محزون
 
قالب وبلاگ
نویسندگان
نظر سنجی
نظر شما درباره ی رمان راز تنهایی مریم؟





صفحات جانبی

راز تنهایی مریم

 

این رمان  داستان زندگی دختری روستایی است.

عجین  شده  با   دل  نوشته های   بابای   هلینا و هانا.

اثری      متفاوت      به      قلم       سید حسن ساداتی.

به تدوین و گردآوری  مهدی و محمدسجاد موکل.

تقدیم     به   او که  اگر   حسن به یوسف ، عمر به نوح،

گنج    به     قارون    ،    صبر    به    ایوب  منسوب باشد

مهربانی   و    محبت    خصیصه ی بارزی است که تنها

در  سیطره ی  قلب  و    دل  او    حکومت می کند.

این  کتاب  هدیه ای است ناقابل به زهرای مهربان

به  پاس    جبران    ذره ای     از  تمامی   خوبی هایش.

 

 

نظرات و پیشنهادات و انتقادات شما، در رسیدن به نقطه ایده آل و پیشبرد اهداف عالیه ما را رهنمود و     یاری گر خواهد بود.

آنچه را از محتویات داستان و نوع قلم برداشت می کنید بدون اغراق می توانید از طرق زیر به حقیر ابراز و ارسال نمایید.

 

Email: H_Sadati_Story@yahoo.com

Weblog: Mahzuon.mihanblog.com

 

قسمت ششم راز تنهایی مریم

 

همیشه وقتی مردم تعریفم رو می کردن سرخ وسفید می شدم و ضربان قلبم خیلی تند می شد.

به هر حال هرچی که بود اون یکی دو ساعتم گذشت و من گوسفندا رو برگردوندم به آغولشون و خود رفتم خونه.

ساعت هشت شب بود که فرهنگ خانم با یه کاسه آش بزرگ تو دستش گفت: همسایه همسایه مهمون نمی خوای؟ و اومد تو خونه. مادرم بهش بفرما بسم ا... زد ومنم زود دویدم کاسه آش رو گرفتم و تشکر کردم. رفتم تو آشپز خونه تا ظرف آش رو تو یه کاسه خالی کنم و کاسه آش فرهنگ خانم رو تمیز و شسته شده براش برگردونم.

همین که مشغول شستن ظرف بودم مامانم  منو صدا کرد که یه چایی تازه دم برای فرهنگ خانم ببرم. صدای فرهنگ خانم اومد که نه مریم جون زحمت نکش اِنقدر چایی خوردیم که فقط زحمت دستشویی رفتنش برام مونده. بیا تورو خدا خجالتم نده.

کاسه شسته شده آَش رو که برگردوندم از فرهنگ خانم خدافظی کردم و اومدم توی اتاق.

حتی روحم هم خبر نداشت که فرهنگ خانم برای چی اومده. واقعا فکر کردم پیش خودش تصور کرده که من شاید خبر آش پختن و مهمونی توی باغشون رو برای مادرم آوردم و نکنه یه وقت مادرم دلش هوس آش کرده باشه و تو همین خیالا برای خودم سیر می کردم که صدای فرهنگ خانم بلند شد که می گفت مریم روی حرف من حرف نمی زنه شاخَکام تیز شد. سراپا گوش شدم تا ببینم چی می گن. افتادن توپ توی آب همانا و یه دل نه صد دل عاشق شدن اون آقا خوش تیپه همانا.

مادرم به فرهنگ خانم قول داد که تا فردا خبر میده. فرهنگ خانم که حسابی از باغ بالا و پایین و داشته ها و خوبی های مهموناش برای مادرم گفته بود اونو اونطور که باید بپزه پخته بود.

بعد از رفتن فرهنگ خانم مادرم اومد توی اتاقم و سیر تا پیاز ماجرا رو تعریف کرد.

مادرم گفت: حالا نظرت چیه؟ چی می خوای بگی؟

منم که حسابی هاج و واج مونده بودم که اینبار چی رو بهونه کنم. گفتم باشه حرفی نیست ولی من یه شرط دارم مادرم خوشحال شد و گفت: چه شرطی مادر؟

مریم: شرطم اینه که این آقا جیگوله بایستی قول بده که ما تو همین جا زندگی کنیم و حرف شهر رو پیش نکشه.

مادرم گفت: مادرجون راحت تر نبودی بگی نیان. آخه این چه شرطیِ. دختر جون تو انگاری خل شدی.

مریم: اون اگه منو بخواد قبول می کنه. بعدشم ادامه دادم مادرِ من اون پسر چه طورتو یه نگاه منو شناخت و فکر کرد که من زن خوبی می تونم براش باشم؟ مطمئن باش اونم عاشق این چشم و ابرو شده وگرنه تو تهرونِ اینا پر دختره. تازه وضع و روزگار ما رو که نمی دونن. اونا وضع خوبی دارن و یه کلفت برای خونشون می خوان نه یه زن برای زندگیشون.

مادرم گفت: بسه به اندازه کافی اِن قُلت خوندی.

ولی مادر جون این درست نیست که هرکسی میاد، تو یه عیبی بهش بپوشونی و بخوای ردش کنی بعدا دیگه پشیمونی سودی نداره  من گفته باشم نگی نگفتی.

مریم: نه خیالت راحت باشه نمی گم. تو همین حین یه دفعه مادرم گفت: نکنه کسی رو زیر سر گرفتی؟

خیلی جدی گفتم:آره پسر اُتل خان یه چشم کور مادرم گفت: کورنشی  الهی و رفت بیرون.

فردای اونروز صبح علی الطلوع هنوز آفتاب کامل نزده بود که صدای در زدن پشت سرهمِ کسی که انگار واقعا سگ دنبالش کرده خواب رو از چشام پروند. فرهنگ خانم بود اومده بود تا شیر و پنیر تازه برای مهمونش بگیره. مامانم هرچی شیر و پنیر داشتیم تو دوتا ظرف ریخت داد به فرهنگ خانم.

فرهنگ خانم بعد از کلی تعارف و تمجید که مادرم باهاش کرد پول شیر و پنیر رو داده  نداده پرسید چی شد همساده؟  بهش گفتی؟ مادرم که انگار زبونش لکنت گرفته بود یه خورده مِن مِن کرد وگفت: راستش دخترِ راضی نیست. فرهنگ خانم  که خیلی بهش برخورده بود با سگرمه های تو هم کشیده خدافظی کرد و رفت.

مادرم رو به من کرد و گفت: ببینم یه همسایه برای ما تو این آبای میذاری یا همه رو از ما میرونی.

منم که اصلا گوشم به این حرفا بدهکار نبود گفتم بهش برخورد که خورد من که نمی تونم زندگیم رو به آتیش بکشم که یه وقت به تیریج قَبای کسی برنخوره و دراتاق رو محکم به هم کوبیدم و رفتم تو رختخوابم و تا لنگ ظهر خوابیدم.

روزها گذشت و گذشت تا این که محسن برای بار دوم بعد از پنج ماه از سربازی برگشت. اینبار محسن چهل روز مرخصی و تشویقی داشت. خیلی خوشحال بودم از اینکه دوباره محسن رو می دیدم کلی حرف برای گفتن داشتم دیگه تو پوست خودم نمی گنجیدم. چشم بر هم زدنی یک هفته گذشت.

محسن الان دیگه ده ماه خدمت کرده بود و تا تاریخ برگشتن به پادگان تقریبا نیمی از خدمت سربازیش سپری می شد.

صبح یه روز جمعه بود که دیرتر از همیشه اومدم تا گوسفندا رو برای چَرا به صحراببرم. محسن منتظر، از صبح زود تو کوچه وایساده بود تا منو ببینه.

وقتی از خونه اومدم بیرون محسن جلو اومد وسلام کرد و گفت: الان نزدیک دو ساعته که منتظر موندم.

مریم: امروز چون جمعه بود می خواستم یه  خورده بیشتر بخوابم.

محسن به شوخی گفت: ببین از الان بگم که من با کسی که می خواد تا لنگ ظهر بخوابه اصلا سازم جور در نمیاد و نمی تونم زیر یه سقف زندگی کنم یه زن بایستی سحرخیز باشه.

نشنیدی که میگن: سحرخیز باش تا کامروا شوی.

تازه اگر جای ما بودی چی کار می کردی ساعت چهار صبح تو پادگان برپا می زنن و باچشای خواب و بیدار انقدر دور محوطه پادگان می گردوننت که روده هات پاره می شه.

خندیدم وگفتم: هر که طاووس خواهد جور هندوستان کشد.

دخترمی شدی تا راحت باشی و سربازی نری.

محسن: اونوقت کسی میومد تو رو بگیره؟

اگه من نبودم که تو می ترشیدی.

خندیدم وگفتم: آقارو نیستی که خبر داشته باشی.

محسن آشفته شد وگفت: چی رو خبر ندارم.

مریم: حالا بعدا بهت می گم.

محسن: نه همین الان باید بگی. منم که حسابی ناز ورم داشته بود و دلم می خواست بدونم محسن چقدر به من علاقه داره و موضوع تا چه اندازه براش مهمه؟

ادامه داستان فردا همین جا


.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ


قلمم در بیان عاجز است و زبانم در کلام قاصر.
از جمع کلمات، درقالب شعر و داستان
شرحی از دل نوشته هایم را به رشته تحریر درآوردم.
کلام دوست واژه ای ست مقدس
و تو ای قدیس من.
لطفِ نگاهِ چشمانِ مهربانت را
از جمله های پر خبط و اشتباه من دریغ مدار.
اگر هر سطری از کلامم مقبولِ نظری اُفتَد
مرا خودشیفته نخواهد کرد و
اگر هر واژه ام منفور نگاهی شود
در من ایجاد بغضی نخواهد شد.
در مسند قضاوت شما
حکم به هرآنچه دهید در قبال رد و تاییدم
سر تسلیم فرود خواهم آورد
حکم تان دست مایه ای است
تا بتوانم بر لوحِ سفیدِ کاغذ
واژه ای را بنگارم
که محبوبِ هرنگاه و مجذوبِ هر دلی باشد.

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic