تبلیغات
محزون

محزون
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
نظر سنجی
نظر شما درباره ی رمان راز تنهایی مریم؟





صفحات جانبی

راز تنهایی مریم

 

این رمان  داستان زندگی دختری روستایی است.

عجین  شده  با   دل  نوشته های   بابای   هلینا و هانا.

اثری      متفاوت      به      قلم       سید حسن ساداتی.

به تدوین و گردآوری  مهدی و محمدسجاد موکل.

تقدیم     به   او که  اگر   حسن به یوسف ، عمر به نوح،

گنج    به     قارون    ،    صبر    به    ایوب  منسوب باشد

مهربانی   و    محبت    خصیصه ی بارزی است که تنها

در  سیطره ی  قلب  و    دل  او    حکومت می کند.

این  کتاب  هدیه ای است ناقابل به زهرای مهربان

به  پاس    جبران    ذره ای     از  تمامی   خوبی هایش.

 

 

نظرات و پیشنهادات و انتقادات شما، در رسیدن به نقطه ایده آل و پیشبرد اهداف عالیه ما را رهنمود و یاری گر خواهد بود.

آنچه را از محتویات داستان و نوع قلم برداشت می کنید بدون اغراق می توانید از طرق زیر به حقیر ابراز و ارسال نمایید.

 

Email: H_Sadati_Story@yahoo.com

Weblog: Mahzuon.mihanblog.com

 

قسمت  چهل و هشتم راز تنهایی مریم

از زور درد هیچ مخالفتی نكردم و همراه حاجی راهی خونه شدم. وسطای راه حاجی وایساد آبمیوه خرید و خوردیم و بعد منو رسوند سر كوچه. بعد از اونروز یه چند باری دیگه حاجی زحمت كشید و موقع برگشتن به طرف خونش منو تا سر كوچه رسوند.

یه بار موقع برگشتن حاجی به من گفت: خانم علیپور برای چی اینقدر كار می‌كنین و زحمت می‌كشین؟ نه جمعه دارید، نه تعطیلی.

ریحانه: حاج آقا مجبورم، چی كار كنم؟

حاجی: برای چی مجبورید؟ مگه خرج چند نفر رو می‌دید؟

ریحانه: من تو خرج خودم موندم چه برسه به چند نفر.

حاجی: یعنی شمایه نفرید؟

ریحانه: بله! 

حاجی پس پدرتون، مادرتون، خونوادتون چی؟

ریحانه: پدر و مادرم كه عمرشون رو دادن به شما و خوانواده خودمم از هم پاشید.

حاجی: نمی‌خواستم ناراحتتون كنم ولی تازه شدید مثل من.

ریحانه: یعنی شمام زن ندارید؟

حاجی آهی كشید و گفت: زن كه دارم، ولی چه زنی. فقط اسمشِ كه زن دارم.

زنی كه دوارده ماه سال رو نصف بیشترش خارجِ وقتی‌ام كه میاد بقیه سال رو یا خونه دخترش می‌مونه یا خونه پسراش. آخه میتونه زن گری كنه برای مردش؟

ریحانه: حتماً دل خوشی نداره حاج آقا.

حاجی: چه دل خوشی دیگه‌ای از این بیشتر، خونه خوب، ماشین خوب، كار و درآمد خوب، بعضی زنا خوشی میزنه زیر دلشون و نمی‌دونن چیكار كنن.

ریحانه: حاج آقا شما چند تا بچه دارید؟

حاجی: سه تا، یه دختر و دو تا پسر، هر سه تایی‌شون رفتن خونه بخت. من موندم و این زن، ولی این زن حالا سر پیری فیلش یاد هندستون كرده.

خندیدم و گفتم: خُب حاج آقا شما ماشاء ا... وضعتون خوبِ خانم می‌خواد خوش بگذرونه و تلافی روزهای جوونیش رو دربیاره.

حاجی: خانم علیپور چرا شما ازدواج نمی‌كنید؟

ریحانه: حاج آقا دور از جون شما از هر چی مردِ بدم میاد. از بس ازشون نامردی دیدم.

حاجی: همه مردها كه مثل هم نیستن. پنج تا انگشت تو یه دست، هر پنج تا با هم فرق دارن. مردا هم این طوری‌ان.

خود من، زنم الان چند سال كه مریضِ و بدخلقی می‌كنه و صد تا عیب ناجور دیگم داره كه نمی‌تونم بگم ولی تا حالا باهاش ساختم و سر كردم.

ریحانه: حاج آقا نگاه به خودتون نكنید. شما ماشاء ا... سن و سالی ازتون گذشته و پخته شدید.

این جمله خیلی به مذاق حاج آقا خوش نیومد و گفت: همین الانشم صد تا از این جوونارو حریفم.

اونروز یه چیز حاج آقا گفت و یه چیز دیگه من جواب دادم. انقدر این صحبت‌ها كِش پیدا كرد تا اینكه موقع پیاده شدن حاج آقا گفت: نظرت چیه؟ هیچی نگفتم و تشكر كردم و پیاده شدم.

چند روزی گذشت. یه روز حاج آقا گفت امروز من تا عصر چاپخونم. موقع برگشتن خودم می‌رسونمت.

ریحانه: نه حاج آقا خودم می‌رم. امروز می‌خوام برم یه چند جا خرید كنم. نمی‌خوام مزاحم شما بشم. همینو گفتم و به بهونه دستشویی از دفتر اومدم بیرون.

بعداز ظهر تند كیف و چادرم رو برداشتم و خدافظی كردم..

هنوز به ایستگاه اتوبوس سر خیابون نرسیده بودم كه صدای بوق زدن‌های پشت سر همی یه ماشین رو شنیدم وقتی برگشتم حاج آقا رو دیدم كه داره بوق می‌زنه و میگه خانم علیپور كجا با این عجله.

ریحانه: حاج آقا نمی‌خواستم مزاحم شما بشم.

حاجی: این حرفا چیه؟ مزاحم كدومِ؟ خجالت بكش دختر. تو مثل دختر من می‌مونی.

می‌خواستم بگم: اگه من مثل دخترت می‌مونم پس چرا از من خواستگاری كردی؟

واقعاً دلم رضایت نمی‌داد تا دوباره بخوام به یك مرد اعتماد كنم.

بهر حال تو رودربایستی گیر كردم و سوار شدم. بیشتر فكر می كردم اگه سوار نشم فردا عذرم رو می‌خواد و منو از كار بیكار می‌كنه. اون شب مجبوری چند تا خِرت و پرت كه نیازم نداشتم خریدم و حاجی منو تا سر كوچه رسوند.

نگاه همسایه‌ها و ترس از حرف و حدیث‌هاشون منو عذاب می‌داد. هر چند ظاهر حاج حسین با اون انگشترهای عقیق و یاقوت بزرگ كه تو دستاش بود خیلی شك‌برانگیز نبود ولی جماعت مردم بعضی وقت‌ها چشماشون رو به همه چیز می‌بندن و برای آدم حرف در میارن.            (( در دروازه رو میشه بست ولی در دهن مردم رو نه ))

موقع پیاده شدن دوباره مثل دفعه قبل حاجی همون سؤال رو پرسید و من بدون اینكه جواب بدم تشكر كردم و رفتم.

نزدیك به هشت ماه شده بود كه من تو چاپخونه مشغول به كار شده بودم.

یه روز وقتی منو حاجی دوتایی تو دفتر بودیم و كار خاصی‌ام نداشتیم حاجی سر صحبت رو باز كرد و دوباره همون سؤال همیشگی.

این بار وقتی حاجی پرسید دیگه راه فراری نداشتم و مجبور بودم یا جواب رد بدم و از كار بیكار بشم و یا جواب مثبت بدم  و بمونم. به هرحال رو به حاجی كردم و گفتم: آخه حاج آقا شما زن دارید، بچه دارید، كلی از من بزرگترید.

حاجی: خب كدوم این‌ها كه گفتی عیبِ؟ اگه بچه دارم در عوض خیالت راحتِ كه نمی‌خوام از شما بچه‌دار بشم. اگه از شما بزرگترم كه اینم به نفع شماست لااقل چهار تا پیرهن بیشتر از شما پاره كردم و تجربه بیشتری دارم که فردا به درد زندگیت می‌خوره. میگی زن دارم كه درستم می‌گی و حق با شماست و منم قبول دارم ولی مگه من برات نگفتم همه چیز رو. زنی كه همش به فكر خودش و بچه‌هاشِ و نه تمكین داره، نه تو خونه و زندگیش می‌مونه آخه می‌شه بهش گفت زن؟ نه شما بگو؟

ریحانه: حاج آقا شما برای چی منو می‌خواید؟

حاجی: برای اینكه هم زیر پر و بالتون رو بگیرم. هم تنها نباشین و سایه یه مرد بالا سرتون باشه، هم اینكه لازم نباشه برای چندرغاز حقوق صبح تا شب بلند شی بیای سركار، بدِ كه به فكرتون هستم

ریحانه: ولی من حاج آقا از سركار اومدن راضی‌ام، تازه خیلی بهترم تونستم با سركار اومدنم به فراموش كردن گذشتم كمك كنم.

حاج آقا: دست شما درد نكنه. یعنی مارو با اون گذاشتی بغل هم؟

ریحانه: نه ولی من فكر می‌كنم همه مردا مثل هم باشن مگه خلافش ثابت بشه.

حاجی: می‌تونی امتحان كنی. شما بله رو بگو. خودت فرق و اختلافش رو می‌بینی. یه صیغه چند ماهه می‌خونیم اگه ناراضی بودی تمومش می‌كنیم.

ادامه داستان فردا همین جا
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ


قلمم در بیان عاجز است و زبانم در کلام قاصر.
از جمع کلمات، درقالب شعر و داستان
شرحی از دل نوشته هایم را به رشته تحریر درآوردم.
کلام دوست واژه ای ست مقدس
و تو ای قدیس من.
لطفِ نگاهِ چشمانِ مهربانت را
از جمله های پر خبط و اشتباه من دریغ مدار.
اگر هر سطری از کلامم مقبولِ نظری اُفتَد
مرا خودشیفته نخواهد کرد و
اگر هر واژه ام منفور نگاهی شود
در من ایجاد بغضی نخواهد شد.
در مسند قضاوت شما
حکم به هرآنچه دهید در قبال رد و تاییدم
سر تسلیم فرود خواهم آورد
حکم تان دست مایه ای است
تا بتوانم بر لوحِ سفیدِ کاغذ
واژه ای را بنگارم
که محبوبِ هرنگاه و مجذوبِ هر دلی باشد.

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب