محزون
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
نظر سنجی
نظر شما درباره ی رمان راز تنهایی مریم؟





صفحات جانبی

راز تنهایی مریم

 

این رمان  داستان زندگی دختری روستایی است.

عجین  شده  با   دل  نوشته های   بابای   هلینا و هانا.

اثری      متفاوت      به      قلم       سید حسن ساداتی.

به تدوین و گردآوری  مهدی و محمدسجاد موکل.

تقدیم     به   او که  اگر   حسن به یوسف ، عمر به نوح،

گنج    به     قارون    ،    صبر    به    ایوب  منسوب باشد

مهربانی   و    محبت    خصیصه ی بارزی است که تنها

در  سیطره ی  قلب  و    دل  او    حکومت می کند.

این  کتاب  هدیه ای است ناقابل به زهرای مهربان

به  پاس    جبران    ذره ای     از  تمامی   خوبی هایش.

 

 

نظرات و پیشنهادات و انتقادات شما، در رسیدن به نقطه ایده آل و پیشبرد اهداف عالیه ما را رهنمود و یاری گر خواهد بود.

آنچه را از محتویات داستان و نوع قلم برداشت می کنید بدون اغراق می توانید از طرق زیر به حقیر ابراز و ارسال نمایید.

 

Email: H_Sadati_Story@yahoo.com

Weblog: Mahzuon.mihanblog.com

 

قسمت  چهاردهم راز تنهایی مریم

محسن که دیگه از حرف من شکه شده بود و یه کوره آتیش بود رو به من گفت: تو چی فکر کردی؟ تو فکر می کنی فقط خودت محبت داری. فکر کردی منم مثل خیلی از آدمای پست وبی معرفت و بی شرفم. فکر کردی دلم دنبال هوسمِ و فرداشم میگم فلان لق باباش. نه مریم خانم به هرچی تو می پرستی اینطوری نیست. منم آدمم منم احساس دارم. منم وجدان دارم. منم مثل تو و خیلی های دیگه خیلی چیزا سَرم میشه.

همینطور که محسن حرف می زد صداش می رفت بالاتر و رنگش سرخ تر و سرخ ترمیشد. دیگه داشتم می ترسیدم پریدم تو حرفاش و گفتم خُب بسِ حالا دیگه. چرا داری داد میزنی؟ می خوای همه بفهمن.

محسن: بفهمن. گور بابای مردم. من همه چیز رو تموم شده     می دونم. خودم رو مال تو و تو رو مال خودم می دونم ولی انگاری اشتباه می کنم تو یه طور دیگه فکر می کنی. اصلا شاید چِشِت دنبال یکی دیگَس وگرنه انقدر سماجت نمی کردی و منو نمی چزوندی. مگه من چی بهت گفتم.

کجا کم گذاشتم؟ کجا بد کردم؟ اتفاقی که پنج ماه دیگه نه شش ماه دیگه نه یک سال دیگه قرارِ بیفته اگه حالا بیفته چی میشه؟ سقف آسمون سوراخ میشه؟ یا زمین می ره هوا، هوا می یاد زمین؟ نه بگو چی میشه.

مریم: ببینم تو منو دوست داری یا نه؟

محسن: آره که دارم خوبشم دارم.

مریم: اگه منو دوست داری به خاطر من صبر کن بذار همه چیز به خوبی و خوشی تموم بشه.

وقتی رفتیم سر خونه و زندگی خودمون انقدر وقت داریم تا با هم بگیم و بخندیم و خوش باشیم و هر کاری خواستی بکنیم که وقت اضافه هم بیاریم.

محسن: تو منو دوست داری؟

مریم: اینکه معلومه. من اگه تو رو دوست نداشتم که الان اینجا نبودم. من به خاطر تو صبر کردم من به ...

محسن: بسه دیگه، دارم میگم: الان گشنمه تو وعده کباب و مرغ فردا رو به من می دی. نون خالی الان از صدتا مرغ و بریون فردا بهتره. بعد از اون هر چیزی سر جای خودش. من که حالا نمی خوام همه اون اتفاقایی رو که قراره فردای زندگیمون بیفته الان انجامش بدم. اصلا یه چیز دیگه مریم خانم اگه من خدای نکرده  برم شهر و یواشکی دور از چشم تو و کسای دیگه هر کاری خواستم بکنم بعدشم خیلی قیافه حق به جانب بگیرم و انگار نه انگار که خانی اومده و خانی رفته اینطوری خوبه؟

مریم: یعنی چی؟

محسن: تو پادگان بچه ها بعضی وقتا که مرخصی شهری میگیرن، می رن کارشون  رو می کنن و میان بعدشم میان میشینن کلی میگن و می خندن.

تا حالا چند بار به منم پیشنهاد دادن ولی من قبول نکردم اونام مسخرم کردن و به من گفتن محسن خواجه س.

ولی من به خاطر تو و عشق تو بوده که نرفتم.

محسن وقتی این جمله آخری رو گفت: خیلی خوشحال شدم. نه اینکه احساس کنم بلکه باورم شد که محسن راست میگه.

بهرحال هر چی که بود آتیش اون همه دعوا و مشاجره دو سه ساعتی آروم آروم خاموش شد.

محسن اومد کنارم و دستم رو گرفت و گفت: حالا که گوسفندا دارن می چرن و همه چیزم خوب و آرومِ پس بیا این آخرین روزای مرخصی م رو خراب نکن.

بیا قدم زنون بریم توی اون گندم زار  و بشینیم  لای اون همه خوشه گندم و صدای گرگ در بیاریم ببینیم گوسفندا چی کار می کنن.

قبول کردم.

با محسن رفتیم میون گندم ا.

خوشه های گندم خوب قد کشیده بودن. رفتیم وسط خوشه های گندم و محسن شروع کرد به عو عو کردن و صدای گرگ و شغال در آوردن ولی گوسفندا بی تفاوت به همه جا و همه چیز برای خودشون راحت می چریدن.

گندم زار با رنگ سبز قشنگش همه جا رو فرش کرده بود.

به لا به لای گندم ها گنجشک های بسیاری دسته دسته می آمدند و می رفتند.

در میون خوشه های گندم تنها من و محسن بودیم.

محسن روی خوشه های گندم دراز کشید و منم کنارش نشسته بودم و سر محسن روی پای من بود و اون  برام از لطیفه های که تو پادگان شنیده بود می گفت.

چند دقیقه بعد محسن از من خواست تا منم کنارش دراز بکشم و محسن دستش رو بالِش زیر سرم قرارداد.

ضربان قلبم به تندی می زد. حس و حال غریبی بر تمام اعضای بدنم مستولی می شد.

محسن نیز همچون من پر بود از استرس و اظطراب.

شاید قریب به ده دقیقه من و محسن مثل دوتا آدم بی روح که فقط یه جسم دارند کنار هم خوابیده بودیم.

اگه یه خورده دقیق می شدیم صدای ضربان قلب همدیگه رو به راحتی می شنیدیم.

با گذشت زمان قدری از اون فشار اولیه کاسته شد.

آروم آروم محسن دستم رو تو دستش گرفت. دستای من خیلی سرد شده بودن تموم این سردی دستام به خاطر اون همه استرس و ترسی بود که داشتم. دستای محسن به دستای من گرما و احساس خاصی رو القا می کرد. آب دهنم خشک شده بود و لبام به هم چسبیده بودن. درست حس و حال یه آدمی که شاید ده ها ساعت آب نخورده باشه.

همش دلم می خواست چشمام رو ببندم و باز کنم تا همه چیز رو تموم شده ببینم. تموم شدنی درست. تموم شدنی سالم. لحظه ها و دقایق برام به کندی می گذشت. دقایقی سراسر از خواستن و نخواستن. ترس از تجربه کردن بدی ها. ترس از اینکه مبادا آنچه دیگران در مورد مردها گفته بودن و شنیده بودم درست باشد. ترس از اینکه مردها تا کارشون گیره قربون صدقه زناشون می رن و بعدشم که خرشون از پل گذشت همه چیز یادشون میره. ترس از اینکه اگه محسن هم جزء این مردها باشه و این اتفاق بیفته و محسن هم منو فراموش کنه روحم رو آزار می داد. این فکرها و تشویش افکاری که خیلی هاش به شنیده هام از آدمای پیرامونم بر می گشت نمی ذاشت من حس خوبی رو به محسن منتقل کنم. اون حسی رو که حتی درمورد اون حس هم فقط شنیده بودم و هیچ تجربه ای در موردش نداشتم. اونقدر تو افکارم غرق شده بودم که وقتی محسن به پهلوی راستش چرخیده بود و با چشاش تو صورتم ذل زده بود و نگام می کرد نمی دونستم که باید چی کار کنم. درست مثل یه میت رو به قبله دراز کشیده بودم که سرم روی دست راست محسن بود و محسن یواش یواش می خواست منو با کمک اون دستش به طرف خودش بچرخونه. مثل یک آدم گنگ و گیج و مبهوت فقط چرخیدم. دیگه با محسن صورت به صورت شده بودیم. فاصله ها لحظه به لحظه   کم تر و کمتر می شدن.

اونقدر صورت هامون بِهَم نزدیک شده بودن که چشم تو چشم شده بودیم.

برای اولین بار گرمی لب های محسن رو روی لب های سرد وخشکم تجربه کردم.

تنها تجربه این لب ها فقط تجربه بوسیدن بود.

محسن تموم صورتم رو بوسید و من سرد و ساکت و خاموش بودم.

از شدت خجالت و شرمِ نگاهی دیگر، چشمام رو بستم.

بستن چشمهایی که انتظار رو به دنبال داشت. انتظاری این که زمان هر چه زودتر سپری بشه و محسن کامیاب گردد.

ادامه داستان فردا همین جا


.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ


قلمم در بیان عاجز است و زبانم در کلام قاصر.
از جمع کلمات، درقالب شعر و داستان
شرحی از دل نوشته هایم را به رشته تحریر درآوردم.
کلام دوست واژه ای ست مقدس
و تو ای قدیس من.
لطفِ نگاهِ چشمانِ مهربانت را
از جمله های پر خبط و اشتباه من دریغ مدار.
اگر هر سطری از کلامم مقبولِ نظری اُفتَد
مرا خودشیفته نخواهد کرد و
اگر هر واژه ام منفور نگاهی شود
در من ایجاد بغضی نخواهد شد.
در مسند قضاوت شما
حکم به هرآنچه دهید در قبال رد و تاییدم
سر تسلیم فرود خواهم آورد
حکم تان دست مایه ای است
تا بتوانم بر لوحِ سفیدِ کاغذ
واژه ای را بنگارم
که محبوبِ هرنگاه و مجذوبِ هر دلی باشد.

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات