد توی جیبش و گفت: مریم خانم ناقابله. این کادوی خبر خوشی که دادین. من که خیلی خوشحال شده بودم از احمدآقا تشکر کردم و گفتم: احمدآقا من شوخی کردم.

احمدآقا: حالا باز کن ببین خوشت میاد ازش.

با کمال پررویی در جعبه رو باز کردم. با دیدن توی اون جعبه کاملا می شد از چهرم حدس زد که رنگم سرخ و سفید شده، اصلا باورم  نمی شد.

زودتر از هرکی احمدآقا بود که زد زیر خنده.

یه جعبه کادوی خیلی قشنگ که توش خالی بود.

همه زدن زیر خنده. همه در تب و تاب خندیدن بودن که احمدآقا دست کرد توی جیبش و یه دستبند که خیلی قشنگ بود رو بهم داد.

بعدشم گفت: اینم کادوی شما مریم خانم. مادرم از احمدآقا تشکر کردو گفت به خدا راضی به این زحمت  نبودیم.

احمدآقا گفت: تورو خدا نفرمایید. انقدر شما در حق ما مادری کردیدکه هرچی بگم و هر کاری بکنم بازم کمه.

انشاءا... که توی عروسی مریم خانم جبران کنیم.

حالا نوبتی ام اگه باشه نوبت ملیحه خانمِ و بعد دوتا جعبه قرمز رنگ که یکی ش کوچکتر از بود رو داد به ملیحه و گفت: زحمت باز کردنش دیگه با خودت.

ملیحه اول اون جعبه بزرگ رو باز کرد دوتا النگوی خیلی قشنگ بود، بعدشم نوبت جعبه کوچیکه بود.

توی اون جعبه، یه انگشتر طلا با نگین سبز بود.

ملیحه که خیلی درد کشیده بود و چهره رنگ پریده ای داشت همه دردهاش رو پشت نقاب خنده ای گم کرد و از احمدآقا خیلی تشکر کرد و با یه خنده زورکی خستگی رو از تن احمدآقا برد.

احمدآقا محبوبه رو خیلی دوست داشت اون رو هم فراموش نکرده بود.

یه عروسک با موهای طلایی بلند براش خریده بود که همونجا بهش داد و گفت: دیگه خاله شدی بایستی بجای بازی با عروسک با بچه های خواهرت بازی کنی.

وقتی خوب فکر می کنم می بینم چقدر روزهای خوب تو زندگی ما آدماست ولی این طبیعت ما آدمهاست که خوبیها رو اگه هزارم بزرگ باشن نمی بینیم و بدیها و سختی ها رو با همه کوچیکی شون بزرگ می بینیم.

چون خیلی هامون یاد نگرفتیم چطور بایستی در برابر نا ملایمات و سختی های زندگی مقاومت کنیم و اونا رو از پا درشون بیاریم.

ما آدما اگه یاد بگیریم از کوه غم کاه بسازیم و کاه شادی رو کوهش کنیم خیلی زود موفق می شیم.

خلاصه اون شب رو با وجودی که شب قبلش نخوابیده بودیم تا نیمه شب بیدار بودیم.

ساعت حدودای دو بود که همگی همونجا خونه ی احمدآقا خوابیدیم تا زائو و بچه هاشون تنها نباشن.

فردای اونروز احمدآقا و عمو و بابا و محسن با گوسفند قربونی، عقیقه ای درست کردن و دادن به مردم آبادی.

صبح روز سوم من که آماده میشدم برم بهداری محسن هم خدافظی کرد ورفت تا با برگه پایان خدمتش برگرده.

طبق گفته خود محسن کمتر از دو ماه از خدمتش باقی مونده بود، محسن موقع رفتن گفت: صبر کنید تا من برگردم دوتا اسم خوشگل براشون انتخاب کینم.

احمدآقا و ملیحه اسم بچه هارو انتخاب کرده بودن.

اسم دخترشون رو ستاره و اسم پسرشون رو سهیل گذاشتن.

احمدآقا به این دلیل اسم بچه هاش رو ستاره و سهیل گذاشته بود که اعتقاد داشت بعد از سیزده سال اینا ستاره سهیلی بودن که خودشون رو به اونا نشون داده بودن.

واقعا اسمشون برازندشون بود. جذاب و زیبا مثل خودشون.

ادامه داستان فردا همین جا

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ


قلمم در بیان عاجز است و زبانم در کلام قاصر.
از جمع کلمات، درقالب شعر و داستان
شرحی از دل نوشته هایم را به رشته تحریر درآوردم.
کلام دوست واژه ای ست مقدس
و تو ای قدیس من.
لطفِ نگاهِ چشمانِ مهربانت را
از جمله های پر خبط و اشتباه من دریغ مدار.
اگر هر سطری از کلامم مقبولِ نظری اُفتَد
مرا خودشیفته نخواهد کرد و
اگر هر واژه ام منفور نگاهی شود
در من ایجاد بغضی نخواهد شد.
در مسند قضاوت شما
حکم به هرآنچه دهید در قبال رد و تاییدم
سر تسلیم فرود خواهم آورد
حکم تان دست مایه ای است
تا بتوانم بر لوحِ سفیدِ کاغذ
واژه ای را بنگارم
که محبوبِ هرنگاه و مجذوبِ هر دلی باشد.

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic