محزون
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
نظر سنجی
نظر شما درباره ی رمان راز تنهایی مریم؟





صفحات جانبی

راز تنهایی مریم

 

این رمان  داستان زندگی دختری روستایی است.

عجین  شده  با   دل  نوشته های   بابای   هلینا و هانا.

اثری      متفاوت      به      قلم       سید حسن ساداتی.

به تدوین و گردآوری  مهدی و محمدسجاد موکل.

تقدیم     به   او که  اگر   حسن به یوسف ، عمر به نوح،

گنج    به     قارون    ،    صبر    به    ایوب  منسوب باشد

مهربانی   و    محبت    خصیصه ی بارزی است که تنها

در  سیطره ی  قلب  و    دل  او    حکومت می کند.

این  کتاب  هدیه ای است ناقابل به زهرای مهربان

به  پاس    جبران    ذره ای     از  تمامی   خوبی هایش.

 

 

نظرات و پیشنهادات و انتقادات شما، در رسیدن به نقطه ایده آل و پیشبرد اهداف عالیه ما را رهنمود و یاری گر خواهد بود.

آنچه را از محتویات داستان و نوع قلم برداشت می کنید بدون اغراق می توانید از طرق زیر به حقیر ابراز و ارسال نمایید.

 

Email: H_Sadati_Story@yahoo.com

Weblog: Mahzuon.mihanblog.com

 

قسمت نهم راز تنهایی مریم

عموگفت: فردا به زور توپ و تفنگم دیگه نمی تونن از خواب بیدارمون کنن. من به اتفاق مادرم رفتیم توی اتاقمون و عمو وخونوادش رفتن تو اتاق خودشون.

فردای اونروز ساعت هشت بعد از صرف صبحانه چون برنامه ی خاصی نبود خیلیا رفته بودن زیارت و بعضی هام رفتن برای اقوامشون بازار خرید کنن. عمو و بابا و محسن هم رفته بودن بیرون.

زن ها ودخترها تو مسافرخونه بودن. قرار شد بعد از ناهار ما،دخترا با مامان وزن عمو، خودمون بریم زیارت. وقتی عمو وبابا و محسن برگشتن برنامه رو براشون گفتیم

محسن گفت: اینطوری نمیشه یه مرد باید با شما باشه.

زن عمو گفت: پسر جون ما داریم می ریم زیارت، نمی ریم تو خیابونا دنبال ولگردی، خیالت راحت. بعدشم فوری به حرفش ادامه داد: مادر اون دختری بمیره که می خواد زن تو بشه.

عموم دوباره فورا گفت: حالا مگه محسن می خواد زن بگیره؟

تازه اگه بخواد زن بگیره، کسی پیدا میشه زنش رو بده به محسن.

بعدشم رو به محسن گفت:

باباجون بگو زن می خوای؟ محسن که از خجالت سرخ وسفید می شد و منظور باباش رو از جمله آخری خوب نفهمیده بود گفت: نه بابا، حالا زودِ به موقعش خبرتون می کنم.

بعد از کلی شوخی ما رفتیم زیارت و محسن و بابا و عمو برای استراحت رفتن تو مسافرخونه.

وقتی نماز خوندیم وزیارتمون تموم شد اومدیم کنار پنجره فولاد. آدمای زیادی اونجا بودن. آدمایی که از راه های دورتر از ما اومده بودن. مریضایی که یه سرِ پارچه سبز به دستشون ویه سر دیگش به پنجره فولاد بسته شده بود. مردها و زنایی که بارونِ اشکِ چشاشون تمومی نداشت. دل سوخته ها ودل شکسته هایی که خیلی ها ملتمس دعاشون بودن. رهگذرایی بودن که شاید ساعت ها منظر نگاهشون به دست های رو به پنجره ای بود صاحب اون پنجره آبرویی بزرگ پیش خدا داشت. خیلیا خودشون رو با اون آهویی برابر می کردن که که امام رضا ضمانتش رو کرده بود. حال وهوای پنجره فولاد خیلی عجیب بود و عجیب تر، اون همه آدم عاشق و راسخ به حاجتی بودن که برای رسیدن و گرفتن اون حاجت از هیچ کوششی مضایغه نداشتن.

نگاه من به اون بچه کوچیکی بود که دستش رو بالاتراز خودش به پنجره فولاد با یه پارچه سبز گره زده بودن یه جورایی معلوم بود که دستش خسته شده و دلش خسته تر از دستش. نمی دونم کِی قرار بود اون دلِ خسته بشکنه و امام رضا جوابش رو بده.

به حال اون بچه وخستگی هاش خیلی گریه کردم. چقدر دلم می خواست اون بچه خیلی زود خوب بشه.

بعد از زیارت با یه حال خوب برگشتم به مسافرخونه.

همگیِ خونواده دور هم جمع شده بودیم اِلّا محسن که رفته بود بیرون وهنوز نیومده بود.

عمو وبابا دراز کشیده بودن و زنها هم هر کسی چادرش رو روی صورتش کشیده بود و استراحت می کرد.

منم مثل بقیه کاری جز استراحت کردن وفکر کردن نداشتم. بیشتر فکرم به محسن بود و به اینکه قرارِ چه اتفاقی برای فردای زندگیمون بیفته.

دم دمای غروب بود که محسن برگشت مسافرخونه. صدایِ آرومِ خوردنِ انگشت به درِ اتاق منو به طرف در کشوند. در رو که باز کردم محسن رو دیدم که پشت در بود.

محسن: خیلی آروم پرسید کی تو اطاقه؟

مریم: مامانم وزن عمو و خواهرات. همه خواب بودن. محسن از زیر لباسش یه کادو کوچیک در آورد و یواشکی بهم داد و رفت.

اونروز یه روز فراموش نشدنی در طول تاریخ زندگی من بود. برای اولین بار بود که تو زندگیم از کسی هدیه ای می گرفتم. خیلی برام مهم بود که ببینم محسن چی برام خریده.

به بهانه حمام کردن رفتم تو حمام. در جعبه کادو رو خیلی آروم باز کردم.

توی اون جعبه یه حرف M با یه زنجیر نقره ای خیلی قشنگ بود.

بلافاصله حرف M رو داخل زنجیر کردم و انداختم گردنم.

دیگه فاصله من و محسن کم تر و کمتر شده بود. اون حرف M همیشه روی سینه م بود. از اینکه اِنقدر برای محسن اهمیت داشتم که به دور از چشم همه رفته بود و اون کادو رو برام خریده بود خیلی خوشحال شدم.

دو روز دیگه از روزهای این سفر هم به سرعت گذشت. قرار بود فردا همه مردمِ آبادی از کاروان (( زائران امام رضا )) برای آخرین زیارت سفرشون و الوداع  با امام رضا ساعت ده صبح تو رواق امام خمینی آماده باشن. بعد از زیارت والوداع ساعت دو بعد از ظهر هر کسی بنا به اون بضاعتش و توشه ای که از سفر برداشته بود خودش رو به اتوبوس رسوند تا از قافله جا نمونه.

 وقتی همه اومدن و اتوبوس آماده حرکت شد ساعت نزدیکای سه عصر شده بود.

نمی دونم ولی من به نوبه ی خودم حس وحالِ خیلی خاصی داشتم حس وحالی که شاید هیچ وقت دیگه تجربش نکردم.

تو مسیرِ برگشت، اتوبوس یه چند جایی برای استراحت و صرف شام و صبحونه و نماز توقف کرد.

حس رفتن با حس برگشتن اصلا قابل قیاس نبود شوق رفتن چیزی دیگه و غصه برگشتن یه چیز دیگه بود.

روز بعد حدود ساعت یازده صبح بود که رسیدیم آبادی.

هرخونواده ای شش دانگ حواسش جمع بود تا کیف وچمدونش اشتباه نشه وکسی به اشتباه اسباب دیگری رو نبره.

اون همه ساعت نشستن توی اتوبوس موقع رفتن به مشهد بخاطر ذوق وشوق زیارت امام رضا اصلا محسوس نبود. اما هر ساعت از ساعات برگشتن خستگی یکسال سفر رو به روح وتن ما جا گذاشت.

اون روز وقتی رسیدیم ، بعد از اینکه اسباب و وسایلمون رو آوردیم تو از فشار خستگی زیاد همه ی وقتمون بیشتر به استراحت کردن گذشت.

روز بعد چند تا از همسایه ها و اهالی آبادی که نیومده بودن مشهد برای زوار گذارون و زیارت قبولی گفتن، اومدن و تا غروب سرگرم مهمونداری بودیم. اما من خیلی حالم خوب نبود و احساس دل تنگی بهم غالب شده بود.

حس و حال زیارت امام رضا و دور هم بودن و باور اینکه فردا محسن میره و دوباره تنهایی و دوری یواش یواش داشت منو آزار می داد.

اما این واقعیتی بود که هر چند  سخت بود ولی می بایست با اون خو می گرفتم.

اون شب محسن برای خدافظی اومد خونمون.

گردنبندی رو که محسن خریده بود از روی لباسم بیرون آورده بودم و یه جورایی به محسن نشون می دادم که چقدرخودش وهدیش برام مهمن. محسن یکی دوساعتی رو نشست و ساعت یازده شب بود که خدافظی کرد ورفت.

ادامه داستان فردا همین جا


.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ


قلمم در بیان عاجز است و زبانم در کلام قاصر.
از جمع کلمات، درقالب شعر و داستان
شرحی از دل نوشته هایم را به رشته تحریر درآوردم.
کلام دوست واژه ای ست مقدس
و تو ای قدیس من.
لطفِ نگاهِ چشمانِ مهربانت را
از جمله های پر خبط و اشتباه من دریغ مدار.
اگر هر سطری از کلامم مقبولِ نظری اُفتَد
مرا خودشیفته نخواهد کرد و
اگر هر واژه ام منفور نگاهی شود
در من ایجاد بغضی نخواهد شد.
در مسند قضاوت شما
حکم به هرآنچه دهید در قبال رد و تاییدم
سر تسلیم فرود خواهم آورد
حکم تان دست مایه ای است
تا بتوانم بر لوحِ سفیدِ کاغذ
واژه ای را بنگارم
که محبوبِ هرنگاه و مجذوبِ هر دلی باشد.

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات