تبلیغات
محزون

محزون
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
نظر سنجی
نظر شما درباره ی رمان راز تنهایی مریم؟





صفحات جانبی

راز تنهایی مریم

 

این رمان  داستان زندگی دختری روستایی است.

عجین  شده  با   دل  نوشته های   بابای   هلینا و هانا.

اثری      متفاوت      به      قلم       سید حسن ساداتی.

به تدوین و گردآوری  مهدی و محمدسجاد موکل.

تقدیم     به   او که  اگر   حسن به یوسف ، عمر به نوح،

گنج    به     قارون    ،    صبر    به    ایوب  منسوب باشد

مهربانی   و    محبت    خصیصه ی بارزی است که تنها

در  سیطره ی  قلب  و    دل  او    حکومت می کند.

این  کتاب  هدیه ای است ناقابل به زهرای مهربان

به  پاس    جبران    ذره ای     از  تمامی   خوبی هایش.

 

 

نظرات و پیشنهادات و انتقادات شما، در رسیدن به نقطه ایده آل و پیشبرد اهداف عالیه ما را رهنمود و یاری گر خواهد بود.

آنچه را از محتویات داستان و نوع قلم برداشت می کنید بدون اغراق می توانید از طرق زیر به حقیر ابراز و ارسال نمایید.

 

Email: H_Sadati_Story@yahoo.com

Weblog: Mahzuon.mihanblog.com

 

قسمت پانزدهم راز تنهایی مریم

گاه توصیف یک حال، ممکن نیست. افق و زاویه دید آدمها به یک چیزِ مشابه، حتی چقدر میتونه متفاوت باشه.

حس و حال من نیز توصیف ناشدنی بود و فقط تجربه کردنی است هر چند تجربه من با دیگران بسیار فرق داشت. با چشمان بسته  که دیگه ترس از باز کردن شون رو داشتم منتظر بودم تا محسن رهام کنه.

بیشتر ذهنم مشغول و درگیر این مهم بود تا بدونم آیا تجربه های دیگران در مورد مردها با آنچه من در مورد محسن تجربه می کنم یکیِ یا نه؟

درست نمی دانم چقدر گذشت. اما خوب یادمِ وقتی که محسن به مرادش رسیده بود از من خواست تا چشمام رو باز کنم و لحظه ای که چشم باز کردم دیدم شاید حدود سه یا چهار تا فرش دوازده متری خوشه ها و سنبله های گندم از غلطیدن های من و محسن سر به خاک برده بودندو شادابی و تراوت شان دستخوش بی رحمی و خودخواهی ما شده بود. شاید آنها تنها شاهدانی بودند که حتی در طول آن زمان که من چشمهایم رو بسته بودم با چشمانی باز همه چیز را به نظاره نشسته بودند.

محسن نشان داد که چون دیگران نیست.

هر چند من هیچ تجربه ای از آن هم خوابی نداشتم اما اگر چه محسن رو کامیاب دیدم ولی با آنچه شنیده بودم هیچ همسانی نداشت. محسن کنارم نشست و همچنان پیشانی ام رو می بوسید و دستهایم رو به گرمی می فشرد.

محسن من را تنها به خاطر امیال شهوانی اش نمی خواست آنچه را در باورمن بارور ساخت، رفتارِ محسن، پس از آن اتفاق بود که هیچ نه تنها بد نشده بود بلکه مهربانتر و صمیمی تر نیز بود. این تنها چیزی بود که به راحتی می شداز رفتار و نگاه محسن دید.

اما همه چیز به همین جا خلاصه نمی شد. خیال های درون من بود که چون وسوسه ای هراس انگیز مرا تا سر حد جنون پیش می برد. در طول مسیر برگشت یکسره به این فکر می کردم که شاید محسن چون اون اتفاق اصلی و خاص رو تجربه نکرده هنوز خوبه و شاید اگه دوباره این اتفاق بیفته و کار از کار بگذره و همه چیز رو تموم شده ببینه حتما نگاهش عوض بشه. اصلا شایدم آتیشِ ش که فرو نشست نگاهش عوض بشه. یا شاید می خواسته منو امتحان کنه ومی خواسته ببینه  که ...  نه!  نه! این ها فقط فکرایِ بافته ی ذهنِ و خیال منه.

محسن اصلا این جوری نیست.

تازه اگه قرار به آتیش فرو نشستن بود که همون موقع که کارش با من تموم شد باید عوض می شد.

اگه می خواست منو امتحان کنه که خوب می دونست برای من خواستگار بوده و من می تونستم ... اصلا ولش کن.

نزدیک های خونه که رسیدیم محسن خدافظی کرد و رفت.

هرچه به خونه نزدیک تر می شدم یه غمی بزرگ دلم رو می گرفت.

وقتی رسیدیم خونه احساس کردم که فقط و فقط باید تنها باشم.

بایستی بشینم و با خودم خلوت کنم. بایستی حسابی فکر کنم.

مثل دیشب که تا صبح نخوابیدم و فکر کردم.

امشب بایستی بنشینم و فکر کنم که آیا تن دادن به خواسته محسن کار درستی بوده یا نه؟

فکر اینکه هرچی بوده و هرچی هست گناه بوده و حتما در آینده نتیجه این عمل رو خواهم دید.

اینکه فردا چی پیش میاد رو کی میدونه؟ اصلا معلومه تا فردا کی مُردَس کی زنده؟

فکر اینکه من حاضر شدم گناه کنم به این بهونه که فردا من مال محسنم و محسن مال من واقعا توجیهِ درستی برای عملی که مرتکب شده بودیم هست یا نه؟

اینکه شیطون کارش رو کرده بود و خوشحال بود و منم از بابت گناهی که کرده بودم تو عذاب بودم. اینکه بایستی تموم این فکرا رو قبل از این اتفاق می کردم. اینکه اگه پای شیطون رو حالا وسط می کشم به خاطر اینه که از بار گناهم کم کنم. اینکه  بگم اگه  شیطون نبود، اگه فلان نمی شد و اگه و اگه ... اینا فقط و فقط تو مقام حرف بود و هیچ پایه و اساسی نداشت.

چقدر احساس تنهایی و گناه می کردم.

چقدر دلم می خواست کسی بود تا درد دلام رو بهش بگم. چون کسی نبود بلند شدم دو رکعت نماز خوندم و از خودش کمک خواستم.

بعد از نماز انقدر فکر کردم و با خودم حرف زدم که اصلا متوجه نشدم کی خوابم برد.

هوا کاملا تاریک شده بود. صدای تق تقِ در حیاط رو می شنیدم و اصلا دلم نمی خواست که بدونم کیه و چیکار داره. بی تفاوت سر جام دراز کشیده بودم.

اون کسی که پشت در بود دست بردار نبود. مرتب در میزد. منتظر بودم تا مادرم در رو باز کنه. مادرم داخل اتاق آخری تو پستوی پشت آشپزخونه بود.

مجبوری بلند شدم با چشمای خواب زده و پف دار اومدم تو حیاط و در رو باز کردم.

محبوبه آبجی محسن دختر کوچیکه و ته طغاری عمو بود.

سلام کرده و نکرده گفت: زن عمو کجاست؟

مریم: تو پستوی آشپزخونه حالا چی کارش داری.

محبوبه: مامانم گفته به زن عمو بگو اگه آب دستش بذاره زمین بیاد خونمون.

این حرف رو که شنیدم دست وپام شل شد.

محبوبه ای که جونِش برا من در می یومد اِنقدر ناراحت بود که فقط یه سلام نیمه کاره کرد و سراغ مامانم رو گرفت و دوید طرف پستوی آشپزخونه.

در حیاط رو بسته و نبسته دنبالش دویدم و گفتم: حالا چی شده؟

محبوبه: بیا خونمون تا بدونی چی شده.

اینو که گفت: دیگه حساب کار اومد دستم. همون جا خشکم زد و وایستادم.

هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود که صدای مادرم اومد که داره میگه: مریم کجایی؟ چرا نمی یایی؟ کجایی دختر؟

یه قدم پس می ذاشتم یه قد پیش.

مسافت چند متری پله های حیاط تا پستوی آشپزخونه با پاهایی که هیچ رمقی نداشت رو به هر بدبختی بود گذروندم و مثل آدمای لکنت گرفته پرسیدم چیه؟ چی کار داری؟

مادرم گفت: کلید بهداری پیشت هست؟

این رو که گفت با وجودی که از اون ترس و استرس خلاص شده بودم دلم تو ریخت و گفتم: آره و پرسیدم اتفاقی افتاده؟

ادامه ی داستان فردا همین جا


.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ


قلمم در بیان عاجز است و زبانم در کلام قاصر.
از جمع کلمات، درقالب شعر و داستان
شرحی از دل نوشته هایم را به رشته تحریر درآوردم.
کلام دوست واژه ای ست مقدس
و تو ای قدیس من.
لطفِ نگاهِ چشمانِ مهربانت را
از جمله های پر خبط و اشتباه من دریغ مدار.
اگر هر سطری از کلامم مقبولِ نظری اُفتَد
مرا خودشیفته نخواهد کرد و
اگر هر واژه ام منفور نگاهی شود
در من ایجاد بغضی نخواهد شد.
در مسند قضاوت شما
حکم به هرآنچه دهید در قبال رد و تاییدم
سر تسلیم فرود خواهم آورد
حکم تان دست مایه ای است
تا بتوانم بر لوحِ سفیدِ کاغذ
واژه ای را بنگارم
که محبوبِ هرنگاه و مجذوبِ هر دلی باشد.

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب